🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت بیست ویکم ...
گیسو:🌼گیسو
طبق خواسته ای آقا جون امروز که جمعه بود همه دور هم جم شدن واسه نهار ویه دورهمی خانوادگی رو سکوی وسط حیاط کنار حوض بزرگ فیروزه ای جا پهن کردیم وزیر آفتاب پاییز همه نشسته بودن رو به گلین آروم گفتم : عجیب نیست ؟
گلین در حالی که نارنگی رو پوست می گرفت متعجب گفت : چی عجیبه ؟
- این اولین باره خانواده نشستن کنار هم
گلین متعجب گفت : قبلا هم اینجوری بوده
- نبوده
- چی نبوده
یاشار بودمن با اخم نگاش کردم وگلین زد زیر خنده وگفت : گوش وایمیسی
یاشار : نه والا شنیدم ..گیسو طلا چرا اخم کردی
با اخم نگاش کردم خندید وگفت : چیکار کنم از دست تو دختر دایی یه بار خنده ات رو ندیدم
گلین : یاشار بریم یکم تو باغ قدم بزنیم ؟
یاشار : تنهایی
خندم گرفت ولی نخدیدم که اون پر رو بشه
گلین : تنهایی وکوفت
اینبار خندیدم وهمزمان که برگشتم طرف یاشار دیدم آریا با اخم نگام می کنه توجه نکردم وبا لبخند به یاشار گفتم : بریم تاب ببندیم
یاشار آروم گفت : آقا جون فهمید پوستمون رو می کنه
- کاری نداره باهامون
یاشار : بریم
بعدم برگشت وبه آریا ویاشین یهدچیزی گفت آریا از جاش تکون نخورد ولی یاشین بلندشد وچهارتایی رفتیم تو باغ آقا جون یاشار رفت واز تو ماشینش طناب آورد وگفت : حالا کی میتونه طناب رو ببنده من که می دونید چقدر از این درخت ها خاطره ای بد دارم
- برو ترسو
رفتم طرف درخت گلین با اطمینان گفت : رو اون شاخه بلنده طناب ببند محکمم هست
در حالی که کفش هام رو در میاوردم گفتم : باشه
- کجا میره ؟
برگشتم وآریا رو نگاه کرد چشاش دیدنی بود خندم گرفت خیلی تعجب کرده بود
یاشین با موزماری گفت : میره طناب ببنده
آریا متحیر گفت: یه دختر بره بالای درخت مگه شما چلاقید
یاشار : نترس این وروجک گیسو طلا رو همه ای این درخت ها رفته
آریا متعجب گفت : ولی یکم وزنش بالاس یه وقت نیفته
با اخم برگشتم ونگاش کردم وگفتم : من فقط ۴۸ کیلوه ام
یاشار پقی زد زیر خنده وگفت : واااوآریا گاوت زاییده تو نمی دونی خانم ها رو سن وزنشون حساسن
آریا شونه بالا انداخت وگفت : نری بالا میفتی
با اخم گفتم : میرم
با اینکه همیشه ازش می ترسیدم ولی اینبار اصلا ازش نمی ترسیدم انگار از وقتی اومده بود اینجا ترسمم ریخته بود چون برعکس تصورم اصلا بد اخلاق نبود که هیچ خیلی هم مهربون بود این چند روز بهم ثابت شد خیلی هم بد اخلاق نیست فقط نمی دونم اون گره بین ابروهاش برای چی بود همیشه ای خدا اخم داشت شایدجایش درد می کرد!!!!
کفشام رو در آوردم وخیلی راحت از درخت رفتم بالا درست همون شاخه ای که گلین گفته بود رو انتخواب کردم
- یاشار طناب رو بنداز
قیافه ای آریا دیدنی بود ومعلوم بود می ترسه که من بیفتم اومد زیر شاخه وگفت :
# پارت بیست ویکم ...
گیسو:🌼گیسو
طبق خواسته ای آقا جون امروز که جمعه بود همه دور هم جم شدن واسه نهار ویه دورهمی خانوادگی رو سکوی وسط حیاط کنار حوض بزرگ فیروزه ای جا پهن کردیم وزیر آفتاب پاییز همه نشسته بودن رو به گلین آروم گفتم : عجیب نیست ؟
گلین در حالی که نارنگی رو پوست می گرفت متعجب گفت : چی عجیبه ؟
- این اولین باره خانواده نشستن کنار هم
گلین متعجب گفت : قبلا هم اینجوری بوده
- نبوده
- چی نبوده
یاشار بودمن با اخم نگاش کردم وگلین زد زیر خنده وگفت : گوش وایمیسی
یاشار : نه والا شنیدم ..گیسو طلا چرا اخم کردی
با اخم نگاش کردم خندید وگفت : چیکار کنم از دست تو دختر دایی یه بار خنده ات رو ندیدم
گلین : یاشار بریم یکم تو باغ قدم بزنیم ؟
یاشار : تنهایی
خندم گرفت ولی نخدیدم که اون پر رو بشه
گلین : تنهایی وکوفت
اینبار خندیدم وهمزمان که برگشتم طرف یاشار دیدم آریا با اخم نگام می کنه توجه نکردم وبا لبخند به یاشار گفتم : بریم تاب ببندیم
یاشار آروم گفت : آقا جون فهمید پوستمون رو می کنه
- کاری نداره باهامون
یاشار : بریم
بعدم برگشت وبه آریا ویاشین یهدچیزی گفت آریا از جاش تکون نخورد ولی یاشین بلندشد وچهارتایی رفتیم تو باغ آقا جون یاشار رفت واز تو ماشینش طناب آورد وگفت : حالا کی میتونه طناب رو ببنده من که می دونید چقدر از این درخت ها خاطره ای بد دارم
- برو ترسو
رفتم طرف درخت گلین با اطمینان گفت : رو اون شاخه بلنده طناب ببند محکمم هست
در حالی که کفش هام رو در میاوردم گفتم : باشه
- کجا میره ؟
برگشتم وآریا رو نگاه کرد چشاش دیدنی بود خندم گرفت خیلی تعجب کرده بود
یاشین با موزماری گفت : میره طناب ببنده
آریا متحیر گفت: یه دختر بره بالای درخت مگه شما چلاقید
یاشار : نترس این وروجک گیسو طلا رو همه ای این درخت ها رفته
آریا متعجب گفت : ولی یکم وزنش بالاس یه وقت نیفته
با اخم برگشتم ونگاش کردم وگفتم : من فقط ۴۸ کیلوه ام
یاشار پقی زد زیر خنده وگفت : واااوآریا گاوت زاییده تو نمی دونی خانم ها رو سن وزنشون حساسن
آریا شونه بالا انداخت وگفت : نری بالا میفتی
با اخم گفتم : میرم
با اینکه همیشه ازش می ترسیدم ولی اینبار اصلا ازش نمی ترسیدم انگار از وقتی اومده بود اینجا ترسمم ریخته بود چون برعکس تصورم اصلا بد اخلاق نبود که هیچ خیلی هم مهربون بود این چند روز بهم ثابت شد خیلی هم بد اخلاق نیست فقط نمی دونم اون گره بین ابروهاش برای چی بود همیشه ای خدا اخم داشت شایدجایش درد می کرد!!!!
کفشام رو در آوردم وخیلی راحت از درخت رفتم بالا درست همون شاخه ای که گلین گفته بود رو انتخواب کردم
- یاشار طناب رو بنداز
قیافه ای آریا دیدنی بود ومعلوم بود می ترسه که من بیفتم اومد زیر شاخه وگفت :
- ۲۲.۰k
- ۱۰ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط