عشق ممنوع
عشق ممنوع
part =۹
(چند روز بعد – پشت بام مدرسه، زنگ تفریح)
هوا ابری بود. باد سردی میوزید. جونگکوک به نردههای پشت بام تکیه داده بود و به آسمون نگاه میکرد. فکر میکرد. به حرفای امیلی. به اون اشک. به اون دستایی که انقدر گرم بود.
صدای در باز شد.
هوسه اومد بیرون. یه جعبه شیرینی توی دستش بود.
· "گفتم پیدات میکنم اینجا."
جونگکوک نگاهش نکرد. "چرا گشتن؟"
· "میخواستم ببینم پسری که همیشه تنهایه، وقتی تنهایه چیکار میکنه."
· "چیزی نمیکنم."
هوسه کنارش ایستاد. یه شیرینی بهش تعارف کرد.
· "نمیخوای بدونی؟"
· "چی رو؟"
· "امیلی امروز توی کلاس ازت پرسید."
جونگکوک برگشت. "چی پرسید؟"
هوسه خندید. همون خنده شیطونی همیشگی.
· "پرسید چرا جونگکوک هیچوقت به کسی اعتماد نمیکنه."
جونگکوک نگاهش رو برگردوند. "تو چی گفتی؟"
· "گفتم نمیدونم. ولی اگه یه روز اعتماد کنه، تا آخرش میمونه."
سکوت. باد سردتر وزید.
هوسه ادامه داد: * "جونگکوک... من از بچگی باهات بودم. میدونم پدرت رو گم کردی. میدونم مادرت رفت. میدونم خونه برامون فقط یه سقفه. ولی اون دختر... امیلی... فرق داره."
جونگکوک مشتاش رو گره کرد. "از کجا میدونی فرق داره؟"
· "چون تو کنارش آرومی. این برات کافیه؟"
جونگکوک جواب نداد. فقط به افق نگاه کرد.
هوسه شانه بالا انداخت و رفت سمت در. قبل رفتن برگشت و گفت:
· "فقط یه چیزی بگم... اگه امروز بهش نگي، شاید فردا دیر بشه. آدما میرن جونگکوک. خودت خوب میدونی."
در بسته شد. جونگکوک تنها موند.
("آدما میرن...")
دستش رفت توی جیبش. یه تکه کاغذ مچاله شده درآورد. بازش کرد.
نوشته بود: "جونگکوک، خونهت کجاست؟ میتونم بیام؟"
خط امیلی بود.
کاغذ رو دوباره مچاله کرد و گذاشت توی جیبش. هنوز جواب نداد. هنوز نتونست.
---
همون روز – خونه امیلی، بعد از مدرسه
اتاق امیلی کوچیک بود. ولی گرم. دیوارهاش پر از عکس بود. عکسای قدیمی از خودش، از دوستاش، از یه پسر کوچولو که نمیشناختی. عکس مامان و باباش. همه لبخند میزدند. همه به جز یه عکس. سیاه و سفید. یه زن با موهای جوگندمی، چشمای خسته.
امیلی به اون عکس نگاه میکرد. توی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره بود.
+"مامان... اگه بودی، به من میگفتی عشق چیه؟"
هیچکس جواب نداد. فقط باد میوزید و پرده رو تکان میداد.
امیلی بلند شد. رفت سمت کیفش. دفتر مشقش رو درآورد. چند خطی نوشت، بعد خط زد. دوباره نوشت، بازم خط زد.
تا اینکه یه برگه برداشت و نوشت:
+"جونگکوک... من ازت نمیترسم. نمیدونم چرا تو از من میترسی. اگه روزی خواستی حرف بزنی، من گوش میدم. قول میدم."
نامه رو تا کرد و گذاشت توی کتاب "شرق بهشت". فردا میخواست بهش بده.
نمیدونست که جونگکوک همون شب، ساعت ۳ صبح، بیدار شد و دوباره دفترچه زیر بالشش رو درآورد.
نوشت:
"آدما میرن. اگه امیلی هم بره..."
خودکار رو زمین گذاشت. نتونست بنویسه تهش رو.
چون جوابش خیلی ترسناک بود.
---
ادامه دارد...
چرا حمایت نمی کنید بچه ها راستی اگه این لایکا زیاد نشه دیگه نمی زارمش.🥺❤️🩹
میدونم شاید اولاش یکم خسته کننده باشه ولی به جای هیجانی نزدیک میشیم.
راستی گفتید ۳۵۰ پارت زیاد کمش کردم.
شرطا ۲۰ لایک،۳بازنشر،کامنت هم خودتون بزارید🎀🩵
part =۹
(چند روز بعد – پشت بام مدرسه، زنگ تفریح)
هوا ابری بود. باد سردی میوزید. جونگکوک به نردههای پشت بام تکیه داده بود و به آسمون نگاه میکرد. فکر میکرد. به حرفای امیلی. به اون اشک. به اون دستایی که انقدر گرم بود.
صدای در باز شد.
هوسه اومد بیرون. یه جعبه شیرینی توی دستش بود.
· "گفتم پیدات میکنم اینجا."
جونگکوک نگاهش نکرد. "چرا گشتن؟"
· "میخواستم ببینم پسری که همیشه تنهایه، وقتی تنهایه چیکار میکنه."
· "چیزی نمیکنم."
هوسه کنارش ایستاد. یه شیرینی بهش تعارف کرد.
· "نمیخوای بدونی؟"
· "چی رو؟"
· "امیلی امروز توی کلاس ازت پرسید."
جونگکوک برگشت. "چی پرسید؟"
هوسه خندید. همون خنده شیطونی همیشگی.
· "پرسید چرا جونگکوک هیچوقت به کسی اعتماد نمیکنه."
جونگکوک نگاهش رو برگردوند. "تو چی گفتی؟"
· "گفتم نمیدونم. ولی اگه یه روز اعتماد کنه، تا آخرش میمونه."
سکوت. باد سردتر وزید.
هوسه ادامه داد: * "جونگکوک... من از بچگی باهات بودم. میدونم پدرت رو گم کردی. میدونم مادرت رفت. میدونم خونه برامون فقط یه سقفه. ولی اون دختر... امیلی... فرق داره."
جونگکوک مشتاش رو گره کرد. "از کجا میدونی فرق داره؟"
· "چون تو کنارش آرومی. این برات کافیه؟"
جونگکوک جواب نداد. فقط به افق نگاه کرد.
هوسه شانه بالا انداخت و رفت سمت در. قبل رفتن برگشت و گفت:
· "فقط یه چیزی بگم... اگه امروز بهش نگي، شاید فردا دیر بشه. آدما میرن جونگکوک. خودت خوب میدونی."
در بسته شد. جونگکوک تنها موند.
("آدما میرن...")
دستش رفت توی جیبش. یه تکه کاغذ مچاله شده درآورد. بازش کرد.
نوشته بود: "جونگکوک، خونهت کجاست؟ میتونم بیام؟"
خط امیلی بود.
کاغذ رو دوباره مچاله کرد و گذاشت توی جیبش. هنوز جواب نداد. هنوز نتونست.
---
همون روز – خونه امیلی، بعد از مدرسه
اتاق امیلی کوچیک بود. ولی گرم. دیوارهاش پر از عکس بود. عکسای قدیمی از خودش، از دوستاش، از یه پسر کوچولو که نمیشناختی. عکس مامان و باباش. همه لبخند میزدند. همه به جز یه عکس. سیاه و سفید. یه زن با موهای جوگندمی، چشمای خسته.
امیلی به اون عکس نگاه میکرد. توی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره بود.
+"مامان... اگه بودی، به من میگفتی عشق چیه؟"
هیچکس جواب نداد. فقط باد میوزید و پرده رو تکان میداد.
امیلی بلند شد. رفت سمت کیفش. دفتر مشقش رو درآورد. چند خطی نوشت، بعد خط زد. دوباره نوشت، بازم خط زد.
تا اینکه یه برگه برداشت و نوشت:
+"جونگکوک... من ازت نمیترسم. نمیدونم چرا تو از من میترسی. اگه روزی خواستی حرف بزنی، من گوش میدم. قول میدم."
نامه رو تا کرد و گذاشت توی کتاب "شرق بهشت". فردا میخواست بهش بده.
نمیدونست که جونگکوک همون شب، ساعت ۳ صبح، بیدار شد و دوباره دفترچه زیر بالشش رو درآورد.
نوشت:
"آدما میرن. اگه امیلی هم بره..."
خودکار رو زمین گذاشت. نتونست بنویسه تهش رو.
چون جوابش خیلی ترسناک بود.
---
ادامه دارد...
چرا حمایت نمی کنید بچه ها راستی اگه این لایکا زیاد نشه دیگه نمی زارمش.🥺❤️🩹
میدونم شاید اولاش یکم خسته کننده باشه ولی به جای هیجانی نزدیک میشیم.
راستی گفتید ۳۵۰ پارت زیاد کمش کردم.
شرطا ۲۰ لایک،۳بازنشر،کامنت هم خودتون بزارید🎀🩵
- ۱.۷k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط