part
part 3
جوابی ندادم.
نه چون حرفی نداشتم، چون نمیدونستم کدوم حرف کمتر خراب میکنه.
بچه هنوز تو بغلش گریه میکرد، ولی صداش دیگه اون جیغ قبلی نبود. جلو رفتم و ناخودآگاه دستهام رو دراز کردم.
همین که بچه رو گرفتم، انگار یه چیزی تو وجودم بیدار شد؛ همون حسی که فکر میکردم ده سال پیش دفنش کردم.
آروم گفتم:
«همسرت… خدمتکار شخصی یا کسی که از کاراش خبر داشته باشه نداشت؟»
برای چند ثانیه مکث کرد.
بعد، خشک و کوتاه جواب داد:
«نه. ولی معمولاً اگه کاری خارج از خونه داشت، به خانم لی میگفت.»
نگاهش کردم.
«از خانم لی بپرس…»
کمی صدایم پایینتر اومد.
«شناسنامه تهیه شده یا نه.»
انگار تازه یاد یه چیز خیلی بدیهی افتاده باشه. اخم کرد، گوشی رو از جیبش درآورد و چند قدم از ما فاصله گرفت.
من فقط بچه رو تو بغلم تکون میدادم و به صورت کوچیکش نگاه میکردم؛ صورتی که هیچ نقشی تو این آشفتهبازار نداشت.
چند دقیقه بعد برگشت.
این بار قیافهاش فرق داشت.
گفت:
«تهیه شده.»
نفسم ناخودآگاه حبس شد.
«اسمش چیه؟»
نگاهش افتاد به صفحهی گوشی، بعد به بچه.
انگار برای اولین بار داشت واقعاً بهش نگاه میکرد.
آروم گفت:
«مین سونگی.»
اسم که گفته شد، بچه یه صدای کوتاه از خودش درآورد، انگار جواب داده باشه.
قلبم فشرده شد.
یونگی زیر لب تکرار کرد:
«مین سونگی…»
و اون لحظه فهمیدم
این فقط یه اسم نبود.
یه مسئولیت بود.
یه واقعیتی که دیگه نمیشد با دستور و قرارداد ازش فرار کرد.
نگاهم رو از بچه گرفتم و گفتم:
«رئیس، الان دیگه فقط بحث امضا نیست.»
چیزی نگفت.
فقط به ما نگاه میکرد؛
به من،
و به پسری که اسم داشت…
اما مادر نه.
اینکه اینجوری هر بند رو جدا بنویسم بهتره؟یا همون چسبیده باشه؟
جوابی ندادم.
نه چون حرفی نداشتم، چون نمیدونستم کدوم حرف کمتر خراب میکنه.
بچه هنوز تو بغلش گریه میکرد، ولی صداش دیگه اون جیغ قبلی نبود. جلو رفتم و ناخودآگاه دستهام رو دراز کردم.
همین که بچه رو گرفتم، انگار یه چیزی تو وجودم بیدار شد؛ همون حسی که فکر میکردم ده سال پیش دفنش کردم.
آروم گفتم:
«همسرت… خدمتکار شخصی یا کسی که از کاراش خبر داشته باشه نداشت؟»
برای چند ثانیه مکث کرد.
بعد، خشک و کوتاه جواب داد:
«نه. ولی معمولاً اگه کاری خارج از خونه داشت، به خانم لی میگفت.»
نگاهش کردم.
«از خانم لی بپرس…»
کمی صدایم پایینتر اومد.
«شناسنامه تهیه شده یا نه.»
انگار تازه یاد یه چیز خیلی بدیهی افتاده باشه. اخم کرد، گوشی رو از جیبش درآورد و چند قدم از ما فاصله گرفت.
من فقط بچه رو تو بغلم تکون میدادم و به صورت کوچیکش نگاه میکردم؛ صورتی که هیچ نقشی تو این آشفتهبازار نداشت.
چند دقیقه بعد برگشت.
این بار قیافهاش فرق داشت.
گفت:
«تهیه شده.»
نفسم ناخودآگاه حبس شد.
«اسمش چیه؟»
نگاهش افتاد به صفحهی گوشی، بعد به بچه.
انگار برای اولین بار داشت واقعاً بهش نگاه میکرد.
آروم گفت:
«مین سونگی.»
اسم که گفته شد، بچه یه صدای کوتاه از خودش درآورد، انگار جواب داده باشه.
قلبم فشرده شد.
یونگی زیر لب تکرار کرد:
«مین سونگی…»
و اون لحظه فهمیدم
این فقط یه اسم نبود.
یه مسئولیت بود.
یه واقعیتی که دیگه نمیشد با دستور و قرارداد ازش فرار کرد.
نگاهم رو از بچه گرفتم و گفتم:
«رئیس، الان دیگه فقط بحث امضا نیست.»
چیزی نگفت.
فقط به ما نگاه میکرد؛
به من،
و به پسری که اسم داشت…
اما مادر نه.
اینکه اینجوری هر بند رو جدا بنویسم بهتره؟یا همون چسبیده باشه؟
- ۱.۳k
- ۲۴ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط