{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵
چند ماه بعد_ساعت ۱۲ بامداد_خونه ی جونگکوک و تهیونگ:
تهیونگ:اقای جئون شما از صبح تا نصفه شب نیستی من دق کردم اتقدر خونه تنهام
جونگکوک:خب من چیکار کنم وقتی کلی کار ریخته سرم؛تو ام هم زیادی بزرگش میکنی هم زیادی لوسی؛دقیقا از وقتی که اون حلقه ی لعنتی‌ رو کردم تو دستت دارم ورشکست میشم؛همش اینو بخر اونو بخر،من فقط ۱ میلیون دلار پول پارچه و ۳ میلیون دلار پول چرخ خیاطی دادم که اقا دوخت و دوز کنه.
تهیونگ که تا این زملن سکوت کرده بود و فقط از شدت بغض چونه اش میلرزید بی صدا رفت سمت اتاق مشترکشون و یکی از ساک های کوچیکی برای خودش بود و جونگکوک نخریده بود برداشت و لباس هایی که از خونه ی پدرش اورده بود رو به همراه مدارک شخصیش برداشت و دقیقا ساعت ۱ شب جونگکوک رو کگاز سر راهش کنار زد و یه ماشین گرفت و رفت خونه ی پدرش.ساعت ۲ و نیم بامداد بود که رسید به خونه ی پدرش؛بی سر و صدا رفت تو اتاق قبلیش و رو تختش ولو شد و گریه کرد،انقدر گریه کرد که بعدش خوابش برد.
دیدگاه ها (۰)

@lydia_fic2025 بهم یه لطف بزرگ کرده پس برای جبران فالوش کنیی...

پارت ۴چند ماه بعد_جونگکوک:توی این چند ماه رفت و امد من با خا...

پارت ۳ساعت ۷ عصر_تهیونگ:همینطور ساکت نشسته بودم و به گفت و گ...

#بے_صبرانـہ_منتظرتمپارت :7دوتاشون شل//وارشون رو در آوردن ..ت...

#بے_صبرانـہ_منتظرتم پارت: 2تهیونگ از باغ رفت بیرون کاملا قرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط