⁶⁰
⁶⁰
جونگکوک با خشم به سمتشون رفت.
کوک: (با صدایی که تمام خشمش را در خود داشت.) “آقای کانگ، مزاحم اوقات خوشتون شدم؟”
سوهو با تعجب سرش را بالا آورد
کوک: (بدون توجه به دختر، یقه سوهو را گرفت.) “تو چطور جرئت میکنی؟ چطور میتونی اینقدر عوضی باشی؟ به اون زن… به ا/ت… خیانت میکنی؟”
سوهو: "جونگکوک، صبر کن! تو اشتباه …"
جونگکوک فرصت نداد. با تمام قدرتی که داشت یک مشت سنگین به صورت سوهو کوبید. سوهو عقب افتاد.
کوک: “تو یه عوضی هستی!
جونگکوک، بدون اینکه منتظر پاسخ بماند یا حتی بفهمد چه نسبتی بین آن دو وجود دارد، با قلبی پر از نفرت به سمت در خروج رفت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب
ا/ت میدونست که جونگکوک شبها تا دیروقت در شرکت میماند. این آخرین شانس او بود. با قلبی آشفته و دستانی یخزده، خودش را به ساختمان شرکت رساند.
منشی با احترام ، مانع ورودش شد. ا/ت اما التماس میکرد. اشکهایش سرازیر شد. منشی، با دیدن پریشانی او، از طریق داخلی به جونگکوک اطلاع داد.
منشی: “آقای جئون، خانمی به نام ا/ت کیم اینجا هستن…و اومدند که شما رو ببینن.”
جونگکوک از اتاقش دستور داد اجازه ورود به او بدهند.
ا/ت وارد دفترجونگکوک شد. او پشت میز کار بزرگی نشسته بود. ا/ت با تلاش، نفسش را کنترل کرد.
جونگکوک(بلند شد و با فاصلهای سرد یک فنجان قهوه به دست ا/ت داد.)
کوک: “نمیدونستم اینجا تشریف میارید.”
ا/ت: “ببخشید. میشه چند دقیقه وقتتون رو به من بدید؟ فقط چند دقیقه.
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد و سر تکان داد. ا/ت روی مبل کنار دیوار نشست، اما نمیتونست جلوی اشکهای ناگهانیاش را بگیره گریه های پشیمانی او فضای دفتر را شکست
جونگکوک که طاقت دیدن اشکهای او را نداشت، بدون نگاه کردن، فقط یک جعبه دستمال کاغذی به سمتش هل داد.
ا/ت: “ببخشید… نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.”
جونگکوک: “حرفت رو بزن.”
ا/ت: (با صدایی خفه.) “ببخشید… برای همه چیز… ببخشید.”
او ناگهان بلند شد. قصد رفتن داشت.
کوک: نمیتونم اجازه بدم بری. بشین و حرفت رو کامل بزن.
ا/ت:متاسفم نمیتونم…
#فیک
#سناریو
جونگکوک با خشم به سمتشون رفت.
کوک: (با صدایی که تمام خشمش را در خود داشت.) “آقای کانگ، مزاحم اوقات خوشتون شدم؟”
سوهو با تعجب سرش را بالا آورد
کوک: (بدون توجه به دختر، یقه سوهو را گرفت.) “تو چطور جرئت میکنی؟ چطور میتونی اینقدر عوضی باشی؟ به اون زن… به ا/ت… خیانت میکنی؟”
سوهو: "جونگکوک، صبر کن! تو اشتباه …"
جونگکوک فرصت نداد. با تمام قدرتی که داشت یک مشت سنگین به صورت سوهو کوبید. سوهو عقب افتاد.
کوک: “تو یه عوضی هستی!
جونگکوک، بدون اینکه منتظر پاسخ بماند یا حتی بفهمد چه نسبتی بین آن دو وجود دارد، با قلبی پر از نفرت به سمت در خروج رفت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب
ا/ت میدونست که جونگکوک شبها تا دیروقت در شرکت میماند. این آخرین شانس او بود. با قلبی آشفته و دستانی یخزده، خودش را به ساختمان شرکت رساند.
منشی با احترام ، مانع ورودش شد. ا/ت اما التماس میکرد. اشکهایش سرازیر شد. منشی، با دیدن پریشانی او، از طریق داخلی به جونگکوک اطلاع داد.
منشی: “آقای جئون، خانمی به نام ا/ت کیم اینجا هستن…و اومدند که شما رو ببینن.”
جونگکوک از اتاقش دستور داد اجازه ورود به او بدهند.
ا/ت وارد دفترجونگکوک شد. او پشت میز کار بزرگی نشسته بود. ا/ت با تلاش، نفسش را کنترل کرد.
جونگکوک(بلند شد و با فاصلهای سرد یک فنجان قهوه به دست ا/ت داد.)
کوک: “نمیدونستم اینجا تشریف میارید.”
ا/ت: “ببخشید. میشه چند دقیقه وقتتون رو به من بدید؟ فقط چند دقیقه.
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد و سر تکان داد. ا/ت روی مبل کنار دیوار نشست، اما نمیتونست جلوی اشکهای ناگهانیاش را بگیره گریه های پشیمانی او فضای دفتر را شکست
جونگکوک که طاقت دیدن اشکهای او را نداشت، بدون نگاه کردن، فقط یک جعبه دستمال کاغذی به سمتش هل داد.
ا/ت: “ببخشید… نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.”
جونگکوک: “حرفت رو بزن.”
ا/ت: (با صدایی خفه.) “ببخشید… برای همه چیز… ببخشید.”
او ناگهان بلند شد. قصد رفتن داشت.
کوک: نمیتونم اجازه بدم بری. بشین و حرفت رو کامل بزن.
ا/ت:متاسفم نمیتونم…
#فیک
#سناریو
- ۴۷.۰k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط