{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟻




در آسانسور باز شد و دختر از اسانسور پا به بیرون گذاشت.
کلارا همین که کاترینا از آسانسور بیرون اومد برگه‌های توی دستش رو مرتب کرد و صاف وایستاد.

تق.
تق.
تق.
این صدا همون صدایی بود که حضورش را از قبل اعلام میکرد.

کلارا چند قدم پشت سر کاترینا حرکت می‌کرد و سخن‌هایی می‌گفت:
ـ رئیس..امروز یه قرارداد با شرکت آرتمیس داریم.


کاترینا بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه لب میزنه:
ـ ساعت؟

ـ ساعت ۱۰عه رئیس.

کاترینا ابرویی بالا انداخت.
همزمان هم جواب تمام کارکنایی که بهش سلام میدادن رو میداد.
چند قدم تا دفترش مونده بود ولی یه صدایی شنید و دست از حرکت برداشت.

ـ رئیس مشکلی پیش اومده..

صدای یکی از کارکنای مرد که با ترس و لرز به زور صداش در میومد، بود.
مرد دستای لرزانش را جلوش جمع کرده بود و سرش یکم پایین بود.
جرئت نگاه کردن به کاترینا رو نداشت.

کاترینا نفسشو کلافه بیرون فرستاد و با خودش زمزمه کرد:
ـ این مشکل‌ها کی قراره تموم بشه.

بعد برگشت و با اون مرد روبه‌رو شد.
ـ مشکل چیه؟

ـ رئیس..یکی تو سالن کارکناس که داره همه رو اذیت می‌کنه.

اخم غلیظی وسط ابرو های دختر قرار گرفت.
ـ خب بیرونش کنید.

ـ نمیشه.

کاترینا چیزی نگفت.
اون مرد سرش رو بلند کرد و به آروم به کاترینا نگاه کرد.
ـ اون میخواد شمارو ببینه.

اخم از وسط ابروهای کاترینا پرید.
نفس عمیقی کشید و روبه کلارا که تا الان به اون دوتا زل زده بود، گفت:
ـ ساعت الان چنده ؟

کلارا سریع به خودش اومد و به ساعت مچیش چشم دوخت.
همین که چشمش به ساعتش افتاد بلند گفت:
ـ ۹:۱۵ دقیقه.

دختر با شنیدن ساعت تو ذهنش یه محاسباتی کرد و دوباره با خودش زمزمه کرد:
ـ اگه مدیرعامل شرکت آرتمیس کمی منتظر بمونه چیزی نمیشه..

بعد به کلارا چشم دوخت.
ـ مگه نه؟

کلارا موند چه جوابی بده پس بلافاصله کاترینا به اون مرده زل زد و همون لحظه اون مرد فهمید که میخواد مشکل رو حل کنه.
اون مرد کاترینا رو به طرف کسی مزاحمت ایجاد می‌کنه و داره تمام کارکنارو اذیت میکنه، برد.

(سالن کارکن‌ها)

کاترینا به طرف جایی که اون کارکن به آن اشاره میکرد و می‌رفت، قدم برمیداشت.
یه چیز براش عجیب بود.
کل شرکت ساکت بود و انگار حتی اکسیژن هم غیب شده.
ولی در بین آن سکوت سنگین به چیزی شنیده می‌شود.
صدای کفش‌های مدیرعامل..

بلاخره به سالن کارکنان رسیدن.
کاترینا از پشت دیوار عبور کرد و چشمش به یه گروه بزرگ از کارکنان و همکاران که همشون وسط سالن قرار گرفته بودن، افتاد.
صورتش جدیت همیشگی رو گرفت.
اون همه آدم به چی نگاه میکردن؟
چند قدم محکم به طرف اون آدم‌ها برداشت تا حداقل بعد شنیدن کنار بکشن ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد.
بیشتر کارکنای اونجا و پشت سر هم بودن.

ادام‍ ‍ه دارد..

بچه ها ببخشید این پارتو بد نوشتم..🤓🤏🏻
کلا معلوم نبود چی چی شد👺🎀
دیدگاه ها (۱)

مهمونی پارت ۶۲

لبخند قاتلپارت³¹ویو سلینهمه جا تاریک شده بود.فقط نور کم‌رنگی...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

LESSON

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

پارت ۳۹ مرد مسلح چند قدم جلو آمد.جونگ‌کوک ناخودآگاه جلوی آری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط