{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : The Price Of Truth

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : The Price Of Truth
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭

با تمام سرعتش وارد اتاقش شد و بلافاصله در رو قفل کرد ، کمد سفید رنگ که کنار در بود رو با تمام توانش هولش داد و جلوی در قفل شده گذاشت .
بعد از انجام دادن کارش صدای داد یکی باعث شد قلبش تند تر توی سینه اش بکوبه و چند قدم عقب تر بره ...

- هاناااااا ، در رو باز کنننن

و بعدش فرد پشت در چنان لگدی به در زد که هانا از ترس یه تکون ریزی خورد .

- هانااا، التماست میکنم اینکارو نکنی... خواهش میکنم... تو نباید نا امید بشی هانااااااا

هانا با شنیدن صدای اون شخص که التماسش می‌کرد خو*کشی نکنه اشک هایش یکی یکی روی صورتش سرازیر شدن .
هانا دستای سفید و لرزونش روی صورت خیسش گذاشت تا صدای هق هقش کل اتاق رو پر نکنه و اون شخصی که این چند وقت براش خاص و مهم شده بود نشنوه . . .
هانا تمام بدنش میلرزید ، نه بخاطر سرما ، بلکه بخاطر کاری که می‌خواست انجام بده ( خو*کشی )
هانا قدمی به سمت حموم ( داخل اتاق ) برداشت و با دستای سردش دستگیره در رو فشرد و واردش شد ...
با عجله رفت یه گوشه حموم تا اون یه تیکه فلزی که قایم کرده بود رو برداره ...
بله ، تیغ !
تیغی که برای خودکشی آماده کرده بود .
با برداشتن تیغ همونجا بدنش شل شد و روی زمین نشست .
هانا با محکم گرفتن اون تیغ گریه هایش شدت گرفت و همین باعث شد بریده بریده نفس بکشه . . .
اشک هایی که داخل چشم هاش بود باعث شده بود همه جا رو تار ببینه .
هانا تمام سعیش رو میکرد تا اشک هاش رو کنترل بکنه و برای آخرین بار به اطرافش نگاهی بندازه . . .
درسته! بیشتر دخترا از ۱۲ سالگی به بعد زندگیشون تبدیل به کابوس میشه اما هانا . . . .
هر چقدر بیشتر به اتفاقاتی که توی زندگیش افتاده بود فکر می‌کرد بیشتر حالش بد میشد . .
هانا با چشمای قرمز و پف کرده اش دوباره به تیغ نگاه کرد .
مگه همینو نمی‌خواست؟ مگه نمی‌خواست از زندگیش خلاص بشه ؟ پس چرا یچیزی یا بهتره بگم یه حسی بهش هشدار میداد ؟ چرا صدای مغزش با تمام وجودش داد میزنه و میگه " این کار احمقانه رو نکنننننن " ؟
اگه اینکار رو می‌کرد بقیه چه حالی میشدن ؟ اصلا کسی رو هم داره براش ذره ای اشک بریزه ؟ بعد از چند ثانیه شخص پشت در رو به یاد آورد که با داد و فریاد التماسش می‌کرد که خودکشی نکنه . . .
اما اون هر چقدر داد میزد نمیتونست نظر هانا رو عوض کنه .
چون هانا دیگه تصمیمش رو گرفته بود .
هانا دیگه نمی‌خواست ذهنش رو درگیر کنه پس به خودش جرعتی داد و تیغ روی رگ های دستش گذاشت .
با کشیدن نفس عمیقی تیغ روی دستش حرکت داد ، همین باعث شد مایع گرم و قرمز رنگی از دستش سرازیر بشه و سرامیک های سفید رو نقاشی کنه . . .
سوزش زخم ها ؟ اهمیت نداشت و حتا سوزشش رو حس نکرد .
چون این درد در مقابل درد هایی که تو زندگیش کشیده بود هیچ بود . . .
بلاخره همه چی داره تموم میشه !
با یه لبخند عمیقی به خون هایی که روی سرامیک پخش شده بودند نگاه کرد و چشمای خسته اش رو بست .
در حموم ناگهان باز شد و جسم بزرگی واردش شد .
با دیدن هانا اونم با همچین وضعیتی قلبش از جا کنده شد و همونجا خشکش زد . .
نه ، نه ، نمیتونست باور کنه . . .
بلاخره کار خودش رو کرد ؟ یعنی تمام التماس هاش الکی بود ؟ یعنی دیگه هانا کنارش نیست و رفته ؟
با فکر کردن به این موضوع نفسش بالا نیومد و با گرفتن میله بغلش مانع افتادن جسم بزرگ خودش شد . . .
با چشم هایی که از اشک برق میزدن خیره دختری بود که در خون خودش غرق شده بود .
نباید میذاشت وقت به هدر بره پس خیلی سریع با اینکه حالش بد بود سمت دختر رفت و جسم سردش رو گرفت :
- ها...هانااا
- جو..جونگ کوک

هانا با صدای بسیار ضعیفی این رو زمزمه کرد و همونجا بیهوش شد .
با وارد شدن شخص سوم داخل حموم جونگ کوک سرشو برگردوند و با صدایی که ترکیبی از غم و عصبانیت بود گفت :

جونگ کوک : ویکتورر... به .. اورژانس زنگگ ... بزنننن.. سریععععع

ویکتور ، بادیگاردی که چند سال از جونگ کوک محافظت می‌کرد تا همچین وضعیتی رو دید خشکش زد ...

جونگ کوک : ویکتوررررر

ویکتور : چشم. . .
ویکتور طبق حرف رئیسش به اورژانس زنگ زد و منتظر موند...
جونگ کوک دوباره نگاهی به صورت سفید و بی روحش کرد و با بغض زمزمه کرد :

جونگ کوک : ها...هانا ...چرا...این..اینکار ... رو ...کردی ؟

•───────────────────•

چند ماه قبل "

شرط :۱۳ لایک و ۵ کامنت
دیدگاه ها (۳۶)

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮چند ماه قبل >هانا با ...

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟯نامجون که سکوت هانا ر...

ℐ𝘯 𝒯𝘩͙𝘦 𝒩𝘢𝘮̾𝘦 𝒪𝘧 𝒢𝘰𝘥 '🪦'𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 :: 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩 / ت...

ارادت دوستان.بلاخره بنده بعد از چند ماه اومدم ویسگون.تصمیم گ...

پیشت اومدم...۳

bloody mansion

چشماش افتاد به اونجا. همیشه ازش می‌ترسید. ولی این بار می‌خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط