{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارسلان: دیانا

ارسلان: دیانا
دیانا: بله
ارسلان: سوار شو
دیانا: آخه من
ارسلان: بشین
دیانا: نشستم جلو و ارباب حرکت کرد .... نمیدونم چرا ولی انگار یه چیزی میخواست بگه
ارسلان: دیانا
دیانا: بله
ارسلان: میتونم بهت اعتماد کنم و حرف دلمو بهت بزنم ؟
دیانا: ب ‌‌‌..... بله
ارسلان: دیانا من خیلی جدیم نه ؟
دیانا: خب چیزه اره
ارسلان: تا حالا خواستی بدونی که چرا
دیانا: اوهوم
ارسلان: پدر من قبلا دارایی و ثروت زیادی داشت و مث من ارباب بود اما پدرم اندازه من جدی نبود ... یه روز که پدرم خواست که من ارباب بشم کلی فکر کردم اما درخواست پدرمو قبول نکردم اون روزا من خیلی دوست داشتم که برم آمریکا و درست یه هفته بعد برای همیشه به آمریکا رفتم کل فامیل و آشناها تعجب کرده بودن که.....


رمان داره جذاب میشه حمایت کنین
دیدگاه ها (۱۵)

Fatemeh:ارسلان:که من چرا درخواست به این بزرگی رو رد کردم ولی...

۵ مین بعد ارسلان: دیانا... دیانا..... دیدم خوابه زدم کنار و ...

Fatemeh:دیانا: رفتم و لباس رو پوشیدم اینقدر پوشیده بود که دا...

Fatemeh:دیانا: رفتم بالا تو اتاق ساعت ۳ بود . ارباب وارد ات...

Novel panleo ♡ #part⁵⁵ ♡『 leoreza 』با کرختی چشمام رو باز کرد...

★تلخ ترین شیرینی من★☆پارت شیشم ☆★(فلش بک به روز جدایی اِلا و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط