{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 11 :

هوف کشید و دست به سینه مقابلم وایستاد .
به حالتی که می گفت نمیزارم جایی بری و وای ، پسره بانمک قابل پیش بینی من بود .

وقتی میگم مال من دقیقا منظورم این بود که آره ، برای من و متعلق به خودم .
چیز های زیادی نبودن که فقط برای خودم ببینم اما وقتی یک چیزی رو می خواستم باید به دست میاوردمش‌ .

گفت : وقتی ازت سوال می پرسم درست جواب بده .

توی سینه‌م یه عروسی بزرگ بود ، انقدر که نگران بودم توی صورتم نشون بده اما‌ ترجیحا با لحن عصبانی گفتم : مثلا چی بگم ؟

روی صورتم خم شد و وای ، مرد من .
مثل رمان ها بود ، دقیقا همون موجود قابل لمس و دوست داشتنی ای که دختر های داخل رمان برای داشتنش چنگ و دندون تیز می کردن .

گفت : وقتی بهت میگم کجا میری میگی فلان جا .
حالا دوباره می پرسم ، کجا داری میری ؟

سریع گفتم : فلان جا .

حالت صورتش از اون اخم دوست داشتنی به یه صورت بی حس ، کاملا بی احساس تبدیل شد و بعد لبخند کمرنگی که گوشه های لبش رو به اجبار بالا برده بود پیدا شد .

گفت : خیلی لجبازی روری .

بازوم رو گرفت و به سمت موتور که تا اینجا باهاش اومده بودیم رفت .
دیدگاه ها (۰)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

رها🌹همیشگے ترین عشقم بودنت مبارک من❤@mohammad4529 📆 10.20اگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط