𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:50
بوسه ادامه داشت.. جونگکوک توان مقاومت نداشت..
کیم روی پسر خیمه زد و به بوسیدن او ادامه میداد.
همانطور که طعم شیرین لب های پسر را میچشید پایین تر آمد..
شروع به بوسیدن گردن جونگکوک کرد و رد های کوچکی از هیکی بر آن جا گذاشت که جئون دست او را گرفت.
-نکن..
کیم سرش را بالا آورد و به آن چشمان خمار خیره شد.
+چرا..مقاومت لازم نیست،هانی
-جدی ام، کیم.. نمیتونم تو این وضعیت خوشبگذرونم..
تهیونگ آهسته خندید و از روی پسر قلت خورد.
روی تخت دراز کشید.
+دوباره قضیه آنا؟
-این شوخی نیست، ته.. اگر اون بچه مال من باشه مجبورم با اون ه.رزه ازدواج کنم و بچه رو قبول کنم
+چرا فکر کردی میزارم چنین اتفاقی بیوفته؟
جئون روی تخت نشست ولی نگاهش به تهیونگ ماند.
-میخوای چیکار کنی؟..
مرد به سقف خیره بود، بیخیال با یک پوزخند مغرورانه...
+حقیقتو نشونتون میدم.. و اگر بچه مال تو باشه..نابودش میکنم
-ولی.. اون بچه-
+برام مهم نیست.. تنها کسی که برام مهمه تویی، کوک
•
•
•
(عمارت مین، 9:۳pm)
•احساسات ندارم.. شایدم اصلا آدم نیستم.. ولی هرکس بخواد نقشه تهیونگ رو خراب کنه نابودش میکنم.. حتی اگه اون شخص جیمین باشه
هوسوک با تمسخر خندید.
×کدوم نقشه؟ همون بی انصافی ای که قراره در حق جونگکوک بشه؟ اینکه تهیونگ اون بچه رو عاشق خودش کنه و بعد ولش کنه.. که نابودش کنه.. به این میگین نقشه انتقام؟ شما عوضی ها!-
•خفه شو.. هیسس.. صداتو بیار پایین.. اگر کسی بشنوه همه چیز بگ.ا میره
ولی هیچ کدوم از آن دو مرد خبر نداشتند که آنا.. روی بالکن اتاقش که رو به حیاط خلوت بود ایستاده است و تمام آن اعترافات را شنیده است.
با تعجب به دیوار کنارش تکیه داد و دستی روی دهانش گذاشت.
~خدای من.. تهیونگ.. با جونگکوکه؟.. فاک..
ادامه دارد...
part:50
بوسه ادامه داشت.. جونگکوک توان مقاومت نداشت..
کیم روی پسر خیمه زد و به بوسیدن او ادامه میداد.
همانطور که طعم شیرین لب های پسر را میچشید پایین تر آمد..
شروع به بوسیدن گردن جونگکوک کرد و رد های کوچکی از هیکی بر آن جا گذاشت که جئون دست او را گرفت.
-نکن..
کیم سرش را بالا آورد و به آن چشمان خمار خیره شد.
+چرا..مقاومت لازم نیست،هانی
-جدی ام، کیم.. نمیتونم تو این وضعیت خوشبگذرونم..
تهیونگ آهسته خندید و از روی پسر قلت خورد.
روی تخت دراز کشید.
+دوباره قضیه آنا؟
-این شوخی نیست، ته.. اگر اون بچه مال من باشه مجبورم با اون ه.رزه ازدواج کنم و بچه رو قبول کنم
+چرا فکر کردی میزارم چنین اتفاقی بیوفته؟
جئون روی تخت نشست ولی نگاهش به تهیونگ ماند.
-میخوای چیکار کنی؟..
مرد به سقف خیره بود، بیخیال با یک پوزخند مغرورانه...
+حقیقتو نشونتون میدم.. و اگر بچه مال تو باشه..نابودش میکنم
-ولی.. اون بچه-
+برام مهم نیست.. تنها کسی که برام مهمه تویی، کوک
•
•
•
(عمارت مین، 9:۳pm)
•احساسات ندارم.. شایدم اصلا آدم نیستم.. ولی هرکس بخواد نقشه تهیونگ رو خراب کنه نابودش میکنم.. حتی اگه اون شخص جیمین باشه
هوسوک با تمسخر خندید.
×کدوم نقشه؟ همون بی انصافی ای که قراره در حق جونگکوک بشه؟ اینکه تهیونگ اون بچه رو عاشق خودش کنه و بعد ولش کنه.. که نابودش کنه.. به این میگین نقشه انتقام؟ شما عوضی ها!-
•خفه شو.. هیسس.. صداتو بیار پایین.. اگر کسی بشنوه همه چیز بگ.ا میره
ولی هیچ کدوم از آن دو مرد خبر نداشتند که آنا.. روی بالکن اتاقش که رو به حیاط خلوت بود ایستاده است و تمام آن اعترافات را شنیده است.
با تعجب به دیوار کنارش تکیه داد و دستی روی دهانش گذاشت.
~خدای من.. تهیونگ.. با جونگکوکه؟.. فاک..
ادامه دارد...
- ۱.۳k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط