از خــون چشم حــمید بگویم؛ آن دو شبی کــخه در جزیره‌ی مجن

از خــون چشم حــمید بگویم؛ آن دو شبی کــخه در جزیره‌ی مجنون بودیم حمید اصلا چشم روی هم نگذاشت... ناغافل دیدم از چشم های حـمید دارد خون می‌آید؛ داد زدم: حمید! چشم هات... ترکش خــورده؟ خندیـد... برگــشت زل زد بهم،گــذاشت خــودم بفهمم بعد از دو شــــبانه روز کــار و بــی خــوابی مــویرگ هــای چشمش پــاره شــده وآن خــون...

شهید#حمید_باکری🕊🌹
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

پارت: 8 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفش...

پارت : 19 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*یک ساعت بعد، استادیوم تقر...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۳

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 55لیویا صداش رو بالا...

رمان یادت باشد ۱۷۹

پست دوم :ودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد....

داستان عنکبوت منزوی پارت پنجم

#گمشده#part_50‌#آســــیه همراه با ایبیکه وسط اتاق نشسته بودی...

My attractive vampire🩸🖤 (P13)نخیرم به این زودیا نمیشه...از ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط