نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف³⁴
داشتم کتاب میخوندم که یهو یه صدا اومد
انگار یکی به پنجره کوبید.
از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
اما کسی توی حیاط نبود.
بهتره برم بیرون ببینم چی بوده.
به سمت حیاط قدم برداشتم.
همینطور که اطرافو نگاه میکردم یهو یکی از پشت یه دستمال سمی گذاشت جلوی دهنم.
این کیه؟
از جون من چی میخواد؟
سعی میکردم داد و فریاد کنم اما اینکارم باعث میشد سمِ بیشتری تنفس کنم.
یهو بی حال شدم و از هوش رفتم..
تنها چیزی که به گوش میرسید صدای قدمهای یه نفر بود.
و تنها چیزی که حس میشد درد بود.
سعی کردم چشم هامو باز کنم.
یهو قیافه تار یه نفر جلوم ظاهر شد و کم کم همه چی واضح شد..
این مرد لی سومینه؟
یه پیراهن یقه اسکی جذب سیاه پوشیده بود با یه شلوار سیاه رنگ.
به یه صندلی بسته شده بودم و با یه پارچه دهنمو بسته بودن.
بدنم پر از جای کبود و زخم بود.
اتاقی که توش بودیم اتاق شکنجه بود و پر از ابزار و وسایل شکنجه بود.
سومین روبه روم ایستاده بود و با آتیش توی چشماش بهم خیره شده بود.
خم شد و چونمو گرفت و گفت:انگار خانم کوچولو بلاخره از خواب ناز بیدار شدن،اوخی ناراحت شدی که توی بغل تهیونگت نیستی؟
ترس و استرس کل وجودمو فرا گرفته بود.
دلم میخواست فریاد بکشم تا شاید یه نفر صدامو بشنوه اما نمیشد.
فقط میتونستم بی صدا اشک بریزم..
چونمو با یه ضربه محکم رها کرد و بلند گفت:میدونی چند وقته میخوام بزنمش زمین؟،هر وقت از یه راهی بهش آسیب میزنم اما انگار اون هیچ نقطه ضعفی نداره
بعد از کمی مکث ادامه داد:البته اینطور بود تا اینکه تو پیدات شد
و بعد نیشخندی زد و گفت:یه جورایی انگار تو تنها نقطه ضعفشی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف³⁴
داشتم کتاب میخوندم که یهو یه صدا اومد
انگار یکی به پنجره کوبید.
از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
اما کسی توی حیاط نبود.
بهتره برم بیرون ببینم چی بوده.
به سمت حیاط قدم برداشتم.
همینطور که اطرافو نگاه میکردم یهو یکی از پشت یه دستمال سمی گذاشت جلوی دهنم.
این کیه؟
از جون من چی میخواد؟
سعی میکردم داد و فریاد کنم اما اینکارم باعث میشد سمِ بیشتری تنفس کنم.
یهو بی حال شدم و از هوش رفتم..
تنها چیزی که به گوش میرسید صدای قدمهای یه نفر بود.
و تنها چیزی که حس میشد درد بود.
سعی کردم چشم هامو باز کنم.
یهو قیافه تار یه نفر جلوم ظاهر شد و کم کم همه چی واضح شد..
این مرد لی سومینه؟
یه پیراهن یقه اسکی جذب سیاه پوشیده بود با یه شلوار سیاه رنگ.
به یه صندلی بسته شده بودم و با یه پارچه دهنمو بسته بودن.
بدنم پر از جای کبود و زخم بود.
اتاقی که توش بودیم اتاق شکنجه بود و پر از ابزار و وسایل شکنجه بود.
سومین روبه روم ایستاده بود و با آتیش توی چشماش بهم خیره شده بود.
خم شد و چونمو گرفت و گفت:انگار خانم کوچولو بلاخره از خواب ناز بیدار شدن،اوخی ناراحت شدی که توی بغل تهیونگت نیستی؟
ترس و استرس کل وجودمو فرا گرفته بود.
دلم میخواست فریاد بکشم تا شاید یه نفر صدامو بشنوه اما نمیشد.
فقط میتونستم بی صدا اشک بریزم..
چونمو با یه ضربه محکم رها کرد و بلند گفت:میدونی چند وقته میخوام بزنمش زمین؟،هر وقت از یه راهی بهش آسیب میزنم اما انگار اون هیچ نقطه ضعفی نداره
بعد از کمی مکث ادامه داد:البته اینطور بود تا اینکه تو پیدات شد
و بعد نیشخندی زد و گفت:یه جورایی انگار تو تنها نقطه ضعفشی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳.۴k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط