ادامه ....
ادامه ....
٫ نمیتونم حرف بزنم من میتونم به کس دیگه ای نگاه کنم .. بجز این عروسک .. خدا ممنون که معجزه منو بهم دادی ممنون .. ٫ در آخر خم سد و پیشانی نوازد را بوسید ..
هاری : به زندگی ما خوش اومدی ..
همین کلمه باعث ریختن اشک هایش شد ... جونگکوک آروم سمتش هجوم برد و پلک های پر از خیس هاری را بوسید
یوری با ذوق بلند شد و کناری هاری ایستاد و با علاقه زیاد گفت
یوری : چی .. من خیلی از بچه ها خوشم میاد .. وای این خیلی کیوته بامزست خیلی جیمین .. ببین
جیمین آروم بلند شد سپس دستش را روی پهلو یوری گذاشت و آروم به چهره بغض آلود نوازد خیره شد ..
جیمین. : کیوته ولی خوشتیپ نیست
تنها همین کلمه کافی بود تا همه به خنده های زیبا بخندند شروع بود یا پایین عشق بود یا نفرت ولی خیلی خوب پیش میرفت .. زندگی داشت خوب تر و خوب تر میشد ... اون سوک همچنین سرش را روی شانه تهیونگ گذاشت .. ٫ هر شیش تای ما سختی کشیدیم هاری جیمین جونگکوک تهیونگ یوری سختی کشیدن .. داغون شدن و خورد .. ولی با این وجود هنوز میخندیدم .. چرا چون این زندگی ادامه داره ادامه داره و نباید تنهاش بزاریم .. هم روزگار خسته میشه .. هم ما .. نباید به زندگی پشت کرد با نشست تو اتاق و پنهان کردن خودمون به چیزی نمیرسیم .. اگه هاری همون موقع بعد از خودکشی از اتاقش بیرون میرفت .. شاید الان خوشحال نبود .. شاید باز هم بلای بدتری به خودش آورده بود .. یا اگه اون شب جیمین نبود این یوری بود که با چاقو به خودش صدمه میزد .. یا حتی یوری و جیمین نبودن نه ته کوچولو پیشم بود نه ته بررگه .. اگه جونگکوک امید نداشت الان صاحب بچه نمیشدن .. هر بار هاری تصمیم به طلاق میگرفت ولی جونگکوک پا پس نکشید .. .چون عاشق بود .. اومید داشت این داستان خوب ما میشه .. یا ادامه داره شایدم با ادامه داشتش داستان غم های دیگه ای بیان .. کاش میتونستم زمان رو نگهدارم .. کاش .. نمیخواهم این ساعت های شادو از دست بدم نمیخواهم ... ٫
خوب بچه ها میخواهین اینو پایانش کنم یا ادامش رو بزارم
شرط پارت بعدی ۱۰۰ کامنت ..
ترو خدا زود شرط رو برسونید تا بیشتر بزارم آخه دوست ندارم کم بزارم
٫ نمیتونم حرف بزنم من میتونم به کس دیگه ای نگاه کنم .. بجز این عروسک .. خدا ممنون که معجزه منو بهم دادی ممنون .. ٫ در آخر خم سد و پیشانی نوازد را بوسید ..
هاری : به زندگی ما خوش اومدی ..
همین کلمه باعث ریختن اشک هایش شد ... جونگکوک آروم سمتش هجوم برد و پلک های پر از خیس هاری را بوسید
یوری با ذوق بلند شد و کناری هاری ایستاد و با علاقه زیاد گفت
یوری : چی .. من خیلی از بچه ها خوشم میاد .. وای این خیلی کیوته بامزست خیلی جیمین .. ببین
جیمین آروم بلند شد سپس دستش را روی پهلو یوری گذاشت و آروم به چهره بغض آلود نوازد خیره شد ..
جیمین. : کیوته ولی خوشتیپ نیست
تنها همین کلمه کافی بود تا همه به خنده های زیبا بخندند شروع بود یا پایین عشق بود یا نفرت ولی خیلی خوب پیش میرفت .. زندگی داشت خوب تر و خوب تر میشد ... اون سوک همچنین سرش را روی شانه تهیونگ گذاشت .. ٫ هر شیش تای ما سختی کشیدیم هاری جیمین جونگکوک تهیونگ یوری سختی کشیدن .. داغون شدن و خورد .. ولی با این وجود هنوز میخندیدم .. چرا چون این زندگی ادامه داره ادامه داره و نباید تنهاش بزاریم .. هم روزگار خسته میشه .. هم ما .. نباید به زندگی پشت کرد با نشست تو اتاق و پنهان کردن خودمون به چیزی نمیرسیم .. اگه هاری همون موقع بعد از خودکشی از اتاقش بیرون میرفت .. شاید الان خوشحال نبود .. شاید باز هم بلای بدتری به خودش آورده بود .. یا اگه اون شب جیمین نبود این یوری بود که با چاقو به خودش صدمه میزد .. یا حتی یوری و جیمین نبودن نه ته کوچولو پیشم بود نه ته بررگه .. اگه جونگکوک امید نداشت الان صاحب بچه نمیشدن .. هر بار هاری تصمیم به طلاق میگرفت ولی جونگکوک پا پس نکشید .. .چون عاشق بود .. اومید داشت این داستان خوب ما میشه .. یا ادامه داره شایدم با ادامه داشتش داستان غم های دیگه ای بیان .. کاش میتونستم زمان رو نگهدارم .. کاش .. نمیخواهم این ساعت های شادو از دست بدم نمیخواهم ... ٫
خوب بچه ها میخواهین اینو پایانش کنم یا ادامش رو بزارم
شرط پارت بعدی ۱۰۰ کامنت ..
ترو خدا زود شرط رو برسونید تا بیشتر بزارم آخه دوست ندارم کم بزارم
- ۲۱.۴k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط