ان رو پرسد چون حس مرد سوت جیمین طولان تر از حد م
اين رو پرسيدى چون حس ميكردى سكوتِ جیمین طولانى تر از حد معمول شده.
مردِ بزرگتر كه با لمسِ كوتاهت، انگار تازه به خودش اومده بود؛ تك سرفه اى كرد و بالاخره پلك زد.
ابروهاش آروم بهم نزديك شد.با نگاهى پرسشگر و ناباور بهت چشم دوخت و گفت:
"الان…چى گفتى..؟"
دندونِ نيشت رو بيشتر از قبل به لبِ پايينت فشردى و سعى كردى خنده ات رو كنترل كنى.
مرد مقابلت يك پير مرد واقعى بود!
جیمین همسرش رو بيشتر از سه سال ميشد كه از دست داده بود.
تقريبا پارسال بود كه باهاش آشنا شدى.زمانى كه دنبال دخترش كه تنها دوستت تو مدرسه بود اومده بود؛ همونجا ديديش.
يك ديدارِ كوتاه، يك لبخندِ لطيف و درنهايت صدايى كه عجيب روت تاثير گذاشت.
اون زمان تو ١٧ و مردِ مقابلت ٣٨ سالش بود.
شايد به ديد خيلى ها اين رابطه عجيب و نشدنى بنظر ميرسيد اما تو به هيچكدوم از اون نظرها اهميتى ندادى.
اونقدر به خونه آلورا رفت و آمد كردى كه بالاخره تونستى توجه پدرش رو جلب كنى.
البته كه به سختى!اون مرد عملا بارها پست زده بود.
يك منطقِ احمقانه و يك ديدگاهِ سفت و سخت!
شنيدنِ كلمه نه از اون مرد برات عادى شده بود.
تا تموم شدنِ ١٧ سالگيت دستش هم بهت نخورده بود.
هيچ لمسى، هيچ بوسه اى و يا حتى يك بغل ساده!
اما شب تولد ١٨ سالگيت بالاخره بغلت كرد!
آغوشى كه هميشه براش صبر كرده بودى؛ بالاخره نصيبت شد!
مردِ بزرگتر كه با لمسِ كوتاهت، انگار تازه به خودش اومده بود؛ تك سرفه اى كرد و بالاخره پلك زد.
ابروهاش آروم بهم نزديك شد.با نگاهى پرسشگر و ناباور بهت چشم دوخت و گفت:
"الان…چى گفتى..؟"
دندونِ نيشت رو بيشتر از قبل به لبِ پايينت فشردى و سعى كردى خنده ات رو كنترل كنى.
مرد مقابلت يك پير مرد واقعى بود!
جیمین همسرش رو بيشتر از سه سال ميشد كه از دست داده بود.
تقريبا پارسال بود كه باهاش آشنا شدى.زمانى كه دنبال دخترش كه تنها دوستت تو مدرسه بود اومده بود؛ همونجا ديديش.
يك ديدارِ كوتاه، يك لبخندِ لطيف و درنهايت صدايى كه عجيب روت تاثير گذاشت.
اون زمان تو ١٧ و مردِ مقابلت ٣٨ سالش بود.
شايد به ديد خيلى ها اين رابطه عجيب و نشدنى بنظر ميرسيد اما تو به هيچكدوم از اون نظرها اهميتى ندادى.
اونقدر به خونه آلورا رفت و آمد كردى كه بالاخره تونستى توجه پدرش رو جلب كنى.
البته كه به سختى!اون مرد عملا بارها پست زده بود.
يك منطقِ احمقانه و يك ديدگاهِ سفت و سخت!
شنيدنِ كلمه نه از اون مرد برات عادى شده بود.
تا تموم شدنِ ١٧ سالگيت دستش هم بهت نخورده بود.
هيچ لمسى، هيچ بوسه اى و يا حتى يك بغل ساده!
اما شب تولد ١٨ سالگيت بالاخره بغلت كرد!
آغوشى كه هميشه براش صبر كرده بودى؛ بالاخره نصيبت شد!
- ۳.۰k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط