پارت
پارت ۱۴
ایتاچی شروع کرد به زندگی کردن با شیسویی در بهشت. به او توضیح دادند که نمرده، چون از طریق روح وارد بهشت نشده. همه چیز برای ایتاچی رنگ و حس تازه ای داشت. هر جای بهشت که قدم میزد و هر جای زیبایی که شیسویی به او توضیح میداد بهترین حس ممکن را منتقل میکردند. از زمین های مرواریدی گرفته تا درخت های عجیب و غریب و میوه هایی که تاحالا ندیده بود.
S:"اونجا محل کار منه، طومار تحویل میگیریم. من طومار اطلاعات تو رو از اونجا گرفتم."
و به مرکز شیشه ای و طلایی بزرگی اشاره کرد که پری های زیادی دورش میچرخیدند و مسئولیت هایشان را انجام میدادند.
I:"پس اینجا شروع همه چیز بوده."
بالا، قسمت بهشت، هیچ مشکلی وجود نداشت و احتمالا یکی دو روزی میشد که شیسویی و ایتاچی راحت برای خودشان زندگی میکردند. ولی پایین، دانزو داشت نقشه میکشید. کوتوله های زشت و سیاهش زیرساخت های بهشت را خراب میکردند. پایین خوشی، بدی داشت گسترده میشد و این تا جایی ادامه دار شد که یک شب، زمین بهشت ترک کوچکی برداشت. مذاب جهنمی از بین علف ها راهش را پیدا کرد و شروع کرد به خشک کردن زیبایی ها. گرما، درخت های سرسبز و خرم را آب میکرد.
●
S:"خوش میگذره اینجا بهت؟"
شیسویی با لبخند پرسید وقتی توی خانه نشسته بودند. ایتاچی که به تخت ابری تکیه داده بود لبخند زد:"خیلی."
بعد کمی مکث کرد:"ولی دلم برای مامان بابام و ساسکه هم تنگ شده."
شیسویی سر تکان داد، درک میکرد:"زودی میبینیشون، قرار نیست همیشه ازشون دور بمونی."
درست بود، قرار نبود همیشه دور بماند. ایتاچی برمیگشت پیش خانواده اش، ولی حقیقت در مورد شیسویی چیز بیشتری بود.
ایتاچی روی همان ابرهای شناوری که شیسویی معتقد بود تخت هستند دراز کشید، پتوی سبک و راحت را کشید روی خودش:"نورتو کم کن شیسویی."
شیسویی هم که انگار لامپ خودکار بود نور را کم کرد:"شب بخیر ایتاچی، خوابای خوب ببینی."
لبخند روی لب های ایتاچی نشست، نگاه کوتاهی به شیسویی انداخت:"تو هم."
کنار یکدیگر احساس ارامش داشتند، انگار میدانستند همه چیز امن و امان است. قرار نبود توی بهشت، پاک ترین و بهترین نقطه ی جهان هستی اتفاق بدی رخ دهد....ولی خب داداشا ببینین ما توی داستان منیم و منم مرض..چیز، ولش بریم ادامه: قرار نبود اتفاق بدی رخ دهد تا اینکه...
●
دانزو، عامل بدبختی و مشکلات همه، لکه ی ننگ جامعه، بی شرف معرکه، جای ایتاچی را فهمیده بود.
او میدانست ایتاچی توی بهشت است، میدانست که زیاد از حد نزدیک اند. فقط کافی بود دستش را دراز کند و او را از شیسویی بگیرد، رابطه شان را به هم بزند و همه چیز را نابود کند. و نکته ی بد این بود که او از این قضیه احساس شادی میکرد:"پس اون پسره خیلی نزدیکه. برام بدزدینش. بدزدینش و بیارینش اینجا تا من نشون بدم حقیقت همیشه قشنگ نیست." (پدسگ)
موجود اتشینی که دانزو بیشتر از بقیه به او اهمیت میداد، زتسو.
Z:"با من کاری داشتید قربان؟"
D:"اره. خوب گوشاتو وا کن، میری و این پسره رو از قسمت شرقی بهشت، خونه ی شیسویی میدزدی و برام میاریش. اگه کسی ببینتت اتیشت میزنم گرفتی؟"
Z:"دریافت شد."
ایتاچی شروع کرد به زندگی کردن با شیسویی در بهشت. به او توضیح دادند که نمرده، چون از طریق روح وارد بهشت نشده. همه چیز برای ایتاچی رنگ و حس تازه ای داشت. هر جای بهشت که قدم میزد و هر جای زیبایی که شیسویی به او توضیح میداد بهترین حس ممکن را منتقل میکردند. از زمین های مرواریدی گرفته تا درخت های عجیب و غریب و میوه هایی که تاحالا ندیده بود.
S:"اونجا محل کار منه، طومار تحویل میگیریم. من طومار اطلاعات تو رو از اونجا گرفتم."
و به مرکز شیشه ای و طلایی بزرگی اشاره کرد که پری های زیادی دورش میچرخیدند و مسئولیت هایشان را انجام میدادند.
I:"پس اینجا شروع همه چیز بوده."
بالا، قسمت بهشت، هیچ مشکلی وجود نداشت و احتمالا یکی دو روزی میشد که شیسویی و ایتاچی راحت برای خودشان زندگی میکردند. ولی پایین، دانزو داشت نقشه میکشید. کوتوله های زشت و سیاهش زیرساخت های بهشت را خراب میکردند. پایین خوشی، بدی داشت گسترده میشد و این تا جایی ادامه دار شد که یک شب، زمین بهشت ترک کوچکی برداشت. مذاب جهنمی از بین علف ها راهش را پیدا کرد و شروع کرد به خشک کردن زیبایی ها. گرما، درخت های سرسبز و خرم را آب میکرد.
●
S:"خوش میگذره اینجا بهت؟"
شیسویی با لبخند پرسید وقتی توی خانه نشسته بودند. ایتاچی که به تخت ابری تکیه داده بود لبخند زد:"خیلی."
بعد کمی مکث کرد:"ولی دلم برای مامان بابام و ساسکه هم تنگ شده."
شیسویی سر تکان داد، درک میکرد:"زودی میبینیشون، قرار نیست همیشه ازشون دور بمونی."
درست بود، قرار نبود همیشه دور بماند. ایتاچی برمیگشت پیش خانواده اش، ولی حقیقت در مورد شیسویی چیز بیشتری بود.
ایتاچی روی همان ابرهای شناوری که شیسویی معتقد بود تخت هستند دراز کشید، پتوی سبک و راحت را کشید روی خودش:"نورتو کم کن شیسویی."
شیسویی هم که انگار لامپ خودکار بود نور را کم کرد:"شب بخیر ایتاچی، خوابای خوب ببینی."
لبخند روی لب های ایتاچی نشست، نگاه کوتاهی به شیسویی انداخت:"تو هم."
کنار یکدیگر احساس ارامش داشتند، انگار میدانستند همه چیز امن و امان است. قرار نبود توی بهشت، پاک ترین و بهترین نقطه ی جهان هستی اتفاق بدی رخ دهد....ولی خب داداشا ببینین ما توی داستان منیم و منم مرض..چیز، ولش بریم ادامه: قرار نبود اتفاق بدی رخ دهد تا اینکه...
●
دانزو، عامل بدبختی و مشکلات همه، لکه ی ننگ جامعه، بی شرف معرکه، جای ایتاچی را فهمیده بود.
او میدانست ایتاچی توی بهشت است، میدانست که زیاد از حد نزدیک اند. فقط کافی بود دستش را دراز کند و او را از شیسویی بگیرد، رابطه شان را به هم بزند و همه چیز را نابود کند. و نکته ی بد این بود که او از این قضیه احساس شادی میکرد:"پس اون پسره خیلی نزدیکه. برام بدزدینش. بدزدینش و بیارینش اینجا تا من نشون بدم حقیقت همیشه قشنگ نیست." (پدسگ)
موجود اتشینی که دانزو بیشتر از بقیه به او اهمیت میداد، زتسو.
Z:"با من کاری داشتید قربان؟"
D:"اره. خوب گوشاتو وا کن، میری و این پسره رو از قسمت شرقی بهشت، خونه ی شیسویی میدزدی و برام میاریش. اگه کسی ببینتت اتیشت میزنم گرفتی؟"
Z:"دریافت شد."
- ۲۷۹
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط