پارت یازدهمسرآغاز دفتری به نام زندگی
پارت یازدهم:سرآغاز دفتری به نام زندگی
(Rose)
۳ سال بعد.
۵ فوریه سال ۱۹۹۳.
"تهیونگ گفت امروز زودتر میاد"
"اوهوم"
"درگیر یه کنفرانسه"
"نه،بعد کنفرانس میاد خونه"
"من حواسم جمع جمع عه"
"چطور ممکنه"
"شک نکن"
"منتظر تماست میمونم"
"سفر به سلامت"
گوشی رو قطع کرد. دلین هفته ی بعد به آمریکا میرفت و سولار شدیدا دلتنگش میشد.
یه برخورد ساده تو یه روز بارانی از سئول،باعث شد این دوستی شکل بگیره.
البته یکم هم خشونت و بد دهنی همراه داشت.
اون روز سولار بعد از خرید داشت به سمت خونه برمی گشت که چندتا ارازل اوباش ریختن سرش.
دست تنها و به همراه چندین باکس از برند های گران قیمت بود.
یک به پنج عادلانه نبود!
دختری که به نظر اون روز سیستم اخلاقی اش قاطی بود از راه رسید.
یه دختر با موهای کوتاه پرکلاغی تا شونه و البته صاف.
لباسی که نشان میداد همین الان از دفتر کارش بیرون زده.
و نامه ای که در دست داشت،نامه ی استعفا بود.
سولار:خانم،لطفا کمکم کنید
"خیلی خب آقایون،من امروز کلا از دنده ی چپ بلند شدم و حدس بزنید چی شد؟"
بلند قهقهه زد.
"رئیسم بابت تاخیرم حسابییی عصبانی بود و بعدش،دادگاه رو باختم"
نامه رو بالا گرفت. "میدونید این چیه؟"
ارازل اوباش گیج نگاهی کردن. "آماده باشید،آقایون"
در چند حرکت ساده و کوتاه،طی ۲ دقیقه،تمام اون مردایی که آماده بودن هر کدوم یه گوسفند کامل بخورن،دست هاشون رو به دور شکمشون پیچیده بودن و از درد ناله می کردن. "خانم شما فوق العاده اید!"
(Rose)
۳ سال بعد.
۵ فوریه سال ۱۹۹۳.
"تهیونگ گفت امروز زودتر میاد"
"اوهوم"
"درگیر یه کنفرانسه"
"نه،بعد کنفرانس میاد خونه"
"من حواسم جمع جمع عه"
"چطور ممکنه"
"شک نکن"
"منتظر تماست میمونم"
"سفر به سلامت"
گوشی رو قطع کرد. دلین هفته ی بعد به آمریکا میرفت و سولار شدیدا دلتنگش میشد.
یه برخورد ساده تو یه روز بارانی از سئول،باعث شد این دوستی شکل بگیره.
البته یکم هم خشونت و بد دهنی همراه داشت.
اون روز سولار بعد از خرید داشت به سمت خونه برمی گشت که چندتا ارازل اوباش ریختن سرش.
دست تنها و به همراه چندین باکس از برند های گران قیمت بود.
یک به پنج عادلانه نبود!
دختری که به نظر اون روز سیستم اخلاقی اش قاطی بود از راه رسید.
یه دختر با موهای کوتاه پرکلاغی تا شونه و البته صاف.
لباسی که نشان میداد همین الان از دفتر کارش بیرون زده.
و نامه ای که در دست داشت،نامه ی استعفا بود.
سولار:خانم،لطفا کمکم کنید
"خیلی خب آقایون،من امروز کلا از دنده ی چپ بلند شدم و حدس بزنید چی شد؟"
بلند قهقهه زد.
"رئیسم بابت تاخیرم حسابییی عصبانی بود و بعدش،دادگاه رو باختم"
نامه رو بالا گرفت. "میدونید این چیه؟"
ارازل اوباش گیج نگاهی کردن. "آماده باشید،آقایون"
در چند حرکت ساده و کوتاه،طی ۲ دقیقه،تمام اون مردایی که آماده بودن هر کدوم یه گوسفند کامل بخورن،دست هاشون رو به دور شکمشون پیچیده بودن و از درد ناله می کردن. "خانم شما فوق العاده اید!"
- ۲۱
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط