{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hi

زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ⑥②
هانا داشت از پسر هایی که تو پارک باهاشون بازی کرد حرف میزد کم کم خوابش برد و سرش رو گذاشت رو پاهام و خوابید.. مواضع نوازش کردم و با خودم فکر کردم که هانا هیچ وقت نمیفهمه مامان چقدر خوب بود چقدر مهربون و خوشگل بود هانا سه ساله بود که مامان سرطان گرفت و فوت کرد... گریه هاش قطع نمیشد و منو تهیونگ ور کلاله کرده بود حال روحیمونم که تعریفی نداشت.. زندگی به هم ریخته بود من خاطره ی زیادی از پدرم ندارم.. خفت سالم بود که رفتم منو تنها گذاشت و تهیونگم کلا بابا رو یادش نمیاد مامان با یه مرد دیگه ازدواج کرد... هیچوقت به عنوان"پدر"قبولش نداشتم برای همین تنها زندگی میکردم تهیونگم باهام زندگی میکرد وقتی مامان هانا رو باردار بود سرطانش شروع شد که مرده گذاشتش و رفت تهیونگ مرده رو پیدا کرد و انداختش زندان چون به مادرم خیانت کرده بود... دکترا به مامانم گفتن سنت بالاست سرطان داری بچه رو سقط کن ولی نکردم هانا رو یادگار گذاشت و رفت اشکی که تو چشم اما حلقه زدم بود رو پاک کردم هی ستاره ها نگاه کردم و گفتم؛ مامانی.. ببین.. هانا رو دارم بزرگ میکنم... ولی زود رفتی دورت بگردم بی صدا گریه میکردم که یه دفعه حس کردم یه چیزی رو شونه هامه سرم رو بلند کردم پسرک چشم مشکی با سیگار تو دهنش که داشت میسوخت روم پتو انداخته بودن داشت ن سیگار تو دستش گرفت و گفت:نمیدونم چرا گریه میکنی.. ولی متاسفم... هوا سرده پاشو بریم تو هانا رم ببر تو بیدار میشه باز باید جواب بدیم با اونیش چیکارش کردیم.. /خنده ای کردم و گفتم:وقت داری با هم یه زره حرف بزنیم..؟ خیلی خسته ام. بعد از مکثی لبخند دلنشینی زد و گفت:چشم خانم دکتر من درخدمتم. هانا رو بغل کردن بردش تو عمارت وارد عمارت که شدم همه جاش تاریک بود خیلی تاریک بود ترسیدم دوییدم سمت کوک و پایین بلیزش رو کشیدم برگشت سمتم و اروم گفت:چیشده؟/دیگه اینجا غرور جواب نمیداد🐼ام... خب چیزه.. از تاریکی زیادی میترسم. خنده ای کردو گفت:خیلی خب باشه دنبالم بیا نیوفتیااا. جفتی باهم میمیریم 🐼باشه اقای مافیا. رفتیم اتاق هانا پتو رو روش کشیدو اومد بیرون. دستم رو گرفتم بردتم تو اتاقش 🐰اشکالی نداره که اینجا حرف بزنیم؟ 🐼نه خوبه. به اتاقش که همه جاش سیاه بود نگا کردم قفسه ی عطر هاش و زیرش جمعی از اسلحه ها و قشنگ هل وبد کمد لباسشم که عالی بود.. یه تخت بزرگ و یه در بالاکن بزرگ بود درهاش شیشه ای بود 🐰دوست داری... بریم تو بالاکن.. 🐼اره حتما. اومد سمتم و پتو ور پیچید دورم 🐰اینو سفت بچسب همین طوری خواهرت سرما خورد هست. رفتیم تو بالاکن خس باد خنگ رو پوست صورتم خوب بود سیگار دیگه ای روشن کردن دودش رو فرستادن بیرون
شب میذارم بقیه اش رو
دیدگاه ها (۸)

hi

hi

hi

hi

part12

عشق و اشک پارت ۴

Continue the part: ①③اسلاید دوم لباس رزی البته با مو های قهو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط