{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت آخر

پارت آخر

دستامو تو دستای مردونش قفل کردم و پشت سرش راه میرفتم هرچقدر جلو تر می‌رفتیم باد به صورتم برخورد میکرد که بعد از چند دقیقه به آبشاری کوچک رسیدیم که کنارش کلبه ای چوبی بود فضای قشنگی داشت

رفتیم داخلش مبل کوچیک و باحالی داشت جلوش یه میز بود که روش یه جعبه بود

کوک رفت جلو و از روی میز جعبه رو برداشت و بهم نزدیک شد و جعبه رو بهم داد

_بازش کن

جعبه رو باز کردم توش یه گردنبند ظریف و خوشگل بود از توی جعبه گردنبند رو بیرون آورد و موهامو کنار زد و گردنبند رو دور گردنم انداخت و قفل کرد

برگشت و بهم نگاهی کرد

_عالی شدی پرنسس
+هوم
_بابت اون روز ازت معذرت میخوام من کاملا مست بودم و اصلا حواسم سرجاش نبود و...
+هیسسس نمی‌خوام روزمو با مرور کردن اون لحظه خراب کنم من بخشیدمت

بعد از تموم شدن حرفم خودمو وسط آسمون و زمین دیدم لحظه اول ترسیدم و سریع چشمانم بستم که با برخورد لبای کوک به لبم دستامو دور گردنش حلقه کردم و بعد چند دقیقه ازم جدا شد

_بریم توی جنگل بچرخیم؟
+اره بریم

و تا شب توی جنگل خوشگذروندیم

پایان
چطور بود
کامنت نزاری به خوابت میام 💀
دیدگاه ها (۴)

اصکی نروید خواعرانم 😔

پارت ۴سوار ماشین شدیم و ماشین به سمت تالار حرکت کرد توی راه ...

توضیحاتی درباره فیکا/ت ۲۳ سالشه دانشگاه میره وآرمیه و توی یک...

برم بمیرم؟

دوپارتی☆p.1از چند روز قبل، همه‌چیز براش شبیه یه مسیر تکراری ...

پارت 12#اشتباه_بزرگ ات:نیا روانیی همچنان فدم های تهیونگ لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط