{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁵⁷

⁵⁷
ا/ت
وقتی که عقربه رفت روی ساعت ۱۱ استرسم بیشتر شد و نگران بودم که صدای ماشین جونگگوک رو شنیدم و سریع در رو باز کردم
و یونجو به سرعت اومد تو بغلم

نویسنده
ا/ت از دیدن دخترش، شروع کرد به گریه کردن و او را بوسید و بوسید، انگار که یک سال از او دور بوده است.
ا/ت: “عزیزم! تو خوبی؟ حالت خوبه؟”
یونجو: (با نگرانی) “مامی! چرا گریه می‌کنی؟ عمو با من خیلی خوب بود.”
جونگکوک ایستاده بود و به انها نگاه میکرد با دستانی در جیب و نگاهی سرد به ا/ت خیره شد.
کوک: “آروم باش خانم کیم. من مثل تو نیستم. بی‌رحم و بد نیستم. نمی‌تونم بچه‌ام رو از مادرش دور کنم.
ا/ت از شنیدن این کلمات، یخ زد. او با پشیمانی نگاهش رو از جونگگوک برداشت دلش می‌خواست به سمتش بدود و او را محکم بغل کند، بگوید که متأسفه بگوید که این پنج سال یک اشتباه بزرگ بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند دقیقه بعد
ا/ت دخترش را حمام کرد و در تخت خوابوند. حالا نوبت گزارش‌دهی بود.
ا/ت: “خب، عزیزم. امروز چطور بود؟”
یونجو با ذوق و شوق تمام جزئیات روزش را تعریف کرد سرسره‌های بلند، ساندویچ‌های خوشمزه و خرس بزرگی که عمو برایش خریده بود.
ا/ت:عمو جونگکوک حرفی از من نزد؟”
یونجو: “نه.”
ا/ت: یوری باهاتون نبود؟”
یونجو: (با تعجب) “یوری کیه مامی؟ فقط خودمو عمو بودیم. عمو کلی باهام بازی
ا/ت حالا کاملاً مطمئن بود. جونگکوک تنها بود. او در این پنج سال زندگی‌اش را با شخص دیگری نبوده.
و الان فهمیده بود که بزرگترین اشتباه زندگی‌اش را مرتکب شده بود. بخاطر یک سوءتفاهم، پنج سال از عشقش، از مرد زندگی‌اش دور شده بود و حالا هیچ راه برگشتی به آن رابطه احساسی نبود،
ا/ت تمام شب را روی تخت خود دراز کشید. در و دیوار اتاق، نگاه میکرد....

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۲۳)

⁵⁸هفته‌ای از ملاقات اول یونجو و جونگکوک گذشته بود و این دوشن...

⁵⁹کوک: فکر نمی‌کنم دیگه لازم باشه این حلقه دستم باشه. دیگه م...

⁵⁶دوشنبهیونجو، با کوله‌پشتی کوچک و دو عروسک محبوبش، هیجان‌زد...

⁵⁵ا/ت: چی میخوای؟ کوک: اومدم یونجو رو ببینم ا/ت: اینجارو از ...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 36ویوی ا. تجونگکوک ماشین رو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط