p4.
p4.
باران هنوز بیوقفه میبارید.
ات، دستهایش که از خون جونگکوک لرزیده بود، با نگرانی فریاد زد: «یکی کمک کنه!»
جین و هوسوک سریع جونگکوک را به اتاق درمان عمارت بردند.
پزشک بعد از خارج کردن گلوله، نفس راحتی کشید.
«خطر رفع شده... اما باید استراحت کنه.»
ات کنار تخت نشست. برای اولین بار، مردی را میدید که همیشه محکم و شکستناپذیر به نظر میرسید، حالا بیحرکت و رنگپریده خوابیده بود.
آرام زیر لب گفت: «چرا برای نجات من خودت رو جلوی گلوله انداختی...؟»
چند دقیقه بعد، جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
لبخند کمرنگی زد و گفت: «چون قول داده بودم ازت محافظت کنم.»
ات با ناراحتی جواب داد: «ولی چرا؟ من که هیچکس نیستم...»
جونگکوک نگاهش را از پنجره گرفت و به ات دوخت.
«اشتباه میکنی... تو مهمترین آدم این دنیایی.»
قبل از اینکه ات چیزی بپرسد، نامجون وارد اتاق شد.
در دستش یک جعبهی قدیمی چوبی بود.
«رئیس... اینو از گاوصندوق خاندان سایهها پیدا کردیم.»
جونگکوک درِ جعبه را باز کرد.
داخل آن یک گردنبند نقرهای با نشان یک کلاغ سیاه و یک نامهی قدیمی قرار داشت.
ات گردنبند را برداشت.
به محض اینکه آن را لمس کرد، ناگهان تصویرهایی در ذهنش ظاهر شد...
خانهای بزرگ در دل جنگل...
پدرش که او را در آغوش گرفته بود...
و صدای مردی که فریاد میزد: «وارث رو نجات بدید!»
ات با وحشت گردنبند را رها کرد.
«من... این صحنهها رو یادمه...»
نامجون نامه را باز کرد و با صدای بلند خواند:
«اگر این نامه به دست دخترم رسید، یعنی ما شکست خوردهایم. به هیچکس اعتماد نکن... حتی نزدیکترین افراد.»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
در همان لحظه، تلفن جونگکوک زنگ خورد.
او تماس را روی بلندگو گذاشت.
صدای مردی ناشناس با خندهای سرد گفت:
«سلام، رئیس... فکر کردی فقط ما به دنبال وارث هستیم؟»
جونگکوک با خونسردی پاسخ داد: «کی هستی؟»
مرد گفت: «کسی که سالهاست داخل گروه تو زندگی میکنه...»
تماس قطع شد.
همه به یکدیگر نگاه کردند.
سکوتی سنگین بین اعضای گروه افتاد.
اگر حرف آن مرد حقیقت داشت...
یعنی یک خائن، سالها در کنار جونگکوک زندگی کرده بود.
و درست در همان لحظه، دوربین امنیتی عمارت دوباره روشن شد.
روی صفحه، تصویر فردی با لباس مشکی دیده میشد که وارد اتاق گاوصندوق شده بود.
او آرام کلاهش را پایین کشید...
و همه با دیدن چهرهاش شوکه شدند.
ادامه دارد... 🖤🔥
باران هنوز بیوقفه میبارید.
ات، دستهایش که از خون جونگکوک لرزیده بود، با نگرانی فریاد زد: «یکی کمک کنه!»
جین و هوسوک سریع جونگکوک را به اتاق درمان عمارت بردند.
پزشک بعد از خارج کردن گلوله، نفس راحتی کشید.
«خطر رفع شده... اما باید استراحت کنه.»
ات کنار تخت نشست. برای اولین بار، مردی را میدید که همیشه محکم و شکستناپذیر به نظر میرسید، حالا بیحرکت و رنگپریده خوابیده بود.
آرام زیر لب گفت: «چرا برای نجات من خودت رو جلوی گلوله انداختی...؟»
چند دقیقه بعد، جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
لبخند کمرنگی زد و گفت: «چون قول داده بودم ازت محافظت کنم.»
ات با ناراحتی جواب داد: «ولی چرا؟ من که هیچکس نیستم...»
جونگکوک نگاهش را از پنجره گرفت و به ات دوخت.
«اشتباه میکنی... تو مهمترین آدم این دنیایی.»
قبل از اینکه ات چیزی بپرسد، نامجون وارد اتاق شد.
در دستش یک جعبهی قدیمی چوبی بود.
«رئیس... اینو از گاوصندوق خاندان سایهها پیدا کردیم.»
جونگکوک درِ جعبه را باز کرد.
داخل آن یک گردنبند نقرهای با نشان یک کلاغ سیاه و یک نامهی قدیمی قرار داشت.
ات گردنبند را برداشت.
به محض اینکه آن را لمس کرد، ناگهان تصویرهایی در ذهنش ظاهر شد...
خانهای بزرگ در دل جنگل...
پدرش که او را در آغوش گرفته بود...
و صدای مردی که فریاد میزد: «وارث رو نجات بدید!»
ات با وحشت گردنبند را رها کرد.
«من... این صحنهها رو یادمه...»
نامجون نامه را باز کرد و با صدای بلند خواند:
«اگر این نامه به دست دخترم رسید، یعنی ما شکست خوردهایم. به هیچکس اعتماد نکن... حتی نزدیکترین افراد.»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
در همان لحظه، تلفن جونگکوک زنگ خورد.
او تماس را روی بلندگو گذاشت.
صدای مردی ناشناس با خندهای سرد گفت:
«سلام، رئیس... فکر کردی فقط ما به دنبال وارث هستیم؟»
جونگکوک با خونسردی پاسخ داد: «کی هستی؟»
مرد گفت: «کسی که سالهاست داخل گروه تو زندگی میکنه...»
تماس قطع شد.
همه به یکدیگر نگاه کردند.
سکوتی سنگین بین اعضای گروه افتاد.
اگر حرف آن مرد حقیقت داشت...
یعنی یک خائن، سالها در کنار جونگکوک زندگی کرده بود.
و درست در همان لحظه، دوربین امنیتی عمارت دوباره روشن شد.
روی صفحه، تصویر فردی با لباس مشکی دیده میشد که وارد اتاق گاوصندوق شده بود.
او آرام کلاهش را پایین کشید...
و همه با دیدن چهرهاش شوکه شدند.
ادامه دارد... 🖤🔥
- ۲۸
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط