{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"


#part7🍷🎸



همون موقع هلیا و دنیا اومدن داخل ماشین .

هلیا جلو نشست .
دنیا هم پشت، کنار من .


هلیا و دنیا حس میکردن جو داخل ماشین خیلی سنگینه .
انگار یه چیزی عوض شده.


پس تا اخر که رسیدن به خونه مسخره بازی در نیاوردن و ساکت نشستن.



مثل خری بودم که بهش تیتاپ دادن
بلعخره یه قدم اومده بود جلو .

ولی وقتی میدیدمش هم خجالت میکشیدم .


منی که هیچی از خجالت حالیم نیست جلوی شاهان خجالت میکشم و خانوم میشم.


اگه این اسمش عشق نیست پس چیه؟!


دل تو دلم نبود که واسه ی بچه ها تعریف کنم .


سریع پیاده شدم و اول از همه دویدم داخل و خودمو انداختم تو اتاق هلیا .

میدونستم کسی خونشون نیست .
که البته اگه بود هم باز برام چندان مهم نبود .
گفتم که!

هیچی از خجالت حالیم نمیشه!


پدر و مادر هلیا رفته بودن سفر کاری
و به خاطر همین بود که اومده بودیم خونشون .



میخواستیم نقشه بکشیم که هرچی زودتر کراشم بیاد منو بگیره ! .


اولش دو دل بودم؛
اما با کاری که شاهان توی ماشین کرد ،
مطمعن شدم که اونم یه نمه حسی بهم داره! .



تکیه دادم به در اتاق هلیا.

باورم نمیشد!

جعبه رو اوردم بالا و دوباره بهش نگاه کردم


آییی قلبممممم
چه خوشگلههههه




¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
دیدگاه ها (۰)

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🍷🎸"#part8🍷🎸 جعبه ی مربعی شک...

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"#part6🍷🎸با تعجب بهش نگاه ...

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"#part5🍷🎸فضای داخل ماشین ب...

.♡دزدی من♡.پارت 3رفتم بیرون و سوار ماشین شدم ات: برو خونهچند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط