نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف³³
تا خواستم برم دستمو گرفت و گفت:فکر نمیکنم دیگه راه فراری داشته باشی
و بعد خم شد و دستشو دورم پیچید.
لبشو گذاشت روی گردنم.
و همینطور که داشت گردنمو میبوسید بلندم کرد و برد به سمت تخت.
گردنمو رها کرد و کراواتشو در آورد.
و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش.
روی بدنش پر بود از جای زخم و تیر.
روی شونه سمت چپش یه تتوی بزرگ از لینکس سیاه داشت(یه پلنگ نجیب کره ای)
برای اعضای مافیا اجباریه که به تتوی مخصوص داشته باشن.
موهای توی صورتمو زد کنار،نگاهشو توی صورتم چرخوند و..(اسمات تو کامت)
با دلدرد شدیدی که داشتم بیدار شدم.
اطرافمو نگاه کردم.
تهیونگ زودتر از من بیدار شده و رفته.
با سختی بلند شدم و روی تخت نشستم.
بالشتو برداشتم و گرفتم جلوی صورتم.
چرا انقدر دلپیچه دارم؟
باورم نمیشه اجازه دادم اون کارو کنه..
میخواستم از تخت برم پایین که چشمم افتاد به آب و قرصی که روی میز کنار تخت بود.
به کاغذ نوشته چسبیده شده بود روی لیوان.
(صبحت بخیر،این قرص و حتما بخور دردتو کمتر میکنه،ممکنه تا چند روز کارم طول بکشه،اگه دلتنگم شدی فقط کافیه بهم زنگ بزنی.)
دلتنگش بشم؟
بدون اینکه حتی خودم بفهمم لبخند پررنگی زدم.
قرص و به همراه آب خوردم و بلند شد.
باید برم حموم و لباسامو عوض کنم.
پاهام حتی توان راه رفتن هم ندارن.
یه هفته از وقتی که رفته میگذره.
نمیدونم چرا خیلی نبودش حس میشه.
بعضی اوقات بهم زنگ میزنه و باهام حرف میزنه،میتونم خستگی رو توی صداش احساس کنم.
داشتم کتاب میخوندم که یهو یه صدا اومد
انگار یکی به پنجره کوبید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف³³
تا خواستم برم دستمو گرفت و گفت:فکر نمیکنم دیگه راه فراری داشته باشی
و بعد خم شد و دستشو دورم پیچید.
لبشو گذاشت روی گردنم.
و همینطور که داشت گردنمو میبوسید بلندم کرد و برد به سمت تخت.
گردنمو رها کرد و کراواتشو در آورد.
و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش.
روی بدنش پر بود از جای زخم و تیر.
روی شونه سمت چپش یه تتوی بزرگ از لینکس سیاه داشت(یه پلنگ نجیب کره ای)
برای اعضای مافیا اجباریه که به تتوی مخصوص داشته باشن.
موهای توی صورتمو زد کنار،نگاهشو توی صورتم چرخوند و..(اسمات تو کامت)
با دلدرد شدیدی که داشتم بیدار شدم.
اطرافمو نگاه کردم.
تهیونگ زودتر از من بیدار شده و رفته.
با سختی بلند شدم و روی تخت نشستم.
بالشتو برداشتم و گرفتم جلوی صورتم.
چرا انقدر دلپیچه دارم؟
باورم نمیشه اجازه دادم اون کارو کنه..
میخواستم از تخت برم پایین که چشمم افتاد به آب و قرصی که روی میز کنار تخت بود.
به کاغذ نوشته چسبیده شده بود روی لیوان.
(صبحت بخیر،این قرص و حتما بخور دردتو کمتر میکنه،ممکنه تا چند روز کارم طول بکشه،اگه دلتنگم شدی فقط کافیه بهم زنگ بزنی.)
دلتنگش بشم؟
بدون اینکه حتی خودم بفهمم لبخند پررنگی زدم.
قرص و به همراه آب خوردم و بلند شد.
باید برم حموم و لباسامو عوض کنم.
پاهام حتی توان راه رفتن هم ندارن.
یه هفته از وقتی که رفته میگذره.
نمیدونم چرا خیلی نبودش حس میشه.
بعضی اوقات بهم زنگ میزنه و باهام حرف میزنه،میتونم خستگی رو توی صداش احساس کنم.
داشتم کتاب میخوندم که یهو یه صدا اومد
انگار یکی به پنجره کوبید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶.۵k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط