LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۴
یاداوری=[×] یونا دوست صمیمیه ات ، کره ای
[ویو ات]
*دو روز بعد*
×ات؟
-یونا...
×ات بسته دیگه رفیق...میدونم تو اوضاع خوبی نیسی ولی نمیشه که تا اخر عمرت اینطوری بسوزیو بسازی... بیخیال...تهش اینه برنمیگردی اونجا دیگه، مثل این دو سال که نرفتی (ات رو بغل کرد)
-(با بغض به پنجره زل زده) دلم برای مامانم تنگ شده...
×بسه دیگه کافیه بیا اصن امشب ببرمت بیرون یکم هوا بخوره سرت...
-(دستشو از بین دستان یونا کشید بیرون) داستان نگو... کجا میخوام برم تو این وضعیت؟!...
× بسه دیگه!...داری خستم میکنیا!...به جا این چس ناله ها-...
-(به یونا خیره شد) برای چی این دفه انقد گیر میدی؟...چیزی شده؟...
×(به ات خیره شد و اب گلویش رو قورت داد) نه باباا...چی میخواد بشه...(به ات نزدیک تر شد) بیا بریم دیگه...من فقط میخوام حال دلت بهتر بشه دختر...
-(به یونا خیره ماند)...
× پس حله دیگه...سکوت نشانه ی رضایته...شب ساعت ۷ اماده باش!
-(چش غره)... برو فعلا خونه...
× (خوشحال شد) خوبه پس...شب میبینمت! (لباساشو پوشید و از خونه ی ات بیرون رفت)
- شاید حق با اونه...(شماره را حذف کرد...او تصمیمش را گرفته بود تا دگر به ان خانه باز نگردد...کمی بعد بلند شد تا ابی به صورت غرق در غم و اندوهش بزند و رفت تا کمی استراحت کند)
*۳ ساعت بعد*
- (چشمانش را به آرامی گشود و بعد از چن لحظه خیره شدن به سقف اتاق بلند شد تا اماده شود)
خدا بگم چیکارت نکنه اخه یونا... (از خونه زد بیرون)
× (با ماشین جلوی در خانه ی ات ایستاد و از داخل به ات خیره شد)
-(رفت و سواره ماشین یونا شد)
× چه عصبی... ولی خوشگل کردیا-...
-(به یونا خیره شد) میدونستم میخوای ببریم بار اخه...
×(خندید) عاشقتم که منو انقد خوب میشناسی لعنتی...
-(آهی عمیق کشید و از پنجره به بیرون خیره شد) خوب... فقط ترجیح دادم بهش فک نکنم...
×رفیق خودمی...(راه افتاد)
اینم از پارت ۴...لذت ببرید
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۴
یاداوری=[×] یونا دوست صمیمیه ات ، کره ای
[ویو ات]
*دو روز بعد*
×ات؟
-یونا...
×ات بسته دیگه رفیق...میدونم تو اوضاع خوبی نیسی ولی نمیشه که تا اخر عمرت اینطوری بسوزیو بسازی... بیخیال...تهش اینه برنمیگردی اونجا دیگه، مثل این دو سال که نرفتی (ات رو بغل کرد)
-(با بغض به پنجره زل زده) دلم برای مامانم تنگ شده...
×بسه دیگه کافیه بیا اصن امشب ببرمت بیرون یکم هوا بخوره سرت...
-(دستشو از بین دستان یونا کشید بیرون) داستان نگو... کجا میخوام برم تو این وضعیت؟!...
× بسه دیگه!...داری خستم میکنیا!...به جا این چس ناله ها-...
-(به یونا خیره شد) برای چی این دفه انقد گیر میدی؟...چیزی شده؟...
×(به ات خیره شد و اب گلویش رو قورت داد) نه باباا...چی میخواد بشه...(به ات نزدیک تر شد) بیا بریم دیگه...من فقط میخوام حال دلت بهتر بشه دختر...
-(به یونا خیره ماند)...
× پس حله دیگه...سکوت نشانه ی رضایته...شب ساعت ۷ اماده باش!
-(چش غره)... برو فعلا خونه...
× (خوشحال شد) خوبه پس...شب میبینمت! (لباساشو پوشید و از خونه ی ات بیرون رفت)
- شاید حق با اونه...(شماره را حذف کرد...او تصمیمش را گرفته بود تا دگر به ان خانه باز نگردد...کمی بعد بلند شد تا ابی به صورت غرق در غم و اندوهش بزند و رفت تا کمی استراحت کند)
*۳ ساعت بعد*
- (چشمانش را به آرامی گشود و بعد از چن لحظه خیره شدن به سقف اتاق بلند شد تا اماده شود)
خدا بگم چیکارت نکنه اخه یونا... (از خونه زد بیرون)
× (با ماشین جلوی در خانه ی ات ایستاد و از داخل به ات خیره شد)
-(رفت و سواره ماشین یونا شد)
× چه عصبی... ولی خوشگل کردیا-...
-(به یونا خیره شد) میدونستم میخوای ببریم بار اخه...
×(خندید) عاشقتم که منو انقد خوب میشناسی لعنتی...
-(آهی عمیق کشید و از پنجره به بیرون خیره شد) خوب... فقط ترجیح دادم بهش فک نکنم...
×رفیق خودمی...(راه افتاد)
اینم از پارت ۴...لذت ببرید
- ۵.۹k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط