صدای در مرا از جا پراند وای خدایا او بود
69^
صدای در مرا از جا پراند . وای ! خدایا او بود !
در را گشودم . این بار واقعا جیغ زدم .
دسته گل داشت ، کادو آورده بود . پریدم در آغوشش . این بار برعکس آغوش هایمان هنگامی که ویکتور قصد جانم را کرده بود ؛ این آغوش مرا ناباورانه فلج میکرد ، درست از همان فلج هایی که در اوایل آشنایی، با افتادن مهر هایش رویم ، دچار میشدم . باور ناپذیر بود که من شانس این را داشته باشم میان بازو هایش ، سر به سینه ی گرمش بگذارم و بوی تنش را با ولع به ریه هایم پمپاژ کنم.
کادو و گل را گرفتم . با دیدن خنده هایم خنده اش گرفته بود . گفت :« مهمون ناخونده نمیخواین؟ » اشاره کردم تشریف فرما شود .
وارد که شدیم پرسیدم از کجا دانستی تولدم هست ؟! گفت :« آریا بهم پیام داد که امروز تولد نویسنده مورد علاقمه .» خدایا این خواب بود ؟ ببخشید عزیزم الان شما چه فرمودی؟! نویسنده مورد علاقه؟!!! وای وای مینا لطفا از خوشحالی دق نکن !
جیغ زدم:« چی؟! نویسنده مورد علاقه ؟!!!» خندید. آرنج روی میز گذاشت و خیره به من با لبخند سری تکان داد . به لاله های خشکیده نگاهش افتاد و گفت:« انگار موفق نشدم اولین تبریک رو داشته باشم .» خیال کرده بود کسی این لاله ها را برایم خریده . او ، خبر نداشت که من اولین بار است در تمام این سی و سه سال گلی هدیه میگیرم .
پارچ شیشه ای را از کابینت در آوردم و کف سینک گذاشتم . همان طور که با آب سرد پر میشد اینها را برایش توضیح دادم . اینکه اولین بار است گل هدیه می گیرم ، اینکه لاله ها را خودم خریده بودم، اینکه هیچ کس و کاری ندارم .
گفت :« هیچ خویشاوندی ؟ هیچ دوست و آشنایی؟» آهی کشیدم و گفتم:« خویشاوندم که پسر دایی لاکردارم هست و دوستم هم میکا بود که سقط شد. فقط سیما بهم پیامک تبریک فرستاد .» گل های زنبق را با احتیاط توی پارچ گذاشتم . گلبرگ های آبی داشت . گلدان را روی میز گذاشتم و گلهای لاله را به سطل زباله فرستادم .
دوباره با یادآوری «نویسنده مورد علاقه» کیفور شدم. دستش را از روی میز گرفتم و گفتم :« من نویسنده مورد علاقه تو ام ؟! راست گفتی؟! واقعا؟!!» گفت:« البته .» هرهر خندیدم و با نوک ناخن و احتیاط فراوان کاغذ کادو را باز کردم . یک کتاب بود . مینا ی وجود . جلد سرخ داشت، عکس یک زن روی آن بود که دستانش را برای تعادل بالا گرفته بود تا روی جدول کنار خیابان قدم بزند .
«مینای وجود» اسم کتاب بود ، به قلم یعقوب فریدونی . مینا . مینا . مینا محمودی، یعنی من . خدا میداند ، خیلی خوشحال شدم . انگار از شدت ذوق قلبم ایست کرد . برایم کتاب خریده بود و نه صرفا بی فکر برای رفع تکلیف ، زمان گذاشته بود برای خریدن هدیه ، چیزی بخرد که واقعا شبیه به من باشد.
با دست نیمی از صورتم را پوشاندم و های های زدم زیر گریه.
_مینا ، پنجم فوریه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
صدای در مرا از جا پراند . وای ! خدایا او بود !
در را گشودم . این بار واقعا جیغ زدم .
دسته گل داشت ، کادو آورده بود . پریدم در آغوشش . این بار برعکس آغوش هایمان هنگامی که ویکتور قصد جانم را کرده بود ؛ این آغوش مرا ناباورانه فلج میکرد ، درست از همان فلج هایی که در اوایل آشنایی، با افتادن مهر هایش رویم ، دچار میشدم . باور ناپذیر بود که من شانس این را داشته باشم میان بازو هایش ، سر به سینه ی گرمش بگذارم و بوی تنش را با ولع به ریه هایم پمپاژ کنم.
کادو و گل را گرفتم . با دیدن خنده هایم خنده اش گرفته بود . گفت :« مهمون ناخونده نمیخواین؟ » اشاره کردم تشریف فرما شود .
وارد که شدیم پرسیدم از کجا دانستی تولدم هست ؟! گفت :« آریا بهم پیام داد که امروز تولد نویسنده مورد علاقمه .» خدایا این خواب بود ؟ ببخشید عزیزم الان شما چه فرمودی؟! نویسنده مورد علاقه؟!!! وای وای مینا لطفا از خوشحالی دق نکن !
جیغ زدم:« چی؟! نویسنده مورد علاقه ؟!!!» خندید. آرنج روی میز گذاشت و خیره به من با لبخند سری تکان داد . به لاله های خشکیده نگاهش افتاد و گفت:« انگار موفق نشدم اولین تبریک رو داشته باشم .» خیال کرده بود کسی این لاله ها را برایم خریده . او ، خبر نداشت که من اولین بار است در تمام این سی و سه سال گلی هدیه میگیرم .
پارچ شیشه ای را از کابینت در آوردم و کف سینک گذاشتم . همان طور که با آب سرد پر میشد اینها را برایش توضیح دادم . اینکه اولین بار است گل هدیه می گیرم ، اینکه لاله ها را خودم خریده بودم، اینکه هیچ کس و کاری ندارم .
گفت :« هیچ خویشاوندی ؟ هیچ دوست و آشنایی؟» آهی کشیدم و گفتم:« خویشاوندم که پسر دایی لاکردارم هست و دوستم هم میکا بود که سقط شد. فقط سیما بهم پیامک تبریک فرستاد .» گل های زنبق را با احتیاط توی پارچ گذاشتم . گلبرگ های آبی داشت . گلدان را روی میز گذاشتم و گلهای لاله را به سطل زباله فرستادم .
دوباره با یادآوری «نویسنده مورد علاقه» کیفور شدم. دستش را از روی میز گرفتم و گفتم :« من نویسنده مورد علاقه تو ام ؟! راست گفتی؟! واقعا؟!!» گفت:« البته .» هرهر خندیدم و با نوک ناخن و احتیاط فراوان کاغذ کادو را باز کردم . یک کتاب بود . مینا ی وجود . جلد سرخ داشت، عکس یک زن روی آن بود که دستانش را برای تعادل بالا گرفته بود تا روی جدول کنار خیابان قدم بزند .
«مینای وجود» اسم کتاب بود ، به قلم یعقوب فریدونی . مینا . مینا . مینا محمودی، یعنی من . خدا میداند ، خیلی خوشحال شدم . انگار از شدت ذوق قلبم ایست کرد . برایم کتاب خریده بود و نه صرفا بی فکر برای رفع تکلیف ، زمان گذاشته بود برای خریدن هدیه ، چیزی بخرد که واقعا شبیه به من باشد.
با دست نیمی از صورتم را پوشاندم و های های زدم زیر گریه.
_مینا ، پنجم فوریه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۵.۶k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط