پارت ۶
پارت ۶
ساعت ۸ صبح_جونگکوک:
از همون ساعت که با تهیونگ کوچولوم بحثم شده بود و دلشو با اون حرفا شکونده بودم نتونستم چشم رو هم بزارم و همش درگیر بودم که یجوری برش گردونم خونه،در واقع حق با اون بود من مدت زیادی اون رو تو خونه تنها میزاشتم و غرق کارم شده بودم.
ساعت ۱۰ صبح_تهیونگ:
با سردرد وحشتناکی از خواب بیدار شدم و رفتم طبقه ی پایین تا مسکنی بخورم؛تو اشپزخونه ایستاده بودم که با صدای هینی پریدم و لیوان از دستم افتاد شکست.برگشتم و دیدم مادرمه.مادرم با لحنی متعجب گفت:
مادر تهیونگ:تهیونگ؟تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ چیزی نگفت و خم تا خورده شیشه ها رو جمع کنه که مادرش مانعش شد و گفت:
مادر تهیونگ:ول کن اونو میگم خدمتکارا جمع کنن.میگم تو چرا اینجایی؟توضیح بده ببینم
و تهیونگ رو بع سمت حال روی مبل کشید و بغل خودش نشوند و تهیونگ هم شروع کرد به توضیح دادن:
تهیونگ:خب،با جونگکوک بحثم شد.
مادر تهیونگ:سر چی؟
تهیونگ:سر اینکه از صبح تا نصف شب سر کارش بود و منم خونه تنها بودم.این رو بهش گفتم و اون بهم گفت که بزرگش میکنم و لوسم و همه ی پول هاش رو خرج کردم
و بعد زد زیر گریهو رفت تو بغل مادرش و اشک ریخت.همونطور که تو بغل مادرش بود گفت:
تهیونگ:مامان من واقعا لوسم؟
مادر تهیونگ:نه پسر قشنگم تو فقط مقل برگ گل ظریفی
و سر پسرکش رو نوازش کرد.چندی گذشت که پدر تهیونگ هم اومد و از ماجرا با خبر شد و موبالیش رو برداشت و زنگ زد به جونگکوک.
ساعت ۸ صبح_جونگکوک:
از همون ساعت که با تهیونگ کوچولوم بحثم شده بود و دلشو با اون حرفا شکونده بودم نتونستم چشم رو هم بزارم و همش درگیر بودم که یجوری برش گردونم خونه،در واقع حق با اون بود من مدت زیادی اون رو تو خونه تنها میزاشتم و غرق کارم شده بودم.
ساعت ۱۰ صبح_تهیونگ:
با سردرد وحشتناکی از خواب بیدار شدم و رفتم طبقه ی پایین تا مسکنی بخورم؛تو اشپزخونه ایستاده بودم که با صدای هینی پریدم و لیوان از دستم افتاد شکست.برگشتم و دیدم مادرمه.مادرم با لحنی متعجب گفت:
مادر تهیونگ:تهیونگ؟تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ چیزی نگفت و خم تا خورده شیشه ها رو جمع کنه که مادرش مانعش شد و گفت:
مادر تهیونگ:ول کن اونو میگم خدمتکارا جمع کنن.میگم تو چرا اینجایی؟توضیح بده ببینم
و تهیونگ رو بع سمت حال روی مبل کشید و بغل خودش نشوند و تهیونگ هم شروع کرد به توضیح دادن:
تهیونگ:خب،با جونگکوک بحثم شد.
مادر تهیونگ:سر چی؟
تهیونگ:سر اینکه از صبح تا نصف شب سر کارش بود و منم خونه تنها بودم.این رو بهش گفتم و اون بهم گفت که بزرگش میکنم و لوسم و همه ی پول هاش رو خرج کردم
و بعد زد زیر گریهو رفت تو بغل مادرش و اشک ریخت.همونطور که تو بغل مادرش بود گفت:
تهیونگ:مامان من واقعا لوسم؟
مادر تهیونگ:نه پسر قشنگم تو فقط مقل برگ گل ظریفی
و سر پسرکش رو نوازش کرد.چندی گذشت که پدر تهیونگ هم اومد و از ماجرا با خبر شد و موبالیش رو برداشت و زنگ زد به جونگکوک.
- ۱۸۹
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط