عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۷
(چند هفته بعد – حیاط مدرسه، زیر یه درخت)
بهار داشت تموم میشد. شکوفههای گیلاس ریخته بودن و برگای سبز تازه جای اونها رو گرفته بودن. هوا گرمتر شده بود.
جونگکوک زیر همون درخت بلوط همیشگی نشسته بود. کتاب توی دستش بود، ولی نمیخوند. نگاهش به جایی بود که امیلی داشت با چند تا از دوستاش والیبال بازی میکرد.
میخندید. صداش توی باد میپیچید.
هوسه اومد و پرت شد کنارش.
· "باز نگاه میکنی؟"
جونگکوک نگاهش رو نکشید. "به چی؟"
· "به اون. به اون دختر. امیلی."
· "چرت نگو."
هوسه خندید. * "چشمات که داره لوتم میده، رفیق."
جونگکوک کتاب رو بست و بلند شد. "برم کلاس."
· "هنوز زنگ نخورده. بشین."
جونگکوک نشست. نه بخاطر حرف هوسه. بخاطر اینکه امیلی داشت به سمتشون میومد.
· "جونگکوک! هی!" نفس نفس میزد. صورتش سرخ بود.
· "چی شده؟"
· "عصر امروز مسابقهی خیریهست. میای؟"
· "چی؟"
· "بسکتبال. همه تیم بیان. تو بهترینی. باید بیای."
هوسه پرید وسط. * "آره بیا جونگکوک. ما بهت نیاز داریم."
جونگکوک نگاه به امیلی کرد. به اون چشمای امیدوار. به اون لبخندی که همیشه دلش رو میلرزوند.
· "باشه. میام."
امیلی ذوق زده شد. + "عالی! پس ساعت ۴ توی سالن."
رفت. هوسه نگاه به جونگکوک کرد.
· "میدونی این چه فرقی داره؟ تو هیچوقت برای هیچکی نه نگفتی. ولی برای اون..."
· "خفه شو هوسه."
· "باشه باشه. تبریک میگم。"
جونگکوک بلند شد و رفت. ولی تو دلش میدونست هوسه درست میگه.
فرق میکرد. امیلی فرق میکرد.
---
مسابقه خیریه – سالن ورزشی
سالن پر از جمعیت بود. جونگکوک توی زمین بود. گرم میکرد. نگاهش به جایگاه بود. امیلی رو پیدا کرد.
دست تکون داد. کوچیک.
جونگکوک سر تکون داد. هیچی. ولی کافی بود.
سوت شروع.
بازی شروع شد. جونگکوک مثل همیشه فوقالعاده بود. دریبل، پاس، شوت. همه چیزش تموم. تماشاگرها فریاد میزدن. ايروه با چشمای گشاد نگاه میکرد.
نیمه دوم. تیمشون جلو بود. جونگکوک توپ رو گرفت. دید خالیه. پرید برای شوت.
یهو، یکی از حریفا از پشت رفت توی پاش. عمدی بود. جونگکوک تعادلش رو از دست داد و افتاد زمین. محکم.
سالن ساکت شد.
امیلی از جایگاه پرید پایین. دوید توی زمین.
· "جونگکوک! خوبی؟!"
نزده بود. همه نگاه میکردن.امیلی زانو زد کنارش. دستش رو گذاشت روی شونهاش.
· "جونگکوک... جواب بده..."
جونگکوک چشماش رو باز کرد. امیلی رو بالای سرش دید. اونقدر نزدیک.
· "چی شده؟ چرا گریه میکنی؟"
· "من... نمیدونم..."
اشک میریخت. بدون اختیار.
جونگکوک بلند شد. دستش رو گرفت و محکم فشرد.
· "نترس. خوبم."
امیلی فقط سر تکون داد.
اون روز، همه چیز عوض شد. نه با یه بوسه، نه با یه اعتراف. فقط با یه افتادن، یه دویدن، و یه اشک بیاختیار.
جونگکوک فهمید که امیلی، نه فقط یه دوست، نه فقط یه همکلاسی، براش یه چیز دیگهست. مال خودش.
و امیلی... امیلی اون روز به خودش گفت: ("چرا اینقدر ترسیدم؟ چرا اینقدر برام مهم بود؟")
جواب رو نمیدونست. هنوز.
---
ادامه دارد......
part=۷
(چند هفته بعد – حیاط مدرسه، زیر یه درخت)
بهار داشت تموم میشد. شکوفههای گیلاس ریخته بودن و برگای سبز تازه جای اونها رو گرفته بودن. هوا گرمتر شده بود.
جونگکوک زیر همون درخت بلوط همیشگی نشسته بود. کتاب توی دستش بود، ولی نمیخوند. نگاهش به جایی بود که امیلی داشت با چند تا از دوستاش والیبال بازی میکرد.
میخندید. صداش توی باد میپیچید.
هوسه اومد و پرت شد کنارش.
· "باز نگاه میکنی؟"
جونگکوک نگاهش رو نکشید. "به چی؟"
· "به اون. به اون دختر. امیلی."
· "چرت نگو."
هوسه خندید. * "چشمات که داره لوتم میده، رفیق."
جونگکوک کتاب رو بست و بلند شد. "برم کلاس."
· "هنوز زنگ نخورده. بشین."
جونگکوک نشست. نه بخاطر حرف هوسه. بخاطر اینکه امیلی داشت به سمتشون میومد.
· "جونگکوک! هی!" نفس نفس میزد. صورتش سرخ بود.
· "چی شده؟"
· "عصر امروز مسابقهی خیریهست. میای؟"
· "چی؟"
· "بسکتبال. همه تیم بیان. تو بهترینی. باید بیای."
هوسه پرید وسط. * "آره بیا جونگکوک. ما بهت نیاز داریم."
جونگکوک نگاه به امیلی کرد. به اون چشمای امیدوار. به اون لبخندی که همیشه دلش رو میلرزوند.
· "باشه. میام."
امیلی ذوق زده شد. + "عالی! پس ساعت ۴ توی سالن."
رفت. هوسه نگاه به جونگکوک کرد.
· "میدونی این چه فرقی داره؟ تو هیچوقت برای هیچکی نه نگفتی. ولی برای اون..."
· "خفه شو هوسه."
· "باشه باشه. تبریک میگم。"
جونگکوک بلند شد و رفت. ولی تو دلش میدونست هوسه درست میگه.
فرق میکرد. امیلی فرق میکرد.
---
مسابقه خیریه – سالن ورزشی
سالن پر از جمعیت بود. جونگکوک توی زمین بود. گرم میکرد. نگاهش به جایگاه بود. امیلی رو پیدا کرد.
دست تکون داد. کوچیک.
جونگکوک سر تکون داد. هیچی. ولی کافی بود.
سوت شروع.
بازی شروع شد. جونگکوک مثل همیشه فوقالعاده بود. دریبل، پاس، شوت. همه چیزش تموم. تماشاگرها فریاد میزدن. ايروه با چشمای گشاد نگاه میکرد.
نیمه دوم. تیمشون جلو بود. جونگکوک توپ رو گرفت. دید خالیه. پرید برای شوت.
یهو، یکی از حریفا از پشت رفت توی پاش. عمدی بود. جونگکوک تعادلش رو از دست داد و افتاد زمین. محکم.
سالن ساکت شد.
امیلی از جایگاه پرید پایین. دوید توی زمین.
· "جونگکوک! خوبی؟!"
نزده بود. همه نگاه میکردن.امیلی زانو زد کنارش. دستش رو گذاشت روی شونهاش.
· "جونگکوک... جواب بده..."
جونگکوک چشماش رو باز کرد. امیلی رو بالای سرش دید. اونقدر نزدیک.
· "چی شده؟ چرا گریه میکنی؟"
· "من... نمیدونم..."
اشک میریخت. بدون اختیار.
جونگکوک بلند شد. دستش رو گرفت و محکم فشرد.
· "نترس. خوبم."
امیلی فقط سر تکون داد.
اون روز، همه چیز عوض شد. نه با یه بوسه، نه با یه اعتراف. فقط با یه افتادن، یه دویدن، و یه اشک بیاختیار.
جونگکوک فهمید که امیلی، نه فقط یه دوست، نه فقط یه همکلاسی، براش یه چیز دیگهست. مال خودش.
و امیلی... امیلی اون روز به خودش گفت: ("چرا اینقدر ترسیدم؟ چرا اینقدر برام مهم بود؟")
جواب رو نمیدونست. هنوز.
---
ادامه دارد......
- ۱.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط