Love in the dark
Love in the dark③②
دستم ناخودآگاه لای موهای پشت گردنش گیر کرد و محکمتر کشیدمش سمت خودم.
بوسه ی داغش باعث میشد ضربان قلبم رو توی گوشام حس کنم.
چند لحظه بعد از لبام جدا شد، ولی پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد. نفسهای داغش میخورد به صورتم.
کوک: مطمئنی میخوای این کار رو بکنی؟
صداش انقدر بم و خشدار بود که بدنم لرزید.
ا/ت: آره... مطمئنم.
جونگکوک بدون اینکه چشم از چشمام برداره، یهو منو از روی زمین بلند کرد. جیغ کوتاهی کشیدم و دستامو محکم دور گردنش حلقه کردم. همونطور که راه میافتاد سمت اتاق، صدای خندهی آرومش رو شنیدم.
کوک: پس دیگه راه برگشتی نیست.
وقتی پامون به اتاق رسید و در رو با لگد پشت سرش بست، استرس دوباره برگشت سراغم. نشستیم روی تخت.
ا/ت: جونگکوک...
کوک: جانم؟
سرم رو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم.
ا/ت: من... من هنوز دخترم...
جونگکوک یه لحظه مکث کرد. دستشو گذاشت زیر چونم و سرم رو آورد بالا تا مجبور شم نگاش کنم. نگاهش اینبار خبری از اون جدیتِ ترسناکش نبود؛ پر از یه جور مهربونیِ عجیب بود که فقط مالِ من بود.
کوک: میدونم. وقتی آمادگیش رو داشتی
ا/ت: نمیدونم... جونگکوک... من باید بتونم. تو شوهرمی.
با شنیدن این حرفم، یه پوزخندِ خیلی کمرنگ و شیطنتآمیز زد.
کوک: برو بخواب عزیزم.
اخم کردم. دستامو زدم به کمرش و هولش دادم که عقب بره.
ا/ت: نه! باید امشب مهارتت و عشقت رو بهم ثابت کنی.
حرفم که تموم شد، خودم هولش دادم که بیفته روی تخت. وقتی افتاد، سریع خیمه زدم روش و دستامو دور گردنش قفل کردم. جونگکوک یه لحظه جا خورد، ولی بلافاصله دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
کوک: داری با آتیش بازی میکنی، میدونی که؟
ا/ت: میدونم.
و قبل از اینکه بتونه حرف دیگهای بزنه، خودم پیشقدم شدم و بوسیدمش. بوسهای . جونگکوک که انگار دیگه طاقتش تموم شده بود، جای ما رو عوض کرد و زیر خودش قرارم داد.
آروم دستشو برد سمت بند لباسم. نفسم توی سینهام حبس شد.
کوک: ا/ت... اگه حتی یه لحظه حس کردی نمیخوای، فقط بگو. باشه؟
با سر تایید کردم و چشمامو بستم. انگار با هر لمسِ دستاش، یه تیکه از دنیای سردِ قبلیم ذوب میشد. اون شب، توی اون اتاق، فقط من بودم و جونگکوک... و ترسی که داشت جای خودش رو به یه حسِ عمیق و ناشناخته میداد.
صبح
نور کمرنگ صبح از بین پردهها افتاده بود روی تخت.
چشمهام آروم باز شد.
چند ثانیه طول کشید تا دیشب یادم بیاد.
صورتم داغ شد و سریع پتو رو تا روی صورتم کشیدم.
صدای خندهی خفهای کنار گوشم اومد.
کوک: صبح بخیر.
آروم پتو رو پایین کشیدم.
جونگکوک بیدار بود و تکیه داده بود به بالش. موهای مشکیش نامرتب شده بود و نگاهش هنوز خوابآلود و نرم بود.
ا/ت: چرا زل زدی؟
کوک: چون الان خوشگلتری.
بالش رو پرت کردم سمتش.
ا/ت: دروغگو.
بالش رو گرفت و خندید.
کوک: دیشب اونقدری خجالت نمیکشیدی.
چشمهام گرد شد.
ا/ت: جونگکوک!
صدای خندهش بلندتر شد.
صورتم کامل قرمز شده بود. سریع از تخت بلند شدم.
ا/ت: من میرم پایین.
هنوز دو قدم برنداشته بودم که دستش دور مچم حلقه شد و کشیدتم سمت خودش.
تعادلم از بین رفت و افتادم روی سینهاش.
کوک: کجا؟
ا/ت: ول کن...
کوک: نه.
سرمو بلند کردم تا اعتراض کنم، ولی قبلش لباش آروم خورد به پیشونیم.
کوک: چند دقیقه دیگه پیشم بمون.
قلبم دوباره تند شد.
این جونگکوک با اون مرد سرد و ترسناکِ ماههای اول فرق داشت خیلی فرق.
آروم روی سینهاش دراز کشیدم...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دستم ناخودآگاه لای موهای پشت گردنش گیر کرد و محکمتر کشیدمش سمت خودم.
بوسه ی داغش باعث میشد ضربان قلبم رو توی گوشام حس کنم.
چند لحظه بعد از لبام جدا شد، ولی پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد. نفسهای داغش میخورد به صورتم.
کوک: مطمئنی میخوای این کار رو بکنی؟
صداش انقدر بم و خشدار بود که بدنم لرزید.
ا/ت: آره... مطمئنم.
جونگکوک بدون اینکه چشم از چشمام برداره، یهو منو از روی زمین بلند کرد. جیغ کوتاهی کشیدم و دستامو محکم دور گردنش حلقه کردم. همونطور که راه میافتاد سمت اتاق، صدای خندهی آرومش رو شنیدم.
کوک: پس دیگه راه برگشتی نیست.
وقتی پامون به اتاق رسید و در رو با لگد پشت سرش بست، استرس دوباره برگشت سراغم. نشستیم روی تخت.
ا/ت: جونگکوک...
کوک: جانم؟
سرم رو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم.
ا/ت: من... من هنوز دخترم...
جونگکوک یه لحظه مکث کرد. دستشو گذاشت زیر چونم و سرم رو آورد بالا تا مجبور شم نگاش کنم. نگاهش اینبار خبری از اون جدیتِ ترسناکش نبود؛ پر از یه جور مهربونیِ عجیب بود که فقط مالِ من بود.
کوک: میدونم. وقتی آمادگیش رو داشتی
ا/ت: نمیدونم... جونگکوک... من باید بتونم. تو شوهرمی.
با شنیدن این حرفم، یه پوزخندِ خیلی کمرنگ و شیطنتآمیز زد.
کوک: برو بخواب عزیزم.
اخم کردم. دستامو زدم به کمرش و هولش دادم که عقب بره.
ا/ت: نه! باید امشب مهارتت و عشقت رو بهم ثابت کنی.
حرفم که تموم شد، خودم هولش دادم که بیفته روی تخت. وقتی افتاد، سریع خیمه زدم روش و دستامو دور گردنش قفل کردم. جونگکوک یه لحظه جا خورد، ولی بلافاصله دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
کوک: داری با آتیش بازی میکنی، میدونی که؟
ا/ت: میدونم.
و قبل از اینکه بتونه حرف دیگهای بزنه، خودم پیشقدم شدم و بوسیدمش. بوسهای . جونگکوک که انگار دیگه طاقتش تموم شده بود، جای ما رو عوض کرد و زیر خودش قرارم داد.
آروم دستشو برد سمت بند لباسم. نفسم توی سینهام حبس شد.
کوک: ا/ت... اگه حتی یه لحظه حس کردی نمیخوای، فقط بگو. باشه؟
با سر تایید کردم و چشمامو بستم. انگار با هر لمسِ دستاش، یه تیکه از دنیای سردِ قبلیم ذوب میشد. اون شب، توی اون اتاق، فقط من بودم و جونگکوک... و ترسی که داشت جای خودش رو به یه حسِ عمیق و ناشناخته میداد.
صبح
نور کمرنگ صبح از بین پردهها افتاده بود روی تخت.
چشمهام آروم باز شد.
چند ثانیه طول کشید تا دیشب یادم بیاد.
صورتم داغ شد و سریع پتو رو تا روی صورتم کشیدم.
صدای خندهی خفهای کنار گوشم اومد.
کوک: صبح بخیر.
آروم پتو رو پایین کشیدم.
جونگکوک بیدار بود و تکیه داده بود به بالش. موهای مشکیش نامرتب شده بود و نگاهش هنوز خوابآلود و نرم بود.
ا/ت: چرا زل زدی؟
کوک: چون الان خوشگلتری.
بالش رو پرت کردم سمتش.
ا/ت: دروغگو.
بالش رو گرفت و خندید.
کوک: دیشب اونقدری خجالت نمیکشیدی.
چشمهام گرد شد.
ا/ت: جونگکوک!
صدای خندهش بلندتر شد.
صورتم کامل قرمز شده بود. سریع از تخت بلند شدم.
ا/ت: من میرم پایین.
هنوز دو قدم برنداشته بودم که دستش دور مچم حلقه شد و کشیدتم سمت خودش.
تعادلم از بین رفت و افتادم روی سینهاش.
کوک: کجا؟
ا/ت: ول کن...
کوک: نه.
سرمو بلند کردم تا اعتراض کنم، ولی قبلش لباش آروم خورد به پیشونیم.
کوک: چند دقیقه دیگه پیشم بمون.
قلبم دوباره تند شد.
این جونگکوک با اون مرد سرد و ترسناکِ ماههای اول فرق داشت خیلی فرق.
آروم روی سینهاش دراز کشیدم...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۳.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط