🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت بیستم ...
آریا:
آریا :
بعد از شام که مامان پخته بود تو سالن کنار بابا نشستم تو فکر بود آروم صداش زدم
- بابا
برگشت ونگاهم کرد خوب حواسش جم بود
بابا : جانم بابا
- شما راضی هستید ؟
بابا سوالی نگاهم کرد وگفت : از چی ؟
- که اینجایید
لبخندی زدوگفت : تو نیستی ؟
- هستم ...ولی دوست داشتم کنار شما باشم نه عمارت آقا جون
مامان کنجکاو دست از کاراش برداشت وگفت : چیزی شده مامان
- نه ...ولی احساس می کنم غریبه ام
مامان وبابا متعجب نگاهم کردن وبابا سوال کرد : کسی ناراحتت کرده ؟
- نمی دونم شاید مسخره باشه ولی دختر کوچیکه ای عمو یه حسی بهم داده که باعث شده احساس کنم غریبه ام
مامان نفس عمیقی کشید وگفت : فقط همین ؟
بابا لبخندی زدوگفت : تو از کوچیکترین فرد خانواده دلخوری
- نه ...میدونید منو مثله غریبه ها میدونه حس خوبی بهش ندارم .بر عکس اون گلین مثله خواهر نداشته ام رفتار می کنه این چند روز خیلی برام سخت بود امروز که رفتم مطب احساس بهتری دارم
مامان با مهربونی گفت : عادت میکنی عزیزم
بابا سوالی نگاهم کردوگفت : از کجا پول سفارشهات رو آوردی
نفس عمیقی کشیدم وگفتم : از دوستم قرض گرفتم
برای اولین بار داشتم به خانوادم دروغ میگفتم آقاجون بهم پول قرض داده بود ونمی خواست بابا بفهمه منم قول داده بودم بهش برگردونم تموم سرمایه خودم رو به بابا داده بودم تا بدهی هاش رو صاف کرده بود حالا باا باید از صفر شروع می کرد
# پارت بیستم ...
آریا:
آریا :
بعد از شام که مامان پخته بود تو سالن کنار بابا نشستم تو فکر بود آروم صداش زدم
- بابا
برگشت ونگاهم کرد خوب حواسش جم بود
بابا : جانم بابا
- شما راضی هستید ؟
بابا سوالی نگاهم کرد وگفت : از چی ؟
- که اینجایید
لبخندی زدوگفت : تو نیستی ؟
- هستم ...ولی دوست داشتم کنار شما باشم نه عمارت آقا جون
مامان کنجکاو دست از کاراش برداشت وگفت : چیزی شده مامان
- نه ...ولی احساس می کنم غریبه ام
مامان وبابا متعجب نگاهم کردن وبابا سوال کرد : کسی ناراحتت کرده ؟
- نمی دونم شاید مسخره باشه ولی دختر کوچیکه ای عمو یه حسی بهم داده که باعث شده احساس کنم غریبه ام
مامان نفس عمیقی کشید وگفت : فقط همین ؟
بابا لبخندی زدوگفت : تو از کوچیکترین فرد خانواده دلخوری
- نه ...میدونید منو مثله غریبه ها میدونه حس خوبی بهش ندارم .بر عکس اون گلین مثله خواهر نداشته ام رفتار می کنه این چند روز خیلی برام سخت بود امروز که رفتم مطب احساس بهتری دارم
مامان با مهربونی گفت : عادت میکنی عزیزم
بابا سوالی نگاهم کردوگفت : از کجا پول سفارشهات رو آوردی
نفس عمیقی کشیدم وگفتم : از دوستم قرض گرفتم
برای اولین بار داشتم به خانوادم دروغ میگفتم آقاجون بهم پول قرض داده بود ونمی خواست بابا بفهمه منم قول داده بودم بهش برگردونم تموم سرمایه خودم رو به بابا داده بودم تا بدهی هاش رو صاف کرده بود حالا باا باید از صفر شروع می کرد
- ۱۸.۱k
- ۱۰ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط