پارت پایانی
✨ پارت پایانی ۱۹ ✨
بعد از خوردن آب دوباره با قدم های آروم به سمته اتاق میرفت
که دوباره همون درد رو حس کرد ولی این بار به طرز عجیبی درده وحشتناکی بود که پاهاش شروع به لرزیدن کردن و باعث شد به زمین برخورد کند آروم شکمش رو ماساژ میداد و زمزمه وار گفت
/ الان زوده پسرم / با درد شدیدی ناخداگاه اسم جونگکوک رو بلند فریاد زد ... جونگکوک گیج و مبهم از اتاق بیرون اومد و با دیدن همسرش توی اون وضعیت رنگ نگاهش تعقیر و با ترس نزدیک شد و موهاش رو نوازش کرد
جونگکوک : چی شده...درد داری
اون درحال که از درد اشک توی چشماش جمع شد بودن تند تند سرش رو به معنای مثبت تکون ... مشخص بود که جونگکوک حسابی هول کرده
ولی میخواد نشونه بده که ریلکسه چون نمیخواست به اضطراب همسرش اضافه کنه ولی اون دردش بیشتر از اینا بود و باعث شد دوباره اسمش رو فریاد بزنه ... با عجله لباسش رو پوشید و بعد از برداشتن سوییچ ماشینش رو برداشت سمتش برگشت
یکی از دست هاش رو پشت کمر همسرش بود و دیگری زیر زانو هایش برد و با احتیاط از روی زمین بلندش کرد ... تا زمانی که به بیمارستان میرسیدن رو با ناله و درد سپری کرد به محض رسیدن به بیمارستان جونگکوک دوباره اون رو بلند کرد و روی برانکارد گذاشت و دستش رو محکم گرفت و با صدای که بخاطر اضطراب ارزون به نظر میرسید گفت
جونگکوک : خیلی دوست دارم عشقم
اون در میان درد و فشاری که بهش میگذشت متقابلاً دستش رو فشرد و بریده بریده گفت
ا،ت : م...منم همی.نطور
......
به پسر بچه ریزه میزه که توی ملافه آبی پیچیده شده بود نگاه میکردن
به معجزه زندگیشون ... دخترک به تاجه تخت تکیه داده بود و به بزرگ ترین حسرت زندگیش نگاه میکرد انگار که خواب یا رویا باشه و اما جونگکوک بالای سرش ایستاده بود و با لبخند به دو معجزه زندگی اش نگاه میکرد ... دخترک خم شد و ببنی اش رو نزدیک پسر بچه کرد و از لا به لای ملافه بوش رو استشمام میکرد عمیقی بدون مکث و با حوصله
قطره اشک از گوشه چشمش چکید و باعث شد و شدت دل تنگی محکم تر پسر بچه رو در آغوشش بگیره و زیر لب زمزمه کرد
ا،ت : معجزه ای من
جونگکوک هم کنارش روی تخت نشست و بوسه طولانی و پر از احساس روی پیشونی اش گذاشت و متقابلا دو فرد مهم زندگیش رو در آغوش گرفتن ... پایان
زمانی که پستی و بلندی های زندگی آدم رو امتحان میکنن و این به معنی که دنیا پستی و بلندی ها زیادی داره گاهی اوقات شخصی زودی تر از ما به چیزی که میخواد میرسه و اینو بدونید هیچی توی این دنیا مشخص نیست دختر داستان ما از این ناراحت بود که جیمین و همسرش دیر تر از اونا ازدواج کردن اما زود تر از بچه دار شدن اما هر دو توی یک روز زایمان کردن پس اجازه بدین زندگی مسیر درستش رو برای شما رقم بزنه
بعد از خوردن آب دوباره با قدم های آروم به سمته اتاق میرفت
که دوباره همون درد رو حس کرد ولی این بار به طرز عجیبی درده وحشتناکی بود که پاهاش شروع به لرزیدن کردن و باعث شد به زمین برخورد کند آروم شکمش رو ماساژ میداد و زمزمه وار گفت
/ الان زوده پسرم / با درد شدیدی ناخداگاه اسم جونگکوک رو بلند فریاد زد ... جونگکوک گیج و مبهم از اتاق بیرون اومد و با دیدن همسرش توی اون وضعیت رنگ نگاهش تعقیر و با ترس نزدیک شد و موهاش رو نوازش کرد
جونگکوک : چی شده...درد داری
اون درحال که از درد اشک توی چشماش جمع شد بودن تند تند سرش رو به معنای مثبت تکون ... مشخص بود که جونگکوک حسابی هول کرده
ولی میخواد نشونه بده که ریلکسه چون نمیخواست به اضطراب همسرش اضافه کنه ولی اون دردش بیشتر از اینا بود و باعث شد دوباره اسمش رو فریاد بزنه ... با عجله لباسش رو پوشید و بعد از برداشتن سوییچ ماشینش رو برداشت سمتش برگشت
یکی از دست هاش رو پشت کمر همسرش بود و دیگری زیر زانو هایش برد و با احتیاط از روی زمین بلندش کرد ... تا زمانی که به بیمارستان میرسیدن رو با ناله و درد سپری کرد به محض رسیدن به بیمارستان جونگکوک دوباره اون رو بلند کرد و روی برانکارد گذاشت و دستش رو محکم گرفت و با صدای که بخاطر اضطراب ارزون به نظر میرسید گفت
جونگکوک : خیلی دوست دارم عشقم
اون در میان درد و فشاری که بهش میگذشت متقابلاً دستش رو فشرد و بریده بریده گفت
ا،ت : م...منم همی.نطور
......
به پسر بچه ریزه میزه که توی ملافه آبی پیچیده شده بود نگاه میکردن
به معجزه زندگیشون ... دخترک به تاجه تخت تکیه داده بود و به بزرگ ترین حسرت زندگیش نگاه میکرد انگار که خواب یا رویا باشه و اما جونگکوک بالای سرش ایستاده بود و با لبخند به دو معجزه زندگی اش نگاه میکرد ... دخترک خم شد و ببنی اش رو نزدیک پسر بچه کرد و از لا به لای ملافه بوش رو استشمام میکرد عمیقی بدون مکث و با حوصله
قطره اشک از گوشه چشمش چکید و باعث شد و شدت دل تنگی محکم تر پسر بچه رو در آغوشش بگیره و زیر لب زمزمه کرد
ا،ت : معجزه ای من
جونگکوک هم کنارش روی تخت نشست و بوسه طولانی و پر از احساس روی پیشونی اش گذاشت و متقابلا دو فرد مهم زندگیش رو در آغوش گرفتن ... پایان
زمانی که پستی و بلندی های زندگی آدم رو امتحان میکنن و این به معنی که دنیا پستی و بلندی ها زیادی داره گاهی اوقات شخصی زودی تر از ما به چیزی که میخواد میرسه و اینو بدونید هیچی توی این دنیا مشخص نیست دختر داستان ما از این ناراحت بود که جیمین و همسرش دیر تر از اونا ازدواج کردن اما زود تر از بچه دار شدن اما هر دو توی یک روز زایمان کردن پس اجازه بدین زندگی مسیر درستش رو برای شما رقم بزنه
- ۲۲.۳k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط