{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part 5
*نیم ساعت بعد*

[همچنان ویو ات]
(هردو از ماشین پیاده شدند و از درب بار وارد فضای شلوغ با نور های رنگی ، افرادی که حالشان سر جایشان نبود و مشخص بود زیادی نوشیدن بهشان کیف داده بود، شدند ، یک میز را انتخاب کردند و نشستند)

(در همین حین، چند پسر قد بلند با بَرو روی قرتی به ات خیره شده بودند ، پس تصمیم گرفتند وارد عمل شوند)

-(ات به انها کمی خیره شد و سرش را برگرداند زیرا حوصله ی پسر بازی نداشت پس باعث شد ان دو متوجه این عمل شوند و انجارا ترک کنند)

×(یونا متوجه این موضوع شد و به ات خیره شد)
ای بابا ات!...فاز منفی نیا توروخدا نگا کن پسره چه چیزیه...بابا بکش بیرون از اون فکرا دیگه-...

-(سرش را به نشانه ی "خیر" تکان داد) اصلا حوصله ندارم...اینارو میگی انگار داری فوشم میدی...

×(چشمانش را چرخاند و هوفی کشید) بیا خوب حداقل یکم مشروب بخور...

-(نمیخواست بنوشد اما اوضاعش طوری بود که فراموشی، تنها راهه خلاص شدن از ان بود...نه یک پیک، نه دو پیک بلکه یک بطری بزرگ که دیگر چیزی در ذهنش باقی نگذاشت...حتی اسم و آدرسش را؛ یونا بالاخره با ات به خانه ی او برگشت و او را به تخت برگرداند تا استراحت کند)

[ویو جونگکوک]
(بعد از چندین شبانه روز خستگی کار در شرکت، بالاخره تصمیم گرفت تا به همراه جیمین برود و به کار های نرسیده برسد. پس به جیمین زنگ زد)

+ کجایی پسر....

÷ رئیس دارم میرم برای قرار داد بار جدیدتون...

+ نیاز هس منم بیام؟

÷(چند ثاینه ای سکوت کرد) رئیس...اینا همشون واسه خودتونن باید خودتون پای قراردادو امضا کنید...

+(دستی لای موهایش برد و کلافه از روی خستگی غرید) جورش کن دیگه... (چشمانش را مالید) فقط مطمئن شو کارا زود پیش میرن...

÷چشم رئیس...

[ویو ات]
*صبح روز بعد*

(به ارامی چشمانش را باز کرد و بعد از عادت دادنه چشمانش به نوره قوی تابیده شده از پنجره به داخل اتاق، به ارامی بر روی تخت نشست و دستی به روی پیشانیش کشید)

آییی... چقد درو میکنه لعنتی..
(به پنجره خیره شد)
ولی خوب ...حداقلش چن ساعتی فراموش‌شون کردم...

(کمی بعد یونا به او زنگ زد)

-(جواب داد) الو...

×الو؟...بیدار شدی؟ ای بابا-...میخواستم زنگ بزنم خودم بیدارت کنم فشاری شی...حیف شد-..

-(دستی به لای موهایش کشید)
راستش ...فک نمیکردم یه روز همچین حرفیرو بزنم ولی... فکر رفتن به بارت خیلی جواب داد...

×(چند ثانیه سکوت کرد و بعد با صدای حرصی گفت) د اخه-...

-(خندید) هیش...امشبم بریم؟

×(خندید) بهت خوش گذشته ها...

-اره راستش...باعث شدی واسه چن ساعتم که شده فراموششون کنم...

×باشه میمون خوشگلم ... امشب فقط باید اون لباس باز توریتو بپوشی که من برات خریدمااا!...

-(چن ثانیه سکوت کرد) اون ؟ فک کردم لباس خوابه!...

×نیام سراغتا...همین که گفتم دوسته جون جونیم... پس میبینمت همون ساعت

- میبینمت


*چند ساعت بعد*


اینم از پارته ۵...حمایت کنید از پارته بعدی جاهای هیجان انگیزه داستانمون شروع میشه
دیدگاه ها (۱۹)

واقعا متاسفم برای اون دسته ادمای فشاریه بی صدا...برای خوندن ...

یه نگا به این جی چانگ ووک جذاب بندازین...که بریم یه پارت رما...

حمایت شه دوستان

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط