رمان پارت چهار یا پنج نمیدونم😂
رمان پارت چهار یا پنج نمیدونم😂
اما ادامه ی همون قبلی هست.
کنار پیتر دراز کشیدم و به سقف خیره
شدم.
با وجود اتفاقاتی که افتاده بود، الان نباید خوشحال مییودم.
پدر و مادر پیتر...
اما هیجان هاگوارتز...
خب، اون حس توصیف نا پذیر، داشت دزوونم میکرد.
هم استرس و استراب حال پیتر رو داشتم، هم شوق هاگوارتز.
پیتر داغ داغ بود، طب کرده بود.
تا یه حوله ی تمیز پیدا کنم.
دستمالو زیر شیر اب گرفتم و خیسش کردم.
زانو زدم بالا سرش.
خیلی داغ کرده بود داشت میسوخت از طب.
با این که خواب بود، معلوم بود داره خواب بد میبینه. اشک قطره قطره از چشماش میومد، کاری هم از دست من بر نمیومد.
فقط میتونستم با دستمال خیس طبش رو کنترل کنم.
دیگه کشش نداشتم.
هودی بابام هنوز تنم بود. هودی زرشک رنگ زیبایی که سال ها بود پدرم اون رو میپوشید.
هنوز بوی عطرش رو احساس میکردم.
دوباره دراز کشیدم کنار پیتر. هر قطره اشک که از گونش چکه میکرد من بیشتر دلم اتیش میگرفت.
حتی نمزتونستم تصور کنم پدرم، تنها کسی که از دار دنیا دارم رو خدایی نکرده...
خودم هم گریم گرفت. حالا چطور پیتر رو برای گریه نکردن سرزنش میکردم؟
بار مسئولیت سنگین بود، ولی من نمیشکنم.
تا خوابم میبرد گریه ی پیتر با یه ناله شدت میگرفت. نمیتونستم تحمل کنم از خواب بیدارش کردم. بدون این که چشماشو وا کنه نشست و تکیه داد تو بغلم. دوباره زد زیر گریه. نمیدونستم چطور ارومش کنم فقط اشکاو پاک کردم تا دوباره بخوابه، مثل بچه های سه ساله شده بود.
صبح هر کاریش کردم که صبحونه بخوره فقط سرشو تکون میداد. اخر سر بزور یه تیکه کیک کروم تو دهنش.
فقط اروم اروم اشک میریخت و دیگه هق هی نمیکرد. پیتر عوض شده بود.
ساعت شیش و نیم نازش رو کشیدم که باهام بیاد هاگوارتز.
راضی که شد رفتم براش چمدون ببندم.
به هر بدبختی ای که بود هفت صبح خودمون رو به سر خیابون رسوندیم.
اما ادامه ی همون قبلی هست.
کنار پیتر دراز کشیدم و به سقف خیره
شدم.
با وجود اتفاقاتی که افتاده بود، الان نباید خوشحال مییودم.
پدر و مادر پیتر...
اما هیجان هاگوارتز...
خب، اون حس توصیف نا پذیر، داشت دزوونم میکرد.
هم استرس و استراب حال پیتر رو داشتم، هم شوق هاگوارتز.
پیتر داغ داغ بود، طب کرده بود.
تا یه حوله ی تمیز پیدا کنم.
دستمالو زیر شیر اب گرفتم و خیسش کردم.
زانو زدم بالا سرش.
خیلی داغ کرده بود داشت میسوخت از طب.
با این که خواب بود، معلوم بود داره خواب بد میبینه. اشک قطره قطره از چشماش میومد، کاری هم از دست من بر نمیومد.
فقط میتونستم با دستمال خیس طبش رو کنترل کنم.
دیگه کشش نداشتم.
هودی بابام هنوز تنم بود. هودی زرشک رنگ زیبایی که سال ها بود پدرم اون رو میپوشید.
هنوز بوی عطرش رو احساس میکردم.
دوباره دراز کشیدم کنار پیتر. هر قطره اشک که از گونش چکه میکرد من بیشتر دلم اتیش میگرفت.
حتی نمزتونستم تصور کنم پدرم، تنها کسی که از دار دنیا دارم رو خدایی نکرده...
خودم هم گریم گرفت. حالا چطور پیتر رو برای گریه نکردن سرزنش میکردم؟
بار مسئولیت سنگین بود، ولی من نمیشکنم.
تا خوابم میبرد گریه ی پیتر با یه ناله شدت میگرفت. نمیتونستم تحمل کنم از خواب بیدارش کردم. بدون این که چشماشو وا کنه نشست و تکیه داد تو بغلم. دوباره زد زیر گریه. نمیدونستم چطور ارومش کنم فقط اشکاو پاک کردم تا دوباره بخوابه، مثل بچه های سه ساله شده بود.
صبح هر کاریش کردم که صبحونه بخوره فقط سرشو تکون میداد. اخر سر بزور یه تیکه کیک کروم تو دهنش.
فقط اروم اروم اشک میریخت و دیگه هق هی نمیکرد. پیتر عوض شده بود.
ساعت شیش و نیم نازش رو کشیدم که باهام بیاد هاگوارتز.
راضی که شد رفتم براش چمدون ببندم.
به هر بدبختی ای که بود هفت صبح خودمون رو به سر خیابون رسوندیم.
- ۸.۲k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط