پارت راز شیرین
پارت ۶ راز شیرین
با بیرون آمدن از اتاق استراحت، دنیای بیرون با تمام هیاهو و چراغهایش دوباره به رویشان هجوم آورد. اما انگار که جیسو و جونگکوک در حباب امن خودشان غوطهور بودند. لبخندهایشان کمرنگ اما واقعی بود و نگاههایشان همچنان ردپایی از آن صمیمیت کشفشده را با خود داشت. مدیر برنامهها با عجله آنها را به سمت ماشین هدایت کرد، اما در طول مسیر، دستهایشان ناخودآگاه به هم گره خورد. یک لمس کوتاه، یک فشار ملایم، اما پر از پیام.
وقتی سوار ماشین شدند، سکوت بینشان کمی سنگین بود. نه از سر ناراحتی، بلکه از حجم احساساتی که در دل داشتند و هنوز نمیدانستند چطور بیانش کنند. جونگکوک به بیرون پنجره خیره شده بود، اما دستش هنوز در دست جیسو بود. جیسو به آرامی سرش را روی شانه او گذاشت. جونگکوک به سمتش برگشت و لبخندی زد.
“میدونی، تا همین چند ساعت پیش، فکر نمیکردم امروز اینقدر… خاص باشه.”
جیسو سرش را بلند کرد و به چشمانش نگاه کرد. “منم همینطور. فکر میکردم قراره یه روز کاری طولانی و پر از استرس باشه، ولی…”
“ولی شد یه روزی که شاید هیچوقت فراموش نکنیم.”
جونگکوک جمله او را کامل کرد و به آرامی انگشتانش را نوازش داد. “فکر کنم باید یه کاری کنیم که این حس رو بیشتر تجربه کنیم. شاید… یه قرار؟ بعد از اینکه همه این سروصداها خوابید؟”
قلب جیسو دوباره تندتر زد. “آره… فکر خوبیه. خیلی خوبه.”
ماشین جلوی کمپانی بیگ هیت توقف کرد. خداحافظی کوتاه بود، اما پر از قولهای ناگفته. وقتی جیسو از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمان رفت، حس میکرد پاهایش روی زمین بند نیست. انگار که داشت روی ابرها راه میرفت.
در روزهای بعد، زندگی طبق روال قبل ادامه پیدا کرد. تمرینها، مصاحبهها، برنامههای تلویزیونی. اما حالا همه چیز رنگ دیگری داشت. هر بار که چشمش به جونگکوک میافتاد، لبخندی ناخودآگاه روی لبش مینشست. گاهی در پشت صحنه، نگاههایشان به هم گره میخورد و جرقهای از آن صمیمیت دوباره بینشان رد و بدل میشد. پیامی که فقط خودشان میفهمیدند.
یک هفته بعد، طبق قولی که داده بودند، جونگکوک با جیسو تماس گرفت. “هی جیسو… آمادهای برای اون قرارمون؟”
جیسو با هیجان پاسخ داد: “آمادهتر از همیشه! کجا بریم؟”
آنها تصمیم گرفتند به یک کافه دنج و خلوت در حومه شهر بروند، جایی که کمتر شناخته شده بود و میتوانستند چند ساعتی از چشمها دور باشند. آن روز، جونگکوک با ظاهری معمولی و بدون هیچ محافظی آمد، اما جیسو همچنان کمی نگران بود.
وقتی هم را دیدند، انگار که دوباره همان حس غریب و دلنشین عکسبرداری به سراغشان آمد. اما این بار، با آزادی بیشتری. ساعتها با هم حرف زدند، خندیدند، و از رویاهایشان گفتند. جونگکوک از آرزوهایش برای موسیقی و جیسو از عشقش به فرهنگ و هنر ایرانی. آنجا بود که فهمیدند، علاقه بینشان فقط یک کراش زودگذر نیست، بلکه پایههای یک رابطه عمیقتر است.
آن شب، وقتی جیسو به خوابگاه برگشت، میدانست که این شروع یک داستان زیباست. داستانی که با یک عکسبرداری آغاز شد، با یک بوسه عمیقتر شد و حالا داشت در دل قرارهای مخفیانه و لبخندهای ناگفته، شکوفا میشد.
ادامش بدم؟
توت فرنگیا خوشتون اومده؟
با بیرون آمدن از اتاق استراحت، دنیای بیرون با تمام هیاهو و چراغهایش دوباره به رویشان هجوم آورد. اما انگار که جیسو و جونگکوک در حباب امن خودشان غوطهور بودند. لبخندهایشان کمرنگ اما واقعی بود و نگاههایشان همچنان ردپایی از آن صمیمیت کشفشده را با خود داشت. مدیر برنامهها با عجله آنها را به سمت ماشین هدایت کرد، اما در طول مسیر، دستهایشان ناخودآگاه به هم گره خورد. یک لمس کوتاه، یک فشار ملایم، اما پر از پیام.
وقتی سوار ماشین شدند، سکوت بینشان کمی سنگین بود. نه از سر ناراحتی، بلکه از حجم احساساتی که در دل داشتند و هنوز نمیدانستند چطور بیانش کنند. جونگکوک به بیرون پنجره خیره شده بود، اما دستش هنوز در دست جیسو بود. جیسو به آرامی سرش را روی شانه او گذاشت. جونگکوک به سمتش برگشت و لبخندی زد.
“میدونی، تا همین چند ساعت پیش، فکر نمیکردم امروز اینقدر… خاص باشه.”
جیسو سرش را بلند کرد و به چشمانش نگاه کرد. “منم همینطور. فکر میکردم قراره یه روز کاری طولانی و پر از استرس باشه، ولی…”
“ولی شد یه روزی که شاید هیچوقت فراموش نکنیم.”
جونگکوک جمله او را کامل کرد و به آرامی انگشتانش را نوازش داد. “فکر کنم باید یه کاری کنیم که این حس رو بیشتر تجربه کنیم. شاید… یه قرار؟ بعد از اینکه همه این سروصداها خوابید؟”
قلب جیسو دوباره تندتر زد. “آره… فکر خوبیه. خیلی خوبه.”
ماشین جلوی کمپانی بیگ هیت توقف کرد. خداحافظی کوتاه بود، اما پر از قولهای ناگفته. وقتی جیسو از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمان رفت، حس میکرد پاهایش روی زمین بند نیست. انگار که داشت روی ابرها راه میرفت.
در روزهای بعد، زندگی طبق روال قبل ادامه پیدا کرد. تمرینها، مصاحبهها، برنامههای تلویزیونی. اما حالا همه چیز رنگ دیگری داشت. هر بار که چشمش به جونگکوک میافتاد، لبخندی ناخودآگاه روی لبش مینشست. گاهی در پشت صحنه، نگاههایشان به هم گره میخورد و جرقهای از آن صمیمیت دوباره بینشان رد و بدل میشد. پیامی که فقط خودشان میفهمیدند.
یک هفته بعد، طبق قولی که داده بودند، جونگکوک با جیسو تماس گرفت. “هی جیسو… آمادهای برای اون قرارمون؟”
جیسو با هیجان پاسخ داد: “آمادهتر از همیشه! کجا بریم؟”
آنها تصمیم گرفتند به یک کافه دنج و خلوت در حومه شهر بروند، جایی که کمتر شناخته شده بود و میتوانستند چند ساعتی از چشمها دور باشند. آن روز، جونگکوک با ظاهری معمولی و بدون هیچ محافظی آمد، اما جیسو همچنان کمی نگران بود.
وقتی هم را دیدند، انگار که دوباره همان حس غریب و دلنشین عکسبرداری به سراغشان آمد. اما این بار، با آزادی بیشتری. ساعتها با هم حرف زدند، خندیدند، و از رویاهایشان گفتند. جونگکوک از آرزوهایش برای موسیقی و جیسو از عشقش به فرهنگ و هنر ایرانی. آنجا بود که فهمیدند، علاقه بینشان فقط یک کراش زودگذر نیست، بلکه پایههای یک رابطه عمیقتر است.
آن شب، وقتی جیسو به خوابگاه برگشت، میدانست که این شروع یک داستان زیباست. داستانی که با یک عکسبرداری آغاز شد، با یک بوسه عمیقتر شد و حالا داشت در دل قرارهای مخفیانه و لبخندهای ناگفته، شکوفا میشد.
ادامش بدم؟
توت فرنگیا خوشتون اومده؟
- ۱۹۱
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط