{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۸: «راز پنهان یونا»

سکوت عجیبی در قصر حکم‌فرما شده بود.

بعد از حمله‌ی دیشب، همه چیز آرام به نظر می‌رسید...

اما تو می‌دانستی این آرامش واقعی نیست.

چون در این قصر، همیشه چیزی پشت پرده پنهان بود.


---

صبح، وقتی از اتاقت بیرون آمدی، چند خون‌آشام با دیدنت ساکت شدند.

دیگر نگاهشان مثل روز اول نبود.

بعضی‌ها ترسیده بودند.

بعضی‌ها کنجکاو.

و بعضی‌ها...

منتظر یک اشتباه از طرف تو بودند.

آرام وارد سالن شدی.

شوگا آنجا بود.

مثل همیشه سرد و بی‌حالت.

اما این بار چیزی فرق داشت.

روی دستش زخمی دیده می‌شد.

برای لحظه‌ای مکث کردی.

«زخمی شدی.»


شوگا نگاهی به دستش انداخت.

«چیز مهمی نیست.»


«برای کسی که خودش رو شکست‌ناپذیر می‌دونه، خیلی راحت آسیب دیدی.»


چند ثانیه سکوت شد.

بعد...

برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی روی لب شوگا نشست.

«هنوز هم زیادی حرف می‌زنی.»


اخم کردی.

«و تو هنوز هم زیادی مغروری.»



---

در همان لحظه، یونا وارد سالن شد.

اما برخلاف همیشه، آرام بود.

بیش از حد آرام.

یونا: «صبح بخیر.»

شوگا نگاه کوتاهی به او انداخت.

«کجا بودی دیشب؟»


برای یک لحظه، چهره‌ی یونا تغییر کرد.

اما سریع لبخند زد.

یونا: «اتاقم.»

شوگا چیزی نگفت.

اما تو متوجه شدی...

او باور نکرده.


---

بعد از رفتن شوگا، یونا به سمتت آمد.

یونا: «فکر کنم باید حرف بزنیم.»

به او نگاه کردی.

«درباره‌ی چی؟»


یونا نزدیک‌تر شد.

یونا: «درباره‌ی اینکه چطور می‌خوای از اینجا فرار کنی.»

سرد جواب دادی:

«دیگه بهت اعتماد ندارم.»


لبخند یونا کمی محو شد.

یونا: «چرا؟»

«چون آدمی که واقعاً کمک کنه، چیزی در عوض نمی‌خواد.»


چند لحظه سکوت شد.

بعد یونا آرام خندید.

یونا: «تو واقعاً ساده‌ای.»

اخم کردی.

یونا: «در این دنیا، همه چیزی می‌خوان.»


---

اما تو نمی‌دانستی...

که پشت این حرف‌ها، یک حقیقت بزرگ‌تر وجود داشت.


---

در اتاق مخفی قصر...

شوگا روبه‌روی یونا ایستاده بود.

چهره‌اش کاملاً سرد شده بود.

«فکر کردی نمی‌بینمت؟»


یونا ساکت بود.

شوگا جعبه‌ی قدیمی را روی میز گذاشت.

«این رو از کجا آوردی؟»


یونا نگاهش را پایین انداخت.

یونا: «من فقط می‌خواستم کمک کنم.»

شوگا خندید.

اما هیچ احساسی در آن نبود.

«کمک؟»


چند قدم جلو رفت.

«تو همیشه وقتی چیزی می‌خوای، اسمش رو کمک می‌ذاری.»


یونا عصبی شد.

یونا: «من سال‌ها کنار تو بودم!»

شوگا نگاهش کرد.

«و فکر کردی به خاطرش صاحب چیزی می‌شی که مال تو نیست؟»



---

یونا برای اولین بار عصبانیت واقعی‌اش را نشان داد.

یونا: «همیشه اون بود!»

شوگا اخم کرد.

«چی؟»


یونا: «خواهرت... قدرت... حتی حالا اون پری!»

صدایش بالا رفت.

یونا: «همیشه یکی دیگه مهم‌تر از من بوده!»

سکوت سنگینی افتاد.

شوگا آرام گفت:

«پس همه‌ی این کارها فقط از روی حسادت بود.»


یونا چیزی نگفت.

چون جوابش مشخص بود.


---

همان شب...

تو دوباره کنار پنجره ایستاده بودی.

اما ناگهان...

گردنبندت شروع به درخشیدن کرد.

این بار شدیدتر از همیشه.

دستت را روی آن گذاشتی.

«چی شده؟»


نور گردنبند شکل عجیبی گرفت.

تصویری ظاهر شد.

تصویر یک دریا...

و تاجی که در اعماق آب پنهان شده بود.

چشمانت باز ماند.

«پری دریایی...»


اما قبل از اینکه بیشتر ببینی...

صدای شوگا آمد.

«پس حقیقت داشت.»


برگشتی.

شوگا پشت سرت ایستاده بود.

نگاهش روی تصویر بود.

«قدرت دوم تو... تازه داره بیدار می‌شه.»


و برای اولین بار...

شوگا فهمید گردنبندی که دنبالش بود، فقط یک آرزو برآورده نمی‌کند.

بلکه رازهای بیشتری از چیزی که فکر می‌کرد، پنهان کرده.

ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۰)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۹: «قدرت...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۰: «راز...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۷: «راز ...

فالو و حمایت شه خوشگلای من!!!🩷🫀@jeon_mania

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲: «ورود...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۶: «اولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط