به نام خدا
قسمت سوم
___________
پدرم مخفیانه کار می کرد و پول در میآورد و پسانداز میکرد تا وقتی مادرش به پول نیاز داشت و دیگر توان کار کردن نداشت آن پول را خرج مادرو برادرش کنه.
بلاخره حال کاترین خیلی بد شده بود و دیگه نمی تونست کار کنه.
و پدرم هم تمام پول هاشو خرج داروهای مادرش کرد.
و پول کم اورد چون خرج خانه، داروهای مادرش و خرج برادرش مونده بود.
کسی بهش کار نمیداد، چون میگفتن خیلی بچه و از دستش کاری بر نمیاد و ضعیف هست.
خب درسته پدرم ضعیف بود ولی خوب کار می کرد.
و پدرم مجبور به گدایی شد.
میرفت به خیابان های مختلف و برای گدایی و مادرش کاترین خبر نداشت.
تا روزی یک بازیگر خیابانی در خیابان در حال اجرا بود...
پدرم دوید و رفت سمت بازیگر تا اجرایش را ببیند.
ولی انقدر شلوغ بود که پدرم به سختی میدید.
تمام مردم دور بازیگر جمع شدند تا اجراشو ببینند.
در چند متر جلو تر از اجرای بازیگر یک جیپ پارک کرده بود که داخل اون جیپ الویس پریسلی و دخترش لیزا ماری نشسته بودند و درحال تماشای اجرای اون بازیگر.
اجرای بازیگر یک اجرای ترسناک و تقریبا شبیه شعبده بود.
که ناگهان بازیگر فریاد میزنه، کی میاد تا قربانیش کنم؟
همه میدونستند این فقد یک اجراعه ولی می ترسیدند.!
اما پدرم بلند گفت من...!
همه متعجب شدن از شجاعت پدرم.!!!
پدرم با غرور رفت جلو و گفت من آماده ام تا در این اجرا با تو همکاری کنم، شروع کن.
بازیگر از غرور و دلیر بودن پدرم تعجب کرد و گفت قبوله شروع میکنیم ولی این راهی که اومدی هیچ راه برگشتی نداره!، موافقی...؟!!
پدرم با صدای بلند گفت شروع کن.
اجرای پدرم همه راحیرت زده کرد!
و وقتی اجرا تمام شد همه برای پدرم دست زدند و اورا حسابی تشویق کردند.
_________
ادامه...
[برای ادامه لایک و کامنت فراموش نشه.]
___________
پدرم مخفیانه کار می کرد و پول در میآورد و پسانداز میکرد تا وقتی مادرش به پول نیاز داشت و دیگر توان کار کردن نداشت آن پول را خرج مادرو برادرش کنه.
بلاخره حال کاترین خیلی بد شده بود و دیگه نمی تونست کار کنه.
و پدرم هم تمام پول هاشو خرج داروهای مادرش کرد.
و پول کم اورد چون خرج خانه، داروهای مادرش و خرج برادرش مونده بود.
کسی بهش کار نمیداد، چون میگفتن خیلی بچه و از دستش کاری بر نمیاد و ضعیف هست.
خب درسته پدرم ضعیف بود ولی خوب کار می کرد.
و پدرم مجبور به گدایی شد.
میرفت به خیابان های مختلف و برای گدایی و مادرش کاترین خبر نداشت.
تا روزی یک بازیگر خیابانی در خیابان در حال اجرا بود...
پدرم دوید و رفت سمت بازیگر تا اجرایش را ببیند.
ولی انقدر شلوغ بود که پدرم به سختی میدید.
تمام مردم دور بازیگر جمع شدند تا اجراشو ببینند.
در چند متر جلو تر از اجرای بازیگر یک جیپ پارک کرده بود که داخل اون جیپ الویس پریسلی و دخترش لیزا ماری نشسته بودند و درحال تماشای اجرای اون بازیگر.
اجرای بازیگر یک اجرای ترسناک و تقریبا شبیه شعبده بود.
که ناگهان بازیگر فریاد میزنه، کی میاد تا قربانیش کنم؟
همه میدونستند این فقد یک اجراعه ولی می ترسیدند.!
اما پدرم بلند گفت من...!
همه متعجب شدن از شجاعت پدرم.!!!
پدرم با غرور رفت جلو و گفت من آماده ام تا در این اجرا با تو همکاری کنم، شروع کن.
بازیگر از غرور و دلیر بودن پدرم تعجب کرد و گفت قبوله شروع میکنیم ولی این راهی که اومدی هیچ راه برگشتی نداره!، موافقی...؟!!
پدرم با صدای بلند گفت شروع کن.
اجرای پدرم همه راحیرت زده کرد!
و وقتی اجرا تمام شد همه برای پدرم دست زدند و اورا حسابی تشویق کردند.
_________
ادامه...
[برای ادامه لایک و کامنت فراموش نشه.]
- ۱.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط