{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"


#part9🍷🎸


با کمک هلیا و دنیا از روی زمین بلند شدم و  اروم روی تخت نرم هلیا نشستم .

نفسم که جا اومد، رو بهشون، داد زدم:
- کثافتااا!

انگار میدونستن دارم صداشون میزنم، که هردو سریع برگشتن سمتم.

نه !،حیوونای دست آموز خوبی هم دارمااا !

یکم توی تخت جابه جا شدم.
ادامه دادم :

- قبل از این که وارد اتاق شین یه در بزنین خب!
کمرمو نصف کردین !
شما انقدر زور داشتین من نمیدونستم؟!

انگار که تازه فهمیده باشن چی شده، هردو زدن زیر خنده .

انقدر خندیدن که دیگه داشتن میرفتن رو مغزم .

پوکر زل زدم بهشون.

- مرض! چی خنده داره ؟!
بگید منم بخندم.
بی مزه ها !.


دنیا وسط خنده لب زد:

- واییی!
پشت در بودی؟!
بمیرم!
من بودم!
میخواستم بروسلی بازی در بیارم، با پا در رو باز کنم!

و دوباره هر دو زدن زیر خنده .

تا نگاهشون به صورتم افتاد خنده شون رو خوردن .

هلیا که سیع میکرد دیگه نخنده گفت :
-الان خوبی؟!
کمرت درد میکنه؟!


اروم زمزمه کردم:
- خوبم!
ولی داشتم میمردم!


یهو یادم افتاد که قرار بود بهشون یه چیزی بگم .



¤¤¤¤¤🥊 📕 🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
دیدگاه ها (۰)

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"#part10🍷🎸سریع خودمو جمع و...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_11 🍷🎸نلا:- قراره دای...

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🍷🎸"#part8🍷🎸 جعبه ی مربعی شک...

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"#part7🍷🎸همون موقع هلیا و ...

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"#part4🍷🎸هلیا که خورده بود...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط