{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۹۱ (⁠♡)


اشکم اروم سر خورد پایین
چشمامو بستم و آماده باخت و درد جديدي شدم که یه دفعه همهمه و اشوبی اطرافم رو در بر گرفت.
صداي داد وزد و خوردي رو میشندیدم که
میشد.
هر لحظه شدیدتر جوون خيلي كمي برام مونده بود و حتی باز کردن چشمام سخت بود اما... صدايي بين اون همه صدا به گوشم آشنا بود.
صداي..يه مرد.. صداي جیمین .. به زحمت تند و با امید چشمامو باز کردم یه نفر.. تار میدیدم اما... سه نفر با هم درگیر بودن
پلك عميقي زدم که شناختمش.. واقعا خودشه.. اشتباه نکردم
این.. جیمینه .. نفسم توي سينه حبس شد و بعد خيلي سريع و مقطع به
سینه ام برگشت. این.. یه رویاست..مثل قبلي..
اما... اشک تو چشمام جمع شد.
جیمین بود. خود خودش. اینجا... اخ..اخ خداروشکر...
به زحمت دستمو به سرم گرفتم
با مشت کوبید تو صورت یکیشون و بعد با لگد تو شکم اون
يكي.. لبخند پر از دردي روي لبم اومد..
اینجاست..
با غم و شادي توأم به زور زمزمه کردم: جیمین..
يكي تند کنارم نشست.
اخ فرد..
هیچ وقت از دیدن دوتا مرد انقدر خوشحال نشده بودم. سریع و نگران وحشت زده گفت:الا.. الا خوبي؟ من.. من
چیکار کنم؟ بلندت کنم؟
با دردهایی که همه وجودم رو گرفته بود از فکر اینکه دست بهم بزنه قلبم وایستاد و تند سر به طرفین تکون دادم. سریع گفت باشه باشه تو اروم باش..خوب؟ ما ..ما.
به زحمت باز نگاه اشکیمو روي جیمین کشیدم. دوتا بودن..اون.. نگرانش بودم. به زور با دردي که تمام تنمو گرفته بود گفتم برو...کمکش تند به جیمین نگاه کرد و سریع دوید سمتش و درگیر شد.. جیمین داد زد: حرومزاده هاي لعنتييي.. سرم از درد داشت میترکید مثل بقيه اعضاي بدنم... صداي داد اون دوتا عوضي بين ضربهها و فريادهاي پر از
خشم جیمین قاطي شده بود.. به زحمت به شکم غلت زدم. اخ..
نمیتونستم..
شکمم بیشتر از کمرم درد میکرد به زور دستمو به زمین گرفتم و سعی کردم بشینم.. كف دستم میسوخت.
هق هق اروم و خفه اي کردم. سرم خیلی گیج میرفت... صداهاي دورمو گنگ میشنیدم حالا که جیمز اینجاست... دیگه برنمیگردم تو اون جهنم..
جیمین نمیذاره بیشتر اسیب ببینم.
رهام نمیکنه..
به زور دستمو به سرم گرفتم.
بر خلاف همه دردهاي جسمم قلبم اروم شده بود و با درد
لبخند روي لبم اومد.
شديدي
اخ..خدا..
يكي تند دويد سمتم..
جیمین..


درخواست های این فیک زیاده ولی حمایت نمیشه
دیدگاه ها (۱۲)

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۲ (⁠♡)جیمین هول و با درد و ترس ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۳ (⁠♡)داغون :گفتم منو از اینج...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۰ (⁠♡) از شدت درد و تشویش قل...

ادامه .... ٫ نمیتونم حرف بزنم من میتونم به کس دیگه ای نگاه ...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

پارت ۶۹۸با حس بيجوني و كسلي خيلي بدي که توي تمام تنم بود نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط