{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۹۰ (⁠♡)


از شدت درد و تشویش قلبم توی دهنم بود و هر لحظه ممکن بود با محتویات معده ام بالا بیارمش... کنار گوشم گفت دیگه خيلي جولون دادي
عصبي وحشي..وقتشه ادب بشي..واقعا فك كردي ميتوني از دست
ما در بري؟ و دستامو با یه دست گرفت و با اون يکي دستش يقه پیرهنم رو از پشت کشید پایین و جرش داد.
پیرهن تا وسطای کمرم پاره شده بود.
نفسم بند اومد..
داشتم خفه میشدم.
با درد و وحشت تقلا کردم
نه..
این حرومزاده اینکارو باهام نمیکنه.
من نمیبازم..
دندونامو به هم فشردم و محکم پامو روي پاش کوبیدم اما
افاقه نکرد و دستمو سفت فشرد.
دستم
داشت میشکست..
اون يکي کثافت در حالیکه سرخ شده بود بلند شد و خشن
گفت: نگهش دار
و مشتش روسفت کرد و آورد سمت صورتم که لحظه آخر خيلي سريع جاخالی دادم که کوبیده تو صورت رفیقش و دستام شل شد..
با تمام وجود شونه هاي حيوون روبروم رو گرفتم و با زانو دوباره زدم توي جاي حساسش تا این درد رو دوبار بکشه و هیچ وقت یادش نره که پخش زمین شد و سریع برگشتم و با لگد زدم توي صورت اون يکي.
دوران دبیرستانم چند جلسه کلاس دفاع شخصي رفته
بودم و الان..
انگار خداروشکر اثراتش مونده
نفسام بند اومده بود و همه وجودم خیس از عرق و
اشك
6 نفسام بند اومده بود و همه وجودم خیس از عرق و
شاید خون و پر از درد بود.
اما باید باید برم
به زحمت شروع کردم به دویدن
سرم خیلی گیج میرفت.
شکم و پاهامم خیلی درد میکرد اما به خودم امید میدادم.
من باید برم..
به زور اون در لعنتی رو باز کردم و دویدم بیرون
اینجا کدوم جهنميه ؟
واي خداا شب بود.. با سرگیجه و تو تاريکي هيچي رو به وضوح نمیدیدم اما با توان خيلي کم و امیدی که برام مونده بود توي تاريکي لعنتي شروع به دویدن کردم.
صداي داد و صداي دویدنشون رو پشت سرم میشنیدم. پاهام قوت نداشت و هیچی رو نمیدیدم.. دستمو به سینه ام گرفتم و وحشت زده برگشتم پشتمو
نگاه کردم که ببینم اون حیوونا دورن یا نزديك كه
پام به سنگي گیر کرد و با صورت خوردم زمین..
اخ..
ناله خیلی داغوني کردم و به زور به کمر شدم.. اسمون تاريك و هلال ماه رو بالاي سرم میدیدم.
به زور نفس نفس زدم
يه
احساس دردِ مرگ اور و خستگي همه وجودم رو گرفته
بود.
دیگه حتی نمیتونستم خوب نفس بکشم..
دفعه
تمومه ته امید و تلاش و جنگیدنم اینجاست دیگه نه توان و جووني برام مونده بود و نه انگيزه اي.. چشمامو لحظه اي و با بعض شديدي بستم..
اینجا ته رغت بار و اسفناک این بازیه سنگ هاي زير تنم از اونجایی که پیرهنم پاره شدن بود
پوستمو ازار میدادن
اون دوتا کثافت رو محو میدیدم که بالا سرم رسیدن..
قلبم پر از تشویش اعلام خطر بي فايده کرد و لرز بدي تمام
تنم رو گرفت.
کارم تمومه..
دیدگاه ها (۶)

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۱ (⁠♡)اشکم اروم سر خورد پایین ...

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۲ (⁠♡)جیمین هول و با درد و ترس ...

ادامه .... ٫ نمیتونم حرف بزنم من میتونم به کس دیگه ای نگاه ...

3 تفنگدار )پارت ۱۸۵اون سوک با لبخند سمتش رفت اون سوک : وای ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط