「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 137
✦.................................
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از پروندهها بگیرد، خیلی خونسرد گفت:
_ حسودیت شده؟
لبخند شیطنت آمیزی روی لبهای آیلین نشست
+ آره از وقتی اومدم بیشتر از من به این کاغذا زل زدی
تهیونگ بالاخره پرونده را بست؛ آهسته آن را روی میز کنار تخت گذاشت و این بار تمام توجهش را به دختر داد نگاهش، آرام و طولانی، روی صورت آیلین لغزید؛ از مو های آشفته ای که چند تارشان روی گونه اش افتاده بود تا لبخند ریزی که همیشه موقع غر زدن گوشهی لبش مینشست
لبخند خیلی کمرنگی زد
_ حالا بهتر شد؟
+ خیلی بهتر.
آیلین با همان اعتماد به نفس همیشگی جلو آمد، چمدان را کنار دیوار گذاشت و روی لبهی تخت نشست؛ آنقدر نزدیک که عطر ملایمش بیاختیار توجه تهیونگ را جلب کرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به چمدان انداخت برای چند لحظه چیزی نگفت بعد آرام پرسید:
_ یعنی... واقعاً داری میری؟
+ آره...
صدایش برخلاف لبخندش، کمی آرام تر بود
+ دیگه باید برگردیم.
بعد با اخم ساختگی ادامه داد:
+ البته یه نفر این چند روز انقدر بداخلاق بود که شاید اصلاً دلم براش تنگ نشه
تهیونگ بیاختیار خندید خندهای کوتاه، اما واقعی.
_ دروغ.
آیلین ابرویش را بالا انداخت
+ از کجا فهمیدی؟
تهیونگ بدون عجله دستش را جلو آورد انگشت هایش دور مچ ظریف دختر حلقه شد گرمای دستش، مثل همیشه، آرام اما محکم بود با یک حرکت کوتاه، آیلین را کمی به سمت خودش کشید.
_ چون...
نگاهش از چشم های دختر جدا نمیشد
_ از روزی که مرخص شدم، حتی یه بارم ازم فاصله نگرفتی.
برای اولین بار، آیلین جواب حاضر و آماده ای نداشت قلبش آرام اما محکم میکوبید برای اینکه خودش را نبازد، لبخند شیطنت آمیزی زد
+ اعتماد به نفست زیادی بالاست فرمانده
تهیونگ خیلی آرام سرش را کج کرد
_ نه...
نگاهش عمیق تر شد
_ فقط خوب بلدم نگاهت کنم.
چند ثانیه سکوت بینشان نشست نه از آن سکوت های معذب از آن هایی که هیچ کس دلش نمیخواهد بشکند
آیلین آرام سرش را روی بازوی مرد گذاشت؛ بازوی محکمی که همیشه برایش شبیه امن ترین جای دنیا بود چند لحظه بعد، خیلی آهسته زمزمه کرد:
+ دلم نمیخواد برم...
تهیونگ نفس آرامی کشید دستش میان مو های دختر لغزید و چند تار مو را پشت گوشش مرتب کرد
_ منم.
آیلین سرش را بلند کرد چشم هایشان دوباره در هم گره خورد
+ یعنی الان داری اعتراف میکنی؟
گوشهی لب تهیونگ بالا رفت، خم شد آن قدر که فاصلهی میان صورتشان فقط به اندازهی چند نفس بود
_ فکر کردم مدتهاست فهمیدیش.
آیلین لبخند زد این بار دیگر شوخی نمیکرد فقط نگاهش میکرد صدای بوق ماشین از حیاط بلند شد هر دو برای لحظهای بی حرکت ماندند، آیلین آهی کشید و خواست از روی تخت بلند شود.
+ خب فکر کنم... واقعاً وقت رفتنه.
آیلین آرام از روی تخت فاصله گرفت و خواست بلند شود که صدای تهیونگ، خیلی آرام، اما جدی، باعث شد دوباره مکث کند
_ آیلین...
دختر برگشت
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار بین گفتن و نگفتن مردد بود بعد خیلی کوتاه گفت:
_ زیاد به کای نزدیک نشو.
ابروهای آیلین از تعجب بالا رفت کمی بعد لبخند کوچکی زد و با بیخیالی شانه بالا انداخت:
+ کای؟ اون که دوستمه... از بچگی میشناسمش.
_ میدونم.
+ پس چرا اینو میگی؟
چند لحظه سکوت بینشان نشست، تهیونگ نفس آرامی کشید و نگاهش برای لحظهای روی پنجره لغزید.
هنوز کاملاً از جایش بلند نشده بود که تهیونگ دوباره دستش را گرفت خیلی آرام اما این بار محکم تر با یک حرکت نرم، تعادل آیلین به هم خورد و بیاختیار روی پاهای مرد افتاد
چشم هایش گرد شد گونه هایش از خجالت کمی سرخ شد و با خندهای نصفه نیمه گفت:
+ تهیونگ، داری از موقعیتت سوءاستفاده میکنی؟
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد و نگاهش را از چشم های دختر نگرفت.
_ بیا این لحظه رو یکم طولانی تر کنیم.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 137
✦.................................
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از پروندهها بگیرد، خیلی خونسرد گفت:
_ حسودیت شده؟
لبخند شیطنت آمیزی روی لبهای آیلین نشست
+ آره از وقتی اومدم بیشتر از من به این کاغذا زل زدی
تهیونگ بالاخره پرونده را بست؛ آهسته آن را روی میز کنار تخت گذاشت و این بار تمام توجهش را به دختر داد نگاهش، آرام و طولانی، روی صورت آیلین لغزید؛ از مو های آشفته ای که چند تارشان روی گونه اش افتاده بود تا لبخند ریزی که همیشه موقع غر زدن گوشهی لبش مینشست
لبخند خیلی کمرنگی زد
_ حالا بهتر شد؟
+ خیلی بهتر.
آیلین با همان اعتماد به نفس همیشگی جلو آمد، چمدان را کنار دیوار گذاشت و روی لبهی تخت نشست؛ آنقدر نزدیک که عطر ملایمش بیاختیار توجه تهیونگ را جلب کرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به چمدان انداخت برای چند لحظه چیزی نگفت بعد آرام پرسید:
_ یعنی... واقعاً داری میری؟
+ آره...
صدایش برخلاف لبخندش، کمی آرام تر بود
+ دیگه باید برگردیم.
بعد با اخم ساختگی ادامه داد:
+ البته یه نفر این چند روز انقدر بداخلاق بود که شاید اصلاً دلم براش تنگ نشه
تهیونگ بیاختیار خندید خندهای کوتاه، اما واقعی.
_ دروغ.
آیلین ابرویش را بالا انداخت
+ از کجا فهمیدی؟
تهیونگ بدون عجله دستش را جلو آورد انگشت هایش دور مچ ظریف دختر حلقه شد گرمای دستش، مثل همیشه، آرام اما محکم بود با یک حرکت کوتاه، آیلین را کمی به سمت خودش کشید.
_ چون...
نگاهش از چشم های دختر جدا نمیشد
_ از روزی که مرخص شدم، حتی یه بارم ازم فاصله نگرفتی.
برای اولین بار، آیلین جواب حاضر و آماده ای نداشت قلبش آرام اما محکم میکوبید برای اینکه خودش را نبازد، لبخند شیطنت آمیزی زد
+ اعتماد به نفست زیادی بالاست فرمانده
تهیونگ خیلی آرام سرش را کج کرد
_ نه...
نگاهش عمیق تر شد
_ فقط خوب بلدم نگاهت کنم.
چند ثانیه سکوت بینشان نشست نه از آن سکوت های معذب از آن هایی که هیچ کس دلش نمیخواهد بشکند
آیلین آرام سرش را روی بازوی مرد گذاشت؛ بازوی محکمی که همیشه برایش شبیه امن ترین جای دنیا بود چند لحظه بعد، خیلی آهسته زمزمه کرد:
+ دلم نمیخواد برم...
تهیونگ نفس آرامی کشید دستش میان مو های دختر لغزید و چند تار مو را پشت گوشش مرتب کرد
_ منم.
آیلین سرش را بلند کرد چشم هایشان دوباره در هم گره خورد
+ یعنی الان داری اعتراف میکنی؟
گوشهی لب تهیونگ بالا رفت، خم شد آن قدر که فاصلهی میان صورتشان فقط به اندازهی چند نفس بود
_ فکر کردم مدتهاست فهمیدیش.
آیلین لبخند زد این بار دیگر شوخی نمیکرد فقط نگاهش میکرد صدای بوق ماشین از حیاط بلند شد هر دو برای لحظهای بی حرکت ماندند، آیلین آهی کشید و خواست از روی تخت بلند شود.
+ خب فکر کنم... واقعاً وقت رفتنه.
آیلین آرام از روی تخت فاصله گرفت و خواست بلند شود که صدای تهیونگ، خیلی آرام، اما جدی، باعث شد دوباره مکث کند
_ آیلین...
دختر برگشت
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار بین گفتن و نگفتن مردد بود بعد خیلی کوتاه گفت:
_ زیاد به کای نزدیک نشو.
ابروهای آیلین از تعجب بالا رفت کمی بعد لبخند کوچکی زد و با بیخیالی شانه بالا انداخت:
+ کای؟ اون که دوستمه... از بچگی میشناسمش.
_ میدونم.
+ پس چرا اینو میگی؟
چند لحظه سکوت بینشان نشست، تهیونگ نفس آرامی کشید و نگاهش برای لحظهای روی پنجره لغزید.
هنوز کاملاً از جایش بلند نشده بود که تهیونگ دوباره دستش را گرفت خیلی آرام اما این بار محکم تر با یک حرکت نرم، تعادل آیلین به هم خورد و بیاختیار روی پاهای مرد افتاد
چشم هایش گرد شد گونه هایش از خجالت کمی سرخ شد و با خندهای نصفه نیمه گفت:
+ تهیونگ، داری از موقعیتت سوءاستفاده میکنی؟
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد و نگاهش را از چشم های دختر نگرفت.
_ بیا این لحظه رو یکم طولانی تر کنیم.
- ۲.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط