P
P18
موج ها بی وقفه خودشونو می زدن به ساحل.
نه آروم، نه خشن یه جور عاشقانه ای بی قرار.
همانند آن دو پیوند قلب.
دخترک سرش روی شانه های او بود.
به طلوع خورشید نگاه میکردن.
هیونجین به دختر نگاه کرد.
هیونجین:همین جا بشین من الان میام
جیزل:زود بیا
هیونجین رفت دوتا قهوه سفارش داد.
وقتی داشت میومد به دخترک نگاه میکرد.
چه چیزی رو پنهان میکرد ازش.
بغل جیزل نشست.
قهوه بهش داد.
هیونجین:آنقدر خودتو توی افکارات غرق نکن نمیخوام برات اتفاقی بیوفته
سکوت.
از قهوه نوشید.
جیزل:ممنونم بابت قهوه
هیونجین نگاهشو از روی دختر برنمیداشت.
هیونجین از قهوه خودش نوشید.
قهوه شون تموم شد.
دخترک بلند شد به اب نزدیک شد.
هیونجین پشت سرش قدم برمیداشت.
با لبخند بهش نگاه میکرد.
جیزل دستش برد توی اب.
روی هیونجین ریخت.
هردو خندیدن.
هیونجین دنبال دخترک میکرد.
اولین بار بود دختر از ته دل میخندید.
هیونجین لبخند میزد.
دستای جیزل گرفت بغلش کرد.
بیشتر به خودش چسبوند.
هیونجین:دوست دارم بانو
آروم زمزمه کرد.
جیزل:منم دوست دارم
گردن دختر بوسید.
جیزل:یادته یه شب بهت گفتم شاید من به کسی اجازه دادم خنده ام رو ببینه
یکم مکث کرد.
جیزل:اصلا از حرفم پشیمون نیستم
چانه دخترک بالا آورد.
هیونجین:پس هیچوقت خنده هاتو ازم نگیر
فقط بهم نگاه میکردن.
ساعت ۱۹:۲۷ شب.
به اخبار توی ایپد نگاه میکرد.
عینک روی چشماش باعث سرد تر شدن نگاهش میشد.
نور خونه ملایم بود.
فقط چراغ اباژور کنار مبل روشن بود.
منتظر این بود تا ساعت زودتر بگذره.
گاهی فاجعه با فریاد نمیاد.
با سکوت میاد.
با آرامشی که زیادی منظم به نظر می رسه.
شرطا
لایک ۱۰
کامنت ۱۵
موج ها بی وقفه خودشونو می زدن به ساحل.
نه آروم، نه خشن یه جور عاشقانه ای بی قرار.
همانند آن دو پیوند قلب.
دخترک سرش روی شانه های او بود.
به طلوع خورشید نگاه میکردن.
هیونجین به دختر نگاه کرد.
هیونجین:همین جا بشین من الان میام
جیزل:زود بیا
هیونجین رفت دوتا قهوه سفارش داد.
وقتی داشت میومد به دخترک نگاه میکرد.
چه چیزی رو پنهان میکرد ازش.
بغل جیزل نشست.
قهوه بهش داد.
هیونجین:آنقدر خودتو توی افکارات غرق نکن نمیخوام برات اتفاقی بیوفته
سکوت.
از قهوه نوشید.
جیزل:ممنونم بابت قهوه
هیونجین نگاهشو از روی دختر برنمیداشت.
هیونجین از قهوه خودش نوشید.
قهوه شون تموم شد.
دخترک بلند شد به اب نزدیک شد.
هیونجین پشت سرش قدم برمیداشت.
با لبخند بهش نگاه میکرد.
جیزل دستش برد توی اب.
روی هیونجین ریخت.
هردو خندیدن.
هیونجین دنبال دخترک میکرد.
اولین بار بود دختر از ته دل میخندید.
هیونجین لبخند میزد.
دستای جیزل گرفت بغلش کرد.
بیشتر به خودش چسبوند.
هیونجین:دوست دارم بانو
آروم زمزمه کرد.
جیزل:منم دوست دارم
گردن دختر بوسید.
جیزل:یادته یه شب بهت گفتم شاید من به کسی اجازه دادم خنده ام رو ببینه
یکم مکث کرد.
جیزل:اصلا از حرفم پشیمون نیستم
چانه دخترک بالا آورد.
هیونجین:پس هیچوقت خنده هاتو ازم نگیر
فقط بهم نگاه میکردن.
ساعت ۱۹:۲۷ شب.
به اخبار توی ایپد نگاه میکرد.
عینک روی چشماش باعث سرد تر شدن نگاهش میشد.
نور خونه ملایم بود.
فقط چراغ اباژور کنار مبل روشن بود.
منتظر این بود تا ساعت زودتر بگذره.
گاهی فاجعه با فریاد نمیاد.
با سکوت میاد.
با آرامشی که زیادی منظم به نظر می رسه.
شرطا
لایک ۱۰
کامنت ۱۵
- ۳.۲k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط