「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 129
✦.................................
مرد: این سوالیه که نباید میپرسیدی.
تماس همان لحظه قطع شد، یونجین چند ثانیه گوشی را کنار گوشش نگه داشت بعد آرام پایین آورد برای اولین بار احساس کرد خودش هم فقط یکی از مهره های بازی مردی است که حتی اسم واقعی اش را نمیداند.
چند خیابان آنطرفتر، داخل اتاقی نیمه تاریک نور آبی مانیتور تنها روشنایی فضا بود مرد گوشی را روی میز گذاشت.
روی صفحهی لپتاپ، تصویری ثابت مانده بود عکسی که از دور گرفته شده بود:
آیلین کنار تخت بیمارستان نشسته بود و دست تهیونگ را میان دست هایش گرفته بود
مرد چند لحظه بیحرکت به عکس نگاه کرد بعد خیلی آرام، نوک انگشتش را روی تصویر آیلین کشید لبخند محوی روی لبش نشست زمزمه کرد:
«همه چیز کیم تهیونگ مال منه... قدرتش... ثروتش، ابهتش... از همه مهم تر لی آیلین »
نور مانیتور خاموش شد اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت و چهرهی مرد همچنان پنهان ماند.
ـــــــــــــــــ
بوی قهوهی سرد و مواد ضد عفونی کننده در راهروی بیمارستان پیچیده بود
ساعت از نیمه شب گذشته بود و رفت و آمدها کمتر شده بود، اما آیلین هنوز روی همان صندلی کنار تخت نشسته بود؛ سرش روی لبهی تخت خم شده بود و انگشت هایش بی اختیار روی دست تهیونگ خط های نامنظمی میکشید
انگار فقط با لمس کردنش مطمئن میشد همهی آن اتفاقها کابوس نبوده است.
تهیونگ آرام چشم باز کرد هنوز رنگ صورتش پریده بود، اما نگاهش مثل همیشه همان ابهت همیشگی را داشت
چند ثانیه بیصدا به دختر خیره ماند مو های آیلین روی دستش ریخته بود و از خستگی حتی متوجه بیدار شدنش نشده بود، خیلی آرام انگشتش را تکان داد همان حرکت کوچک کافی بود
آیلین فوراً سرش را بالا آورد چشم های سرخش هنوز از گریه میسوخت، اما همین که نگاهش به چشم های باز تهیونگ افتاد، نفس حبس شده اش آزاد شد با لبخندی خسته اما واقعی گفت:
+ بیدار شدی...
تهیونگ نگاهش را از صورت دختر نگرفت
_ چند ساعته... اینجایی؟
آیلین شانهای بالا انداخت
+ نمیدونم... فکر کنم از وقتی اومدیم.
_ نگفتم برو استراحت کن؟
+ گفتی ولی گوش ندادم.
گوشهی لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت، چند ثانیه سکوت بینشان نشست؛ از آن سکوت هایی که نه سنگین بود و نه معذب کننده فقط آرام بود تهیونگ نگاهش را به سقف دوخت
_ جیمین کجاست؟
+ رفته با دکتر حرف بزنه.
مکث کرد و آرام تر ادامه داد: + همه نگران بودن... مامانت، بابات... بابای من... همه تا صبح بیدار بودن.
تهیونگ پلک بست انگار تازه سنگینی آن شب روی شانه هایش نشسته باشد در همین لحظه، صدای ضربهی آرامی به در آمد.
جیمین سرش را داخل اتاق آورد وقتی دید هر دو بیدارند، نفس راحتی کشید لبخند زد و گفت:
جیمین: بالاخره تصمیم گرفتی بیمارستانو به عنوان خونهی جدیدت انتخاب نکنی؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از آیلین بردارد، خیلی آرام جواب داد:
_ هنوز تصمیم نگرفتم.
جیمین خندید، اما خندهاش زیاد دوام نیاورد. نگاهش جدی شد.
جیمین: یه خبر دارم...
تهیونگ ابرویی بالا انداخت، جیمین چند قدم جلو آمد و صدایش را پایین آورد.
جیمین: اون مرد هنوز حرف نزده... ولی...
مکث کوتاهی کرد
جیمین: قبل از اینکه بیهوش بشه، فقط یه جمله گفته
تهیونگ نگاهش را به او دوخت، جیمین آرام گفت:
جیمین: گفته... رئیس... خودش چشمش دنبال آیلینه
لبخند از روی صورت آیلین محو شد، برای اولین بار بعد از چند ساعت، سکوت اتاق دوباره بوی خطر گرفت
تهیونگ چند ثانیه فقط به جیمین خیره ماند نگاهش آرام بود اما آن آرامش، همان آرامشی بود که همهی افرادش از آن می ترسیدند
آیلین اولین کسی بود که تغییر چهره اش را فهمید
فک تهیونگ آرام آرام روی هم قفل شد رگ کنار گردنش برجسته شد انگشت هایش بیاختیار ملحفهی سفید تخت را مشت کردند.
_ چی گفتی...؟
صدایش آنقدر پایین بود که جیمین مجبور شد یک قدم جلوتر بیاید.
جیمین آرام گفت:
جیمین: قبل از اینکه از حال بره.. فقط همینو گفت.
چند ثانیه هیچکس نفس نکشید
ناگهان تهیونگ ملحفه را کنار زد همان لحظه پاهایش را از تخت پایین گذاشت درد مثل موجی تیز از پهلویش بالا کشید، اما حتی پلک هم نزد
آیلین با وحشت بلند شد
+ تهیونگ...!
هنوز جمله اش کامل نشده بود که مرد ایستاد؛ سرم از کنار دستش کشیده شد و دستگاه مانیتور با صدای هشدار کوتاهی شروع به بوق زدن کرد
آیلین با چشمهایی گرد شده جلو رفت
+ چیکار میکنی؟!
تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد نگاهش فقط روی جیمین بود
_ ماشینو آماده کن.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 129
✦.................................
مرد: این سوالیه که نباید میپرسیدی.
تماس همان لحظه قطع شد، یونجین چند ثانیه گوشی را کنار گوشش نگه داشت بعد آرام پایین آورد برای اولین بار احساس کرد خودش هم فقط یکی از مهره های بازی مردی است که حتی اسم واقعی اش را نمیداند.
چند خیابان آنطرفتر، داخل اتاقی نیمه تاریک نور آبی مانیتور تنها روشنایی فضا بود مرد گوشی را روی میز گذاشت.
روی صفحهی لپتاپ، تصویری ثابت مانده بود عکسی که از دور گرفته شده بود:
آیلین کنار تخت بیمارستان نشسته بود و دست تهیونگ را میان دست هایش گرفته بود
مرد چند لحظه بیحرکت به عکس نگاه کرد بعد خیلی آرام، نوک انگشتش را روی تصویر آیلین کشید لبخند محوی روی لبش نشست زمزمه کرد:
«همه چیز کیم تهیونگ مال منه... قدرتش... ثروتش، ابهتش... از همه مهم تر لی آیلین »
نور مانیتور خاموش شد اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت و چهرهی مرد همچنان پنهان ماند.
ـــــــــــــــــ
بوی قهوهی سرد و مواد ضد عفونی کننده در راهروی بیمارستان پیچیده بود
ساعت از نیمه شب گذشته بود و رفت و آمدها کمتر شده بود، اما آیلین هنوز روی همان صندلی کنار تخت نشسته بود؛ سرش روی لبهی تخت خم شده بود و انگشت هایش بی اختیار روی دست تهیونگ خط های نامنظمی میکشید
انگار فقط با لمس کردنش مطمئن میشد همهی آن اتفاقها کابوس نبوده است.
تهیونگ آرام چشم باز کرد هنوز رنگ صورتش پریده بود، اما نگاهش مثل همیشه همان ابهت همیشگی را داشت
چند ثانیه بیصدا به دختر خیره ماند مو های آیلین روی دستش ریخته بود و از خستگی حتی متوجه بیدار شدنش نشده بود، خیلی آرام انگشتش را تکان داد همان حرکت کوچک کافی بود
آیلین فوراً سرش را بالا آورد چشم های سرخش هنوز از گریه میسوخت، اما همین که نگاهش به چشم های باز تهیونگ افتاد، نفس حبس شده اش آزاد شد با لبخندی خسته اما واقعی گفت:
+ بیدار شدی...
تهیونگ نگاهش را از صورت دختر نگرفت
_ چند ساعته... اینجایی؟
آیلین شانهای بالا انداخت
+ نمیدونم... فکر کنم از وقتی اومدیم.
_ نگفتم برو استراحت کن؟
+ گفتی ولی گوش ندادم.
گوشهی لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت، چند ثانیه سکوت بینشان نشست؛ از آن سکوت هایی که نه سنگین بود و نه معذب کننده فقط آرام بود تهیونگ نگاهش را به سقف دوخت
_ جیمین کجاست؟
+ رفته با دکتر حرف بزنه.
مکث کرد و آرام تر ادامه داد: + همه نگران بودن... مامانت، بابات... بابای من... همه تا صبح بیدار بودن.
تهیونگ پلک بست انگار تازه سنگینی آن شب روی شانه هایش نشسته باشد در همین لحظه، صدای ضربهی آرامی به در آمد.
جیمین سرش را داخل اتاق آورد وقتی دید هر دو بیدارند، نفس راحتی کشید لبخند زد و گفت:
جیمین: بالاخره تصمیم گرفتی بیمارستانو به عنوان خونهی جدیدت انتخاب نکنی؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از آیلین بردارد، خیلی آرام جواب داد:
_ هنوز تصمیم نگرفتم.
جیمین خندید، اما خندهاش زیاد دوام نیاورد. نگاهش جدی شد.
جیمین: یه خبر دارم...
تهیونگ ابرویی بالا انداخت، جیمین چند قدم جلو آمد و صدایش را پایین آورد.
جیمین: اون مرد هنوز حرف نزده... ولی...
مکث کوتاهی کرد
جیمین: قبل از اینکه بیهوش بشه، فقط یه جمله گفته
تهیونگ نگاهش را به او دوخت، جیمین آرام گفت:
جیمین: گفته... رئیس... خودش چشمش دنبال آیلینه
لبخند از روی صورت آیلین محو شد، برای اولین بار بعد از چند ساعت، سکوت اتاق دوباره بوی خطر گرفت
تهیونگ چند ثانیه فقط به جیمین خیره ماند نگاهش آرام بود اما آن آرامش، همان آرامشی بود که همهی افرادش از آن می ترسیدند
آیلین اولین کسی بود که تغییر چهره اش را فهمید
فک تهیونگ آرام آرام روی هم قفل شد رگ کنار گردنش برجسته شد انگشت هایش بیاختیار ملحفهی سفید تخت را مشت کردند.
_ چی گفتی...؟
صدایش آنقدر پایین بود که جیمین مجبور شد یک قدم جلوتر بیاید.
جیمین آرام گفت:
جیمین: قبل از اینکه از حال بره.. فقط همینو گفت.
چند ثانیه هیچکس نفس نکشید
ناگهان تهیونگ ملحفه را کنار زد همان لحظه پاهایش را از تخت پایین گذاشت درد مثل موجی تیز از پهلویش بالا کشید، اما حتی پلک هم نزد
آیلین با وحشت بلند شد
+ تهیونگ...!
هنوز جمله اش کامل نشده بود که مرد ایستاد؛ سرم از کنار دستش کشیده شد و دستگاه مانیتور با صدای هشدار کوتاهی شروع به بوق زدن کرد
آیلین با چشمهایی گرد شده جلو رفت
+ چیکار میکنی؟!
تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد نگاهش فقط روی جیمین بود
_ ماشینو آماده کن.
- ۳۶۰
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط