ماه و شبح
ماه و شبح
پارت بیست و نهم | شبح کمردردی و فاجعهی متحرک
چند دقیقه بعد...
سلین دست به سینه وسط پذیرایی ایستاده بود.
نگاهش روی فلیکس ثابت ماند.
چند ثانیه سکوت...
بعد با همان لحن کاملاً جدی گفت:
ـ تو...
چرا نشستی؟
فلیکس با تعجب پلک زد.
ـ من...؟
ـ آره خودت.
بلند شو.
اتاقمو جمع کن.
سه برادر همزمان به فلیکس نگاه کردند.
فلیکس چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام از جایش بلند شد.
مثل یک سرباز، صاف ایستاد.
بعد حتی یک تعظیم کوچولو هم کرد.
ـ چشم...
سلین با رضایت سر تکان داد.
ـ خوبه.
همینجوری حرفشنو باش.
کانر دهانش باز مانده بود.
ـ شبحِ معروف...
داره دستور میگیره...؟
لوکاس آرام زمزمه کرد:
ـ دنیا داره به آخر میرسه...
لین آهسته به فلیکس نزدیک شد.
طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
ـ جون هرکی دوست داری...
امشب اونو ببر موتورسواری.
فلیکس گیج نگاهش کرد.
ـ چرا...؟
لین دستش را روی شانهی او گذاشت.
ـ من دیگه مشکلات روحی پیدا کردم.
موتور با تو...
بقیهش با من.
فلیکس خندهاش گرفت، اما سعی کرد خودش را نگه دارد.
ـ یعنی انقدر اذیتتون میکنه؟
لین فقط به اتاقی که سلین داخلش رفته بود اشاره کرد.
ـ خودت میفهمی...
---
چند دقیقه بعد...
فلیکس وارد اتاق سلین شد.
اتاق، برخلاف انتظارش، کاملاً مرتب بود.
فلیکس با تعجب گفت:
ـ این که...
تمیزه.
از پشت سر، صدای سلین آمد.
ـ میدونم.
فلیکس برگشت.
ـ پس چرا گفتی جمعش کنم؟
سلین خیلی خونسرد جواب داد:
ـ خواستم بدونم حرفشنوی یا نه.
چند ثانیه سکوت...
بعد فلیکس دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ یعنی...
من الکی اومدم؟
ـ آره.
کانر که از پشت در همهچیز را شنیده بود، زد زیر خنده.
لوکاس هم خندید.
حتی لین هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
فلیکس آهی کشید.
ـ ماه...
تو یه روز منو دیوونه میکنی.
سلین با همان صورت بیاحساس گفت:
ـ هنوز شروع نکردم.
همه ساکت شدند.
فلیکس چند قدم عقب رفت.
ـ ببین...
همین جملهات خیلی ترسناک بود.
سلین کیف کوچکش را برداشت.
ـ حالا که حرفشنوی...
آماده شو.
فلیکس با تردید پرسید:
ـ برای چی؟
ـ موتورسواری.
چشمهای لین برق زد.
با عجله کلید موتور را از جیبش درآورد و در دست فلیکس گذاشت.
ـ بفرمایید!
بعد خیلی آرام، طوری که فقط فلیکس بشنود، گفت:
ـ هرچقدر خواست بگردونش...
فقط امشب برنگردین...
فلیکس خندهاش گرفت.
ـ اینقدر بد شده؟
لین با قیافهای کاملاً جدی جواب داد:
ـ اگه برنگردین...
خرج بنزینشم با من.
همین لحظه...
سلین از دم در گفت:
ـ دارین دربارهی من چی پچپچ میکنین؟
هر سه برادر و فلیکس همزمان گفتند:
ـ هیچی!
سلین با شک نگاهشان کرد...
اما چیزی نگفت.
فقط لبخند محوی زد.
همان لبخندی که باعث شد...
هر چهار نفر همزمان آب دهانشان را قورت بدهند.
کانر زیر لب گفت:
ـ من از این لبخند میترسم...
لوکاس هم آرام جواب داد:
ـ منم...
فلیکس نگاهی به سلین انداخت و با خودش گفت:
ـ از قاتلها هیچوقت نترسیدم...
ولی از این لبخند...
چرا!🤣🖤
اگه ریدم لطفا ببخشید
پارت بیست و نهم | شبح کمردردی و فاجعهی متحرک
چند دقیقه بعد...
سلین دست به سینه وسط پذیرایی ایستاده بود.
نگاهش روی فلیکس ثابت ماند.
چند ثانیه سکوت...
بعد با همان لحن کاملاً جدی گفت:
ـ تو...
چرا نشستی؟
فلیکس با تعجب پلک زد.
ـ من...؟
ـ آره خودت.
بلند شو.
اتاقمو جمع کن.
سه برادر همزمان به فلیکس نگاه کردند.
فلیکس چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام از جایش بلند شد.
مثل یک سرباز، صاف ایستاد.
بعد حتی یک تعظیم کوچولو هم کرد.
ـ چشم...
سلین با رضایت سر تکان داد.
ـ خوبه.
همینجوری حرفشنو باش.
کانر دهانش باز مانده بود.
ـ شبحِ معروف...
داره دستور میگیره...؟
لوکاس آرام زمزمه کرد:
ـ دنیا داره به آخر میرسه...
لین آهسته به فلیکس نزدیک شد.
طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
ـ جون هرکی دوست داری...
امشب اونو ببر موتورسواری.
فلیکس گیج نگاهش کرد.
ـ چرا...؟
لین دستش را روی شانهی او گذاشت.
ـ من دیگه مشکلات روحی پیدا کردم.
موتور با تو...
بقیهش با من.
فلیکس خندهاش گرفت، اما سعی کرد خودش را نگه دارد.
ـ یعنی انقدر اذیتتون میکنه؟
لین فقط به اتاقی که سلین داخلش رفته بود اشاره کرد.
ـ خودت میفهمی...
---
چند دقیقه بعد...
فلیکس وارد اتاق سلین شد.
اتاق، برخلاف انتظارش، کاملاً مرتب بود.
فلیکس با تعجب گفت:
ـ این که...
تمیزه.
از پشت سر، صدای سلین آمد.
ـ میدونم.
فلیکس برگشت.
ـ پس چرا گفتی جمعش کنم؟
سلین خیلی خونسرد جواب داد:
ـ خواستم بدونم حرفشنوی یا نه.
چند ثانیه سکوت...
بعد فلیکس دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ یعنی...
من الکی اومدم؟
ـ آره.
کانر که از پشت در همهچیز را شنیده بود، زد زیر خنده.
لوکاس هم خندید.
حتی لین هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
فلیکس آهی کشید.
ـ ماه...
تو یه روز منو دیوونه میکنی.
سلین با همان صورت بیاحساس گفت:
ـ هنوز شروع نکردم.
همه ساکت شدند.
فلیکس چند قدم عقب رفت.
ـ ببین...
همین جملهات خیلی ترسناک بود.
سلین کیف کوچکش را برداشت.
ـ حالا که حرفشنوی...
آماده شو.
فلیکس با تردید پرسید:
ـ برای چی؟
ـ موتورسواری.
چشمهای لین برق زد.
با عجله کلید موتور را از جیبش درآورد و در دست فلیکس گذاشت.
ـ بفرمایید!
بعد خیلی آرام، طوری که فقط فلیکس بشنود، گفت:
ـ هرچقدر خواست بگردونش...
فقط امشب برنگردین...
فلیکس خندهاش گرفت.
ـ اینقدر بد شده؟
لین با قیافهای کاملاً جدی جواب داد:
ـ اگه برنگردین...
خرج بنزینشم با من.
همین لحظه...
سلین از دم در گفت:
ـ دارین دربارهی من چی پچپچ میکنین؟
هر سه برادر و فلیکس همزمان گفتند:
ـ هیچی!
سلین با شک نگاهشان کرد...
اما چیزی نگفت.
فقط لبخند محوی زد.
همان لبخندی که باعث شد...
هر چهار نفر همزمان آب دهانشان را قورت بدهند.
کانر زیر لب گفت:
ـ من از این لبخند میترسم...
لوکاس هم آرام جواب داد:
ـ منم...
فلیکس نگاهی به سلین انداخت و با خودش گفت:
ـ از قاتلها هیچوقت نترسیدم...
ولی از این لبخند...
چرا!🤣🖤
اگه ریدم لطفا ببخشید
- ۳۲
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط