رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۳۴
*ساشا
با دیدن عکس های آرمیلا وشروین به سمت اتاقش حرکت کردم همونجوری که جعبه دستم بود بایه دستم رو باز کردم وجعبه رو پرت کردم که تموم عکس هاش ریخت باداد به سمت آرمیلا گفتم
ساشا: اینا چین مگه شما از اون دورانم عمس داشتین از لحظه به لحظه اون زمان طرف عکس داره این یعنی چی 🤨😡آرمیلا مگه قرار نبود تموم شده باشه ماجرا شروین اینا دیگه چین 🤬بگو بهم که شروین هنوزم باهات ارتباط داره دحرف بزن
آرمیلا با خونسردی از اتاق بیرون رفت بی توجع به من که داشتم خودمو جر میدادم
انگار که آدمی وجود نداشت داشا رو مخم راه میرفت بخدا مگه دستم بهش نرسه پاتند کردم ورفتم دنبالش توی راه رو بودیم که از پشت دستشو گرفتم وبا دادی که هیج دلم نمیخواست سر خواهرم که اینقدر سختی کشیده بود بزنم گفتم
ساشا: مگه باتو نیستم بگو دیگه با طرف رابطه داری نمیخوایی حرف بزتی اونارم فرستاده تجدید خاطره بشه آره اونوقت ما روهم خر بحساب آوردی...
حرفم کامل نشده بود که سیلی محکمی از طرف آرمیلا مهمان شدم
*آراد
با سیلی که آرمیلا به ساشا زد دلم به حالش سوخت هیچ وقت ساشا رو نمیزد ولی انگار حرف های ساشا براس گرون تموم شده بود ولی از اینکه آرمیلا با شروین رابطه داشته باشه ترسی به جونم افتاده بودکه نگو آرمیلا با دادی که کل خونه رو صداش گرفته بود گفت
آرمیلا: دلعنتی با کدوم منطق حرف میزنی من که حتی اونو آدم به حساب نمیکنم باهاش ارتباط داشته باشم به نظرت من اونو ببینم زندش میزارم؟ دِدست از سرم بردارین کافیه دیگه از بچگی تا الان ولم کنین اولش مرگ مامان ، بعدش بزرگ شدن ظالمانم، بعدش شروین، حالام تو، ولم کنین دِلعنتیا بابت شما ها چتد بار باید روحمو بکشم چقدر دیگه خسته شدم
بعدم پشت مرد بره که توسط مردی دستش کشیده شد
پارت ۳۴
*ساشا
با دیدن عکس های آرمیلا وشروین به سمت اتاقش حرکت کردم همونجوری که جعبه دستم بود بایه دستم رو باز کردم وجعبه رو پرت کردم که تموم عکس هاش ریخت باداد به سمت آرمیلا گفتم
ساشا: اینا چین مگه شما از اون دورانم عمس داشتین از لحظه به لحظه اون زمان طرف عکس داره این یعنی چی 🤨😡آرمیلا مگه قرار نبود تموم شده باشه ماجرا شروین اینا دیگه چین 🤬بگو بهم که شروین هنوزم باهات ارتباط داره دحرف بزن
آرمیلا با خونسردی از اتاق بیرون رفت بی توجع به من که داشتم خودمو جر میدادم
انگار که آدمی وجود نداشت داشا رو مخم راه میرفت بخدا مگه دستم بهش نرسه پاتند کردم ورفتم دنبالش توی راه رو بودیم که از پشت دستشو گرفتم وبا دادی که هیج دلم نمیخواست سر خواهرم که اینقدر سختی کشیده بود بزنم گفتم
ساشا: مگه باتو نیستم بگو دیگه با طرف رابطه داری نمیخوایی حرف بزتی اونارم فرستاده تجدید خاطره بشه آره اونوقت ما روهم خر بحساب آوردی...
حرفم کامل نشده بود که سیلی محکمی از طرف آرمیلا مهمان شدم
*آراد
با سیلی که آرمیلا به ساشا زد دلم به حالش سوخت هیچ وقت ساشا رو نمیزد ولی انگار حرف های ساشا براس گرون تموم شده بود ولی از اینکه آرمیلا با شروین رابطه داشته باشه ترسی به جونم افتاده بودکه نگو آرمیلا با دادی که کل خونه رو صداش گرفته بود گفت
آرمیلا: دلعنتی با کدوم منطق حرف میزنی من که حتی اونو آدم به حساب نمیکنم باهاش ارتباط داشته باشم به نظرت من اونو ببینم زندش میزارم؟ دِدست از سرم بردارین کافیه دیگه از بچگی تا الان ولم کنین اولش مرگ مامان ، بعدش بزرگ شدن ظالمانم، بعدش شروین، حالام تو، ولم کنین دِلعنتیا بابت شما ها چتد بار باید روحمو بکشم چقدر دیگه خسته شدم
بعدم پشت مرد بره که توسط مردی دستش کشیده شد
- ۱۲۴
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط