⁵⁸
⁵⁸
هفتهای از ملاقات اول یونجو و جونگکوک گذشته بود و این دوشنبه دوم بود. ا/ت سعی کرده بود آرامتر باشد، اما هربار که جونگکوک یونجو را میبرد، همان کابوس بازگشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عصر بود، آسمان سیاه شده و بارانی شدید میبارید. جونگکوک درست سر ساعت ۱۱ یونجو را بازگرداند، اما عجلهای برای رفتن نداشت
ا/ت با نگرانی، در حالی که یونجو را در گرفته بود
ا/ت: اوه، جونگکوک کاملاً خیس شدی این بارون خیلی شدیده، رانندگی هم خطرناکه. خواهش میکنم بیا داخل تا کمی آروم بشه
جونگکوک که سر تا پا خیس شده بود و نمیدونست چیکار کنه. درگیر شدن در فضای خانه ا/ت که حالا متعلق به سوهو میدانست، برایش سخت بود.
یونجو: (با چشمهای التماسآمیز) “عمو کوک، لطفاً بیا تو. منم دوست دارم باهات بازی کنم!”
اصرار یونجو، چیزی بود که جونگکوک نمیتونست در مقابلش مقاومت کنه با سر تأیید کرد و در حالی که قطرات آب از موهایش میچکید، وارد خانه شد.
ا/ت حولهای به او داد و سریع به آشپزخانه رفت. او برای جونگکوک قهوهای گرم و قوی درست کرد. در همین حین، یونجو با خوشحالی، خرس بزرگش را کنار جونگکوک روی مبل نشاند و خودش هم کنارش نشست و مشغول نشان دادن نقاشیهای جدیدش شد.
ا/ت: (قهوه را به جونگکوک داد.) امیدوارم گرمتون کنه.”
جونگکوک فنجان را گرفت و دستانش که از سرما کمی میلرزیدند، فنجان داغ را محکم فشرد.
درست در همان لحظه، چشم ا/ت روی انگشت حلقهی جونگکوک ثابت ماند. یک حلقه براق و ساده. قلبش فشرده شد. این همان تأیید نهایی بود. یوری. او واقعاً ازدواج کرده بود.
ا/ت: (با صدایی که سعی میکرد لرزش را پنهان کند، در حالی که نگاهش هنوز روی حلقه بود.) “امیدوارم… با یوری خوشبخت باشی.
جونگکوک لحظهای ابروهایش را بالا انداخت.
یونجو: (با کنجکاوی) عمو، تو ازدواج کردی؟ با کی؟
جونگکوک: (به آرامی، به یونجو نگاه کرد.) نه، عزیزم. من ازدواج نکردم.
ا/ت: (با گیجی، به حلقه اشاره کرد.) پس این… این حلقه چیه؟
جونگکوک نگاهی به انگشتش انداخت. حلقهای که پنج سال پیش، در شب نامزدیشان، ا/ت به دستش انداخته بود. او این حلقه را نگه داشته بود، در تمام این سالها، به عنوان یادگاری یا شاید نشانهای از زخمی که هیچوقت خوب نشد
جونگکوک:این؟ این حلقه، نامزدی پنج سال پیش
ا/ت
پنج سال! او این حلقه را نگه داشته بود! قلبم برای یک لحظه از خوشحالی لرزید، اما لحظهی بعد این احساس به وحشت تبدیل شد.
جونگکوک، حلقه را از انگشتش بیرون کشید. پوست زیر حلقه، کمی روشنتر از بقیه پوستش بود، نشان از سالها پوشیدن بیوقفه. او حلقه را روی میز گذاشت
#فیک
#سناریو
هفتهای از ملاقات اول یونجو و جونگکوک گذشته بود و این دوشنبه دوم بود. ا/ت سعی کرده بود آرامتر باشد، اما هربار که جونگکوک یونجو را میبرد، همان کابوس بازگشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عصر بود، آسمان سیاه شده و بارانی شدید میبارید. جونگکوک درست سر ساعت ۱۱ یونجو را بازگرداند، اما عجلهای برای رفتن نداشت
ا/ت با نگرانی، در حالی که یونجو را در گرفته بود
ا/ت: اوه، جونگکوک کاملاً خیس شدی این بارون خیلی شدیده، رانندگی هم خطرناکه. خواهش میکنم بیا داخل تا کمی آروم بشه
جونگکوک که سر تا پا خیس شده بود و نمیدونست چیکار کنه. درگیر شدن در فضای خانه ا/ت که حالا متعلق به سوهو میدانست، برایش سخت بود.
یونجو: (با چشمهای التماسآمیز) “عمو کوک، لطفاً بیا تو. منم دوست دارم باهات بازی کنم!”
اصرار یونجو، چیزی بود که جونگکوک نمیتونست در مقابلش مقاومت کنه با سر تأیید کرد و در حالی که قطرات آب از موهایش میچکید، وارد خانه شد.
ا/ت حولهای به او داد و سریع به آشپزخانه رفت. او برای جونگکوک قهوهای گرم و قوی درست کرد. در همین حین، یونجو با خوشحالی، خرس بزرگش را کنار جونگکوک روی مبل نشاند و خودش هم کنارش نشست و مشغول نشان دادن نقاشیهای جدیدش شد.
ا/ت: (قهوه را به جونگکوک داد.) امیدوارم گرمتون کنه.”
جونگکوک فنجان را گرفت و دستانش که از سرما کمی میلرزیدند، فنجان داغ را محکم فشرد.
درست در همان لحظه، چشم ا/ت روی انگشت حلقهی جونگکوک ثابت ماند. یک حلقه براق و ساده. قلبش فشرده شد. این همان تأیید نهایی بود. یوری. او واقعاً ازدواج کرده بود.
ا/ت: (با صدایی که سعی میکرد لرزش را پنهان کند، در حالی که نگاهش هنوز روی حلقه بود.) “امیدوارم… با یوری خوشبخت باشی.
جونگکوک لحظهای ابروهایش را بالا انداخت.
یونجو: (با کنجکاوی) عمو، تو ازدواج کردی؟ با کی؟
جونگکوک: (به آرامی، به یونجو نگاه کرد.) نه، عزیزم. من ازدواج نکردم.
ا/ت: (با گیجی، به حلقه اشاره کرد.) پس این… این حلقه چیه؟
جونگکوک نگاهی به انگشتش انداخت. حلقهای که پنج سال پیش، در شب نامزدیشان، ا/ت به دستش انداخته بود. او این حلقه را نگه داشته بود، در تمام این سالها، به عنوان یادگاری یا شاید نشانهای از زخمی که هیچوقت خوب نشد
جونگکوک:این؟ این حلقه، نامزدی پنج سال پیش
ا/ت
پنج سال! او این حلقه را نگه داشته بود! قلبم برای یک لحظه از خوشحالی لرزید، اما لحظهی بعد این احساس به وحشت تبدیل شد.
جونگکوک، حلقه را از انگشتش بیرون کشید. پوست زیر حلقه، کمی روشنتر از بقیه پوستش بود، نشان از سالها پوشیدن بیوقفه. او حلقه را روی میز گذاشت
#فیک
#سناریو
- ۴۷.۴k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط