امروز دفتر جدید گرفتم بله از همان کیوسک کنار مترو همان پیرمرد ...
67^
امروز دفتر جدید گرفتم. بله ! از همان کیوسک کنار مترو ، همان پیرمرد که لاله و روزنامه داشت .
باید بیشتر مراقب برگه های این یکی باشم. از آن قبلی برگه های زیادی را حرام کردم. خیلی هایشان را خط خطی کردم و سوزاندم از لج اینکه دوستش دارم ولی دوستم ندارد ؛ از خیلی های دیگر موشک کاغذی درست کردم و از بالکن اتاقم فرستادم هوا ، بلکه برسد به او. رویشان نوشته بودم :«مینا دوستت دارد .» اما هیچ کدامشان به مقصد نرسیدند . ممکن است رسیده باشند و او نادیده گرفته باشد؟!
از پیرمرد ربان سرخ هم خریدم ، خود نویس ، سیگار بهمن ، روزنامه و لاله . موهایم کمی بلند شده اند ، تا زیر شانه هایم می رسند ؛ ربان گرفتم ببندمشان . تولد سی و سه سالگی ام نزدیک است . سی و سه ، مثل سی و سه پل ، مثل سیمرغ و سه جوجه اش ، مثل کلاب شماره سی و سه ی ضلع جنوبی دوبوک که یک بطری بنزفارم گیلاسی رایگان به بهترین رقاص شب میداد ، مثل قیمت سی و سه دلاری اجاره من به ازای هر شب برای ناپدری ام ، مثل ساسان که وقتی برای اولین بار دیدمش سی و سه سالش بود ، سی و سه یعنی سه سال تمام عاشقی برای او که قرار نیست تولد سی و سه سالگی ام را تبریک بگوید .
لاله ها را به مناسبت تولدم برای خودم خریدم . از سیما که احتمالا با پیامکی تولدم را تبریک بگوید بگذریم ، هیچ کس تبریک نخواهد گفت . خانواده و دوستی که ندارم ، معشوق حتی تاریخ تولدم را نمیداند . لعنتی! من برای معشوق اهمیتی ندارم .
گلهای لاله را در روزنامه می پیچم و روی میز میگذارم . آب نیاز ندارند . هر وقت خشک شدند من هم با آنها میمیرم . حس نحسی میدهد سی و سه سالگی . بوی مرگ میدهد سی و سه سالگی .
فقط لطفا خدایا ! اگر وجود داری ، لطفا مرا او در قبر بگذارد ، درحالی که لاله های خشکیده را در بغل گرفته ام .
_ مینا ، اول فوریه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
امروز دفتر جدید گرفتم. بله ! از همان کیوسک کنار مترو ، همان پیرمرد که لاله و روزنامه داشت .
باید بیشتر مراقب برگه های این یکی باشم. از آن قبلی برگه های زیادی را حرام کردم. خیلی هایشان را خط خطی کردم و سوزاندم از لج اینکه دوستش دارم ولی دوستم ندارد ؛ از خیلی های دیگر موشک کاغذی درست کردم و از بالکن اتاقم فرستادم هوا ، بلکه برسد به او. رویشان نوشته بودم :«مینا دوستت دارد .» اما هیچ کدامشان به مقصد نرسیدند . ممکن است رسیده باشند و او نادیده گرفته باشد؟!
از پیرمرد ربان سرخ هم خریدم ، خود نویس ، سیگار بهمن ، روزنامه و لاله . موهایم کمی بلند شده اند ، تا زیر شانه هایم می رسند ؛ ربان گرفتم ببندمشان . تولد سی و سه سالگی ام نزدیک است . سی و سه ، مثل سی و سه پل ، مثل سیمرغ و سه جوجه اش ، مثل کلاب شماره سی و سه ی ضلع جنوبی دوبوک که یک بطری بنزفارم گیلاسی رایگان به بهترین رقاص شب میداد ، مثل قیمت سی و سه دلاری اجاره من به ازای هر شب برای ناپدری ام ، مثل ساسان که وقتی برای اولین بار دیدمش سی و سه سالش بود ، سی و سه یعنی سه سال تمام عاشقی برای او که قرار نیست تولد سی و سه سالگی ام را تبریک بگوید .
لاله ها را به مناسبت تولدم برای خودم خریدم . از سیما که احتمالا با پیامکی تولدم را تبریک بگوید بگذریم ، هیچ کس تبریک نخواهد گفت . خانواده و دوستی که ندارم ، معشوق حتی تاریخ تولدم را نمیداند . لعنتی! من برای معشوق اهمیتی ندارم .
گلهای لاله را در روزنامه می پیچم و روی میز میگذارم . آب نیاز ندارند . هر وقت خشک شدند من هم با آنها میمیرم . حس نحسی میدهد سی و سه سالگی . بوی مرگ میدهد سی و سه سالگی .
فقط لطفا خدایا ! اگر وجود داری ، لطفا مرا او در قبر بگذارد ، درحالی که لاله های خشکیده را در بغل گرفته ام .
_ مینا ، اول فوریه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۵.۶k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط