عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۸
(همون روز – بیرون سالن ورزشی، بعد از مسابقه)
جونگکوک روی پلههای ورودی نشسته بود. زانوی راستش رو کمی باند پیچیده بودن. درد داشت، ولی نشون نمیداد. دستش رو گذاشته بود روی زانو و به آسمون نگاه میکرد. هوا داشت تاریک میشد.
صدای قدم.
امیلی اومد و آروم کنارش نشست. یه بطری آب و یه حوله کوچیک دستش بود.
· "این برای تو."
· "ممنون."
بطری رو گرفت. آب رو باز کرد و چند جرعه خورد. سکوت.
· "زانوت خوب میشه؟"
· "چیز مهمی نیست."
· "دلم میخواد اون بازیکن رو... نمیدونم..."
جونگکوک نگاهش کرد. "چیکار میخوای باهاش بکنی؟"
امیلی مشت گره کرد. + "نمیدونم. یه چیزی."
جونگکوک نزدیک بود بخنده. ولی نکرد. فقط لبای گلoche اش رو کمی جمع کرد.
امیلی حوله رو باز کرد. نشونه گرفت که دستش رو بذاره روی زانوی جونگکوک. ولی یهو شک کرد.
· "میتونم... ببندمش؟"
جونگکوک سر تکون داد.
امیلی خم شد و باند رو آروم لمس کرد. دقت داشت. دستش لرزوند. جونگکوک میتونست بوی عطر ملایمش رو حس کنه. بوی صابون و گل یاس.
· "اگر درد گرفت، بگو."
· "درد ندارم."
· "داری دروغ میگی."
· "از کجا میدونی؟"
امیلی سرش رو بلند کرد. صورتش خیلی نزدیک بود. چشم توی چشم.
· "چون همیشه میگی خوبی. ولی همیشه خوب نیستی."
جونگکوک چیزی نگفت. فقط به چشماش خیره موند. اون چشمای عسلی که همیشه گرم بود. همیشه صادق.
ناگهان، هوسه از پشت ستون بیرون پرید.
· "اوه اوه! مزاحمتون شدم؟!"
امیلی عقب کشید. صورتش سرخ شد. جونگکوک نگاه سردی به هوسه انداخت.
· "آره. خیلی هم."
هوسه دستش رو بلند کرد. * "باشه باشه. فقط اومدم بگم ايروه داره دنبال تو میگرده. گفتم نیستی."
جونگکوک بلند شد. "باشه. خبر ندارم."
هوسه خندید و رفت. ولی قبلش یه نگاه به امیلی انداخت و چشمکی زد.
· "اون... همیشه اینطوریه؟"
· "کی؟"
· "هوسه."
· "آره. دردسرساز."
امیلی خندید. دستش رو به جونگکوک داد تا بلندش کنه. جونگکوک گرفت. دستش رو کشید. امیلی بلند شد.
یک لحظه، هر دو دست توی دست هم موندند.
· "جونگکوک..."
· "ها؟"
· "چرا همیشه سردی؟ نه... نه سرد. دور. چرا همیشه دوری؟"
جونگکوک دستش رو ول کرد. به زمین نگاه کرد. بعد به امیلی.
· "شاید چون نزدیک شدن، درد داره."
امیلی دندون به لب گاز گرفت. اشک توی چشماش جمع شده بود. ولی نریخت.
· "شاید نزدیک شدن، تنها راه برای گرم شدنه."
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
("این دختر... چطور اینقدر راحت حرف دلم رو میزنه؟")
· "بریم. دیره."
راه افتاد. امیلی هم کنارش. هیچکدوم حرف نزدند. فقط قدم زدند توی تاریکی. نور چراغهای خیابون سایههاشون رو بلند میکرد روی زمین. سایهها کنار هم بود. مثل این که سالهاست باهم بودن.
---
همون شب – اتاق جونگکوک
روی تخته دراز کشیده بود. زخم زانو دیگه نمیسوخت. ولی جای دیگهای توی سینهاش میسوخت.
به سقف نگاه کرد.
("چرا گریه کرد؟.... واسه من؟")
دستش رو گذاشت روی قلبش. داشت تندتر از همیشه میزد.
امیلی امروز بهش گفته بود: "نزدیک شدن، تنها راه گرم شدنه."
و جونگکوک، برای اولین بار، میخواست نزدیک بشه. بدون ترس. بدون فاصله.
یهویی از جاش بلند شد. رفت سراغ کمد. یه دفترچه قدیمی از توی کشو درآورد. چند صفحه ورق زد. بعد یه خودکار برداشت و نوشت:
"اولین باری که کسی برام گریه کرد: امروز."
زیرش نوشت:
"امیلی."
دفترچه رو بست و گذاشت زیر بالش. مثل یه راز. مثل عشقی که هنوز به زبون نیومده، ولی توی قلب جا خوش کرده.
اون شب، جونگکوک با لبخند خوابش برد.
---
ادامه دارد...
part=۸
(همون روز – بیرون سالن ورزشی، بعد از مسابقه)
جونگکوک روی پلههای ورودی نشسته بود. زانوی راستش رو کمی باند پیچیده بودن. درد داشت، ولی نشون نمیداد. دستش رو گذاشته بود روی زانو و به آسمون نگاه میکرد. هوا داشت تاریک میشد.
صدای قدم.
امیلی اومد و آروم کنارش نشست. یه بطری آب و یه حوله کوچیک دستش بود.
· "این برای تو."
· "ممنون."
بطری رو گرفت. آب رو باز کرد و چند جرعه خورد. سکوت.
· "زانوت خوب میشه؟"
· "چیز مهمی نیست."
· "دلم میخواد اون بازیکن رو... نمیدونم..."
جونگکوک نگاهش کرد. "چیکار میخوای باهاش بکنی؟"
امیلی مشت گره کرد. + "نمیدونم. یه چیزی."
جونگکوک نزدیک بود بخنده. ولی نکرد. فقط لبای گلoche اش رو کمی جمع کرد.
امیلی حوله رو باز کرد. نشونه گرفت که دستش رو بذاره روی زانوی جونگکوک. ولی یهو شک کرد.
· "میتونم... ببندمش؟"
جونگکوک سر تکون داد.
امیلی خم شد و باند رو آروم لمس کرد. دقت داشت. دستش لرزوند. جونگکوک میتونست بوی عطر ملایمش رو حس کنه. بوی صابون و گل یاس.
· "اگر درد گرفت، بگو."
· "درد ندارم."
· "داری دروغ میگی."
· "از کجا میدونی؟"
امیلی سرش رو بلند کرد. صورتش خیلی نزدیک بود. چشم توی چشم.
· "چون همیشه میگی خوبی. ولی همیشه خوب نیستی."
جونگکوک چیزی نگفت. فقط به چشماش خیره موند. اون چشمای عسلی که همیشه گرم بود. همیشه صادق.
ناگهان، هوسه از پشت ستون بیرون پرید.
· "اوه اوه! مزاحمتون شدم؟!"
امیلی عقب کشید. صورتش سرخ شد. جونگکوک نگاه سردی به هوسه انداخت.
· "آره. خیلی هم."
هوسه دستش رو بلند کرد. * "باشه باشه. فقط اومدم بگم ايروه داره دنبال تو میگرده. گفتم نیستی."
جونگکوک بلند شد. "باشه. خبر ندارم."
هوسه خندید و رفت. ولی قبلش یه نگاه به امیلی انداخت و چشمکی زد.
· "اون... همیشه اینطوریه؟"
· "کی؟"
· "هوسه."
· "آره. دردسرساز."
امیلی خندید. دستش رو به جونگکوک داد تا بلندش کنه. جونگکوک گرفت. دستش رو کشید. امیلی بلند شد.
یک لحظه، هر دو دست توی دست هم موندند.
· "جونگکوک..."
· "ها؟"
· "چرا همیشه سردی؟ نه... نه سرد. دور. چرا همیشه دوری؟"
جونگکوک دستش رو ول کرد. به زمین نگاه کرد. بعد به امیلی.
· "شاید چون نزدیک شدن، درد داره."
امیلی دندون به لب گاز گرفت. اشک توی چشماش جمع شده بود. ولی نریخت.
· "شاید نزدیک شدن، تنها راه برای گرم شدنه."
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
("این دختر... چطور اینقدر راحت حرف دلم رو میزنه؟")
· "بریم. دیره."
راه افتاد. امیلی هم کنارش. هیچکدوم حرف نزدند. فقط قدم زدند توی تاریکی. نور چراغهای خیابون سایههاشون رو بلند میکرد روی زمین. سایهها کنار هم بود. مثل این که سالهاست باهم بودن.
---
همون شب – اتاق جونگکوک
روی تخته دراز کشیده بود. زخم زانو دیگه نمیسوخت. ولی جای دیگهای توی سینهاش میسوخت.
به سقف نگاه کرد.
("چرا گریه کرد؟.... واسه من؟")
دستش رو گذاشت روی قلبش. داشت تندتر از همیشه میزد.
امیلی امروز بهش گفته بود: "نزدیک شدن، تنها راه گرم شدنه."
و جونگکوک، برای اولین بار، میخواست نزدیک بشه. بدون ترس. بدون فاصله.
یهویی از جاش بلند شد. رفت سراغ کمد. یه دفترچه قدیمی از توی کشو درآورد. چند صفحه ورق زد. بعد یه خودکار برداشت و نوشت:
"اولین باری که کسی برام گریه کرد: امروز."
زیرش نوشت:
"امیلی."
دفترچه رو بست و گذاشت زیر بالش. مثل یه راز. مثل عشقی که هنوز به زبون نیومده، ولی توی قلب جا خوش کرده.
اون شب، جونگکوک با لبخند خوابش برد.
---
ادامه دارد...
- ۱.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط