{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《검은 마음》

《검은 마음》
پارت سوم

کتابخانه‌ی قدیمی
ساعت ۸:۴۷ شب.

سئول زیر نور چراغ‌های خیابان، شبیه شهری بود که چیزی را پنهان می‌کرد. باران هنوز تمام نشده بود و پیاده‌روها برق می‌زدند. امیلی با قدم‌هایی تند از کنار ساختمان‌های بلند عبور می‌کرد، اما هر چند ثانیه یک‌بار پشت سرش را نگاه می‌کرد؛ نه چون مطمئن بود کسی تعقیبش می‌کند، بلکه چون از همان لحظه‌ای که پیام ناشناس را دیده بود، حس می‌کرد هوا هم عوض شده است.

اگر می‌خواهی حقیقت را پیدا کنی، امشب ساعت ۹، کتابخانه‌ی قدیمی را فراموش نکن.

و بعد آن جمله‌ی آخر...

به دکتر جونگکوک اعتماد نکن.

امیلی گوشی را در مشت فشرد و با خودش گفت:
«این فقط یه شوخه... یا یه دردسر جدی.»

کتابخانه‌ی قدیمی در انتهای خیابانی باریک قرار داشت؛ ساختمانی دو طبقه با پنجره‌های بلند و چراغ‌های زرد کم‌نور. دور تا دورش را درخت‌های کهنه گرفته بودند و سکوتش آن‌قدر سنگین بود که انگار حتی صدای باران هم جلوی درِ آن آهسته‌تر می‌شد.

امیلی وقتی به در رسید، مکث کرد.

روی شیشه‌ی ورودی چیزی با ماژیک مشکی نوشته شده بود:

ورود به طبقه‌ی بالا فقط برای اعضای ویژه

او اخم کرد.
«اعضای ویژه؟ جدی؟»

در را هل داد. زنگ کوچکی بالای آن صدا داد و بوی کتاب‌های قدیمی، چوب خیس‌خورده و کاغذ کهنه در هوا پیچید. داخل کتابخانه تقریباً خالی بود. فقط پشت میز امانت، پیرزنی نشسته بود که عینک ته‌استکانی‌اش را پایین آورده بود و به صفحه‌ی کتابی زل زده بود.

امیلی آرام جلو رفت.

«ببخشید...»

پیرزن سر بلند کرد.
«دنبال چیزی می‌گردی؟»

«فکر می‌کنم... یکی اینجا برام پیغام گذاشته.»

پیرزن بدون اینکه تعجب کند، فقط گفت:
«اسم؟»

امیلی چند ثانیه سکوت کرد.
«کیم امیلی.»

پیرزن انگار همین را می‌خواست بشنود. آرام از پشت میز بلند شد، کلیدی نقره‌ای از کشوی پایین برداشت و به سمت راهروی کناری اشاره کرد.

«طبقه‌ی بالا بسته‌ست. ولی اتاق آرشیو، امشب بازه.»

امیلی با تردید نگاهش کرد.
«شما... از قبل می‌دونستید من میام؟»

پیرزن جواب نداد. فقط لبخند خیلی کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر از جواب دادن، سؤال ایجاد می‌کرد.

امیلی کلید را گرفت و به سمت راهروی باریک رفت. هر چه جلوتر می‌رفت، نور کمتر و سکوت بیشتر می‌شد. طبقه‌ی بالا با پله‌های چوبی قدیمی شروع می‌شد. با هر قدم، صدای چوب زیر پایش آهسته ناله می‌کرد.

وقتی به آخر راهرو رسید، اتاق آرشیو را دید؛ دری خاکستری با پلاک فلزی کوچکی کنار آن.

A-13

امیلی زیر لب گفت:
«مثل فیلمای ترسناک... عالیه.»

در را باز کرد.

داخل اتاق تاریک بود، اما از پنجره‌ی نیمه‌پوشیده‌ی انتهای دیوار، نوری ضعیف به داخل می‌ریخت. قفسه‌های بلند تا سقف بالا رفته بودند و پوشه‌ها، کتاب‌ها و پرونده‌های خاک‌خورده همه‌جا را گرفته بودند. روی میز وسط اتاق، یک چراغ مطالعه روشن بود.

و کنار چراغ...

یک پاکت سفید.

امیلی نفسش را حبس کرد و آرام نزدیک شد. روی پاکت فقط یک چیز نوشته شده بود:

برای کیم امیلی

با خطی مرتب، تمیز، و سرد.

دستش لرزید. پاکت را باز کرد. داخلش یک برگه بود و یک عکس.

امیلی اول عکس را برداشت.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد و نتوانست هیچ چیزی بگوید.

عکس، یک ساختمان قدیمی را نشان می‌داد... اما چیزی که او را میخکوب کرد، ساختمان نبود.

پسر کوچکی در گوشه‌ی تصویر ایستاده بود. صورتش واضح نبود، اما امیلی آن حیاط را می‌شناخت. آن در آهنی را می‌شناخت. حتی آن درخت خشک‌شده کنار دیوار را هم می‌شناخت.

این...
خانه‌ی قدیمی پدرش بود.

انگار چیزی یخ‌زده در گلویش گیر کرد.

عکس از دستش افتاد. بعد با عجله برگه‌ی داخل پاکت را باز کرد.

فقط یک جمله:

سؤال واقعی این نیست که چه کسی خانواده‌ات را از تو گرفت.
سؤال این است که چه کسی هنوز تو را زیر نظر دارد.

امیلی با تپش قلب، نگاهش را از روی برگه برداشت و دور اتاق چرخاند.

آن لحظه فهمید که دیگر تنها نیست.

صدایی از پشت سرش آمد:

«نباید اینجا را تنها باز می‌کردی.»

امیلی برگشت.

جئون جونگکوک در چارچوب در ایستاده بود.

بدون کت، با پیراهنی تیره و همان نگاه آرام و عجیب همیشگی. چهره‌اش هیچ تغییری نکرده بود؛ نه عصبی بود، نه غافلگیر. فقط انگار دقیقاً می‌دانست امیلی چه دیده و چقدر می‌خواهد فرار کند.

امیلی یک قدم عقب رفت.
«شما... منو اینجا کشوندید؟»

جونگکوک نگاهش را از عکس روی زمین به چهره‌ی او رساند.
«نه.»

«پس این پیام... این عکس...»

او آرام وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
«اگه بهت بگم، فقط بیشتر می‌ترسی.»

امیلی خیره‌اش ماند.
«من الان هم دارم می‌ترسم.»

جونگکوک برای اولین بار خیلی کوتاه، خیلی محو، لبخند زد.
«می‌دونم.»

سکوت افتاد.
دیدگاه ها (۱۹)

《검은 마음》ادامه پارت سومامیلی ناگهان یاد پیام ناشناس افتاد. یاد...

https://wisgoon.com/jeon_rosha1فیک نویس فالوشه🫠

《검은 마음》ادامه پارت دوم.اما برای امیلی، همان یک ثانیه کافی بود...

《검은 마음》پارت دوم | اولین برخوردسئول، ساعت ۷:۱۳ صبح.بارانِ ریز...

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط