{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۳
حاال هم اکه کاری نیست باید برم به بچه های بند
برسم .
هردو از جا بلند شدن دست حاجی رو فشار دادم و به
سمت شاهو برگشتم با اخم و غرور خاصی دستش رو
به سمتم گرفت .
طبق عادت قدیم ناخواسته دست جلو بردم و ضربه ی
آرومی به سرش کوبیدم .
متوجه لبخند حاجی و چشم های گرد شده ی شاهو
شدم .
اهمیتی ندادم و به سمت در راه افتادم .
قبل از خروجم از اتاق متوجه حرفای آرومی که
نوروزی به حاجی میزد شدم .
_ حاجی به این عفو مطمئنی ؟
قضیه پیجیده تر نشه ...
باید از این جا می رفتم !
باید میرفتم تا چهار محل، چهار محل بمونه !
به محض این که به بند رسیدم تیموری به سمتم دوید -چی شد بزرگ اضاف گرفتی ؟
سربازی که تا اینجا همراهیم کرده بود سر بالا انداخت
و گفت : نه بابا عفو گرفته از فردا آزاده !
یه لحظه همه ساکت شدن و بعد سر و صدایی که توی
کل بند پیچید !
رو ی تخت نشستم در برار تک تک تبریک ها و
شعارهایی که میدادن سرتکون می دادم .
_ سرت سالمت امیر کورد، باالخره پرت رو باز
کردن !
نی شخند ی زدم .
_ پرنده اگه دلش هوا ی پرواز داشته باشه تو قفس هم
پرش رو می زنه هرچقدر هم زخم ی و خون ی بشه !
سعید کنارم نشست و گفت : بزرگ !
انقدر سنگین حرف میزنیا بعضی وقت ها دوبار
مغزم کلمه ها رو اسکن می کنه تا بفهمه چیمیگی .
همه بلند خندیدن، نگاهی به قیافه های شادشون
انداختم .
یکیش، بیست سال حبس داشت یکیش هشت سال،
یکیش دو روز دیگه اعدام می شد یکیش هم ابد و یک روز !
دیدگاه ها (۳)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۳-خب مطهره جون، بگو ببینم، عروسی ا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۴در اتاق که باز شد عسکري و سه تا م...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۲_ من اینجام تا یه سال باقی مونده رو بر...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱فصل اول : النه واز ) در زبان ُکردی به ...

شبنم کوچولو: 6

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕ویو اتبا نور خورشید که چشمانم رو در اغو...

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 1Part: 18λدختره ی هرزه*داد+ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط