نامجون که سکوت هانا رو دیده بود با صدایی که از غم و بغض ...
𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟯
نامجون که سکوت هانا رو دیده بود با صدایی که از غم و بغض میلرزید ادامه داد :
نامجون : هاناا ، تو این چند ماه که بخاطر پرونده دختره که رفته بودی شهر دیگه تهیونگ داشت یک پرونده ای رو حل میکرد که قبل تر از اون هرکس دیگه ای این پرونده رو قبول کرده بود حل کنه ناپديد شده ...
هانا که خیلی شوکه شده بود سرجاش خشکش زد و چشماش تا حد ممکن باز شد ...
توی ذهن هانا فقط یک جمله تکرار میشد که نمیخواست باورش کنه :
- همشون ناپديد شدن .. .. همشون ناپديد شدن
هانا از این ماجرا حس خوبی نمیگرفت و همین بدجوری اون رو ترسونده بود ...
هانا با یاد پرونده نامعلومی که تهیونگ داشت حلش میکرد افتاد با صدای آرومی روبه نامجون گفت :
هانا : میخوام پرونده ای رو ببینم که تهیونگ داشت حلش میکرد .
نامجون : اصلا همچین چیزی رو از من نخواه .
هانا : نامجون ....
نامجون : بس کن هانا ، این پرونده رو به هرکی دادم ناپديد شده و دیگه پیداشون نشده.. واقعا توقع داری این پرونده رو بدم به تو ؟ که یکی از دوستامم هم ناپديد بشه ؟؟ اصلاااا همینجوری برادر کوچیکم ناپديد شده نمیزارم این بلا هم سر تو بیاد...
هانا : نامجون به هر حال این پرونده رو به یکی میدی که حلش بکنه چون چند تا از افسر ها و برادرت ناپديد شده و توهم ساده از این موضوع نمیگذری...
نامجون : به هرکسی میدم جز تو...
هانا با عصبانیت به نامجون نگاه کرد و ادامه داد :
هانا : نمیدی نه ؟ بعد نگی چرا یواشکی وارد اداره پلیس شدیو پرونده رو دزدیدی...
نامجون : هانا مثل اینکه واقعا متوجه نشدی حل کردن این پرونده چقدر میتونه جونت رو به خطر بندازه .
هانا : برای من مهم نیست نامجون ، حتا جونم ... اگه جونم برام ارزش داشت هیچوقت وارد اینجا نمیشدم هیچوقتتتت.
من با وارد شدنم به اینجا برگه مرگ خودمو امضا کردم و قبول کردم که حتا اگه یه پرونده بخواد جونمو بگیره با کمال میل قبولش کنم ...
بازم میگم اگه حل کردن این پرونده انقدر خطرناکه که بخواد جون منو بگیره من قبولش میکنم...
نامجونننن ، من این پرونده لعنتی رو بدست میارم . حالا تصمیم با خودته یا خودت بهم میدیش یا مثل دزد ها وارد اینجا بشم و پرونده رو بردارم...
نامجون که حرف ها و رفتار های هانا کلافه شده بود ، هرچقدر سعی میکرد بهش بفهمونه که حل کردن پرونده چقدر خطرناکه اما باز هانا متوجهش نبود و حرف خودشو میزد..
نامجون با نگاه خاصی خیره هانا شده بود و حرفشو زد :
نامجون : خیلی لجبازی هانا...
هانا : تازه متوجه شدی ؟
نامجون حرفی برای گفتن نداشت پس این حرف هانا رو نادیده گرفت ، از رو صندلیش بلند شد و به سمت در رفت ، هنگام خارج شدن از اتاق به یکی از صندلی های داخل اتاق اشاره کرد :
نامجون : فعلا بشین تا پرونده رو برات بیارم.......
هانا که بلاخره به هدفش رسیده بود نیشخندی زد ، فقط سرشو تکون داد که بعد از چند ثانیه اتاق در سکوت کامل رفت و هانا تنها موند با کلی فکر توی سرش.....
*پایان فلش بک*
با صدای قطره های بارونی که رو پنجره ماشین نشسته بود سرش رو بلند کرد و رو به روش خیره شد.
درست گفته بود..
کم کم داشت بارون شدید تر میشد و هوا تقریبا تاریک شده بود.
اما چرا متوجه نشد ؟ یعنی انقدر فکرش درگیر این پرونده بود ؟ یعنی چند ساعت توی ماشین بی توجه به اطرافش داشت فکر میکرد ؟ آههه لع*نتیی...
هانا بی حوصله کلید ماشین رو چرخوند که ماشین با صدای عجیبی روشن شد.
هانا با چرخوندن فرمون ماشین وارد خیابون شد و سمت خونه اش حرکت کرد.
شاید هانا بتونه تو خونه خودش بهتر راجب این پرونده فکر بکنه....
*۳۰ دقیقه بعد *
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟯
نامجون که سکوت هانا رو دیده بود با صدایی که از غم و بغض میلرزید ادامه داد :
نامجون : هاناا ، تو این چند ماه که بخاطر پرونده دختره که رفته بودی شهر دیگه تهیونگ داشت یک پرونده ای رو حل میکرد که قبل تر از اون هرکس دیگه ای این پرونده رو قبول کرده بود حل کنه ناپديد شده ...
هانا که خیلی شوکه شده بود سرجاش خشکش زد و چشماش تا حد ممکن باز شد ...
توی ذهن هانا فقط یک جمله تکرار میشد که نمیخواست باورش کنه :
- همشون ناپديد شدن .. .. همشون ناپديد شدن
هانا از این ماجرا حس خوبی نمیگرفت و همین بدجوری اون رو ترسونده بود ...
هانا با یاد پرونده نامعلومی که تهیونگ داشت حلش میکرد افتاد با صدای آرومی روبه نامجون گفت :
هانا : میخوام پرونده ای رو ببینم که تهیونگ داشت حلش میکرد .
نامجون : اصلا همچین چیزی رو از من نخواه .
هانا : نامجون ....
نامجون : بس کن هانا ، این پرونده رو به هرکی دادم ناپديد شده و دیگه پیداشون نشده.. واقعا توقع داری این پرونده رو بدم به تو ؟ که یکی از دوستامم هم ناپديد بشه ؟؟ اصلاااا همینجوری برادر کوچیکم ناپديد شده نمیزارم این بلا هم سر تو بیاد...
هانا : نامجون به هر حال این پرونده رو به یکی میدی که حلش بکنه چون چند تا از افسر ها و برادرت ناپديد شده و توهم ساده از این موضوع نمیگذری...
نامجون : به هرکسی میدم جز تو...
هانا با عصبانیت به نامجون نگاه کرد و ادامه داد :
هانا : نمیدی نه ؟ بعد نگی چرا یواشکی وارد اداره پلیس شدیو پرونده رو دزدیدی...
نامجون : هانا مثل اینکه واقعا متوجه نشدی حل کردن این پرونده چقدر میتونه جونت رو به خطر بندازه .
هانا : برای من مهم نیست نامجون ، حتا جونم ... اگه جونم برام ارزش داشت هیچوقت وارد اینجا نمیشدم هیچوقتتتت.
من با وارد شدنم به اینجا برگه مرگ خودمو امضا کردم و قبول کردم که حتا اگه یه پرونده بخواد جونمو بگیره با کمال میل قبولش کنم ...
بازم میگم اگه حل کردن این پرونده انقدر خطرناکه که بخواد جون منو بگیره من قبولش میکنم...
نامجونننن ، من این پرونده لعنتی رو بدست میارم . حالا تصمیم با خودته یا خودت بهم میدیش یا مثل دزد ها وارد اینجا بشم و پرونده رو بردارم...
نامجون که حرف ها و رفتار های هانا کلافه شده بود ، هرچقدر سعی میکرد بهش بفهمونه که حل کردن پرونده چقدر خطرناکه اما باز هانا متوجهش نبود و حرف خودشو میزد..
نامجون با نگاه خاصی خیره هانا شده بود و حرفشو زد :
نامجون : خیلی لجبازی هانا...
هانا : تازه متوجه شدی ؟
نامجون حرفی برای گفتن نداشت پس این حرف هانا رو نادیده گرفت ، از رو صندلیش بلند شد و به سمت در رفت ، هنگام خارج شدن از اتاق به یکی از صندلی های داخل اتاق اشاره کرد :
نامجون : فعلا بشین تا پرونده رو برات بیارم.......
هانا که بلاخره به هدفش رسیده بود نیشخندی زد ، فقط سرشو تکون داد که بعد از چند ثانیه اتاق در سکوت کامل رفت و هانا تنها موند با کلی فکر توی سرش.....
*پایان فلش بک*
با صدای قطره های بارونی که رو پنجره ماشین نشسته بود سرش رو بلند کرد و رو به روش خیره شد.
درست گفته بود..
کم کم داشت بارون شدید تر میشد و هوا تقریبا تاریک شده بود.
اما چرا متوجه نشد ؟ یعنی انقدر فکرش درگیر این پرونده بود ؟ یعنی چند ساعت توی ماشین بی توجه به اطرافش داشت فکر میکرد ؟ آههه لع*نتیی...
هانا بی حوصله کلید ماشین رو چرخوند که ماشین با صدای عجیبی روشن شد.
هانا با چرخوندن فرمون ماشین وارد خیابون شد و سمت خونه اش حرکت کرد.
شاید هانا بتونه تو خونه خودش بهتر راجب این پرونده فکر بکنه....
*۳۰ دقیقه بعد *
- ۳۱۴
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط