پارت راز شیرین
پارت ۵ راز شیرین
بوسه طولانی شد. دیگر خبری از تردید یا شوکه شدن نبود. جیسو با تمام وجود به جونگکوک پاسخ میداد. انگشتانش در موهای کوتاه جونگکوک فرو رفتند و کشش بینشان عمیقتر شد. جونگکوک او را با قدرت بیشتری در آغوش گرفت، انگار که میترسید او را از دست بدهد. هر دو در آن لحظه، تمام دنیا را فراموش کرده بودند. صدای ضربان قلبشان که با هم میکوبید، تنها موسیقی بود که میشنیدند.
وقتی سرانجام از هم جدا شدند، نفسنفس میزدند و چشمانشان از شدت احساسات برق میزد. جونگکوک پیشانیاش را به پیشانی جیسو چسباند و آرام زمزمه کرد: “وای جیسو… نمیدونم چی بگم. تو… تو فوقالعادهای.”
جیسو لبخندی زد، لبخندی که از شادی و هیجان واقعی سرچشمه میگرفت. “تو هم همینطور جونگکوک. خیلی… خیلی هیجانانگیزه.”
سکوت دلنشینی بینشان حاکم شد. آنها در آغوش هم ایستاده بودند، بدون نیاز به کلام. فقط در کنار هم بودن کافی بود. حس امنیت و آرامشی که جیسو در آغوش جونگکوک تجربه میکرد، بینظیر بود. انگار که تمام استرسها و فشارهای دنیای آیدلی از وجودش پاک شده بود.
جونگکوک به آرامی دستش را گرفت و او را به سمت صندلی کوچکی که در اتاق بود، هدایت کرد. هر دو نشستند، هنوز دست در دست هم.“من… از خیلی وقت پیش… وقتی اولین بار تو رو دیدم، یه حسی بهت داشتم. ولی خب، شرایط… کمپانی… همه چی سخت بود.” جونگکوک با صدایی که کمی لرزش داشت، شروع به صحبت کرد. “ولی امروز… اون عکسبرداری… مخصوصاً اون لحظه آخر… باعث شد بفهمم که نمیتونم این حس رو نادیده بگیرم.”
جیسو به آرامی سرش را تکان داد. “منم همینطور. حس میکردم یه ارتباط خاص بینمون هست، ولی فکر نمیکردم… اینقدر واقعی باشه.”
چشمانشان دوباره در هم گره خورد. لبخندی گرم بینشان رد و بدل شد. انگار که تمام دنیا در آن اتاق کوچک خلاصه شده بود. تمام آن فشارهای بیرونی، تمام قوانین نانوشتهی دنیای سرگرمی، در مقابل این حس واقعی، رنگ باخته بود.
ناگهان، صدای ضربه محکمی به در، سکوتشان را شکست. “آقای جئون؟ خانم جیسو؟ همه چی تموم شد. آمادهاید بریم؟” صدای مدیر برنامهها بود.
هر دو با تعجب به هم نگاه کردند. انگار که از خوابی خوش بیدار شده باشند. جونگکوک به آرامی بلند شد و در را باز کرد. لبخندی تصنعی زد. “بله، آمادهایم.”
وقتی از اتاق بیرون رفتند، حس میکردند دیگر جیسو و جونگکوک قبلی نیستند. همه چیز برایشان تغییر کرده بود. آن بوسه، آن اعتراف، آن سکوت پر از حرف، نقطهی عطفی بود در رابطهی آنها. دنیای بیرون منتظرشان بود، اما حالا آنها یک راز شیرین و یک شروع جدید داشتند که در قلبشان پنهان کرده بودند.
چون بچههای خوبی بودید گذاشتم😁🎀
بوسه طولانی شد. دیگر خبری از تردید یا شوکه شدن نبود. جیسو با تمام وجود به جونگکوک پاسخ میداد. انگشتانش در موهای کوتاه جونگکوک فرو رفتند و کشش بینشان عمیقتر شد. جونگکوک او را با قدرت بیشتری در آغوش گرفت، انگار که میترسید او را از دست بدهد. هر دو در آن لحظه، تمام دنیا را فراموش کرده بودند. صدای ضربان قلبشان که با هم میکوبید، تنها موسیقی بود که میشنیدند.
وقتی سرانجام از هم جدا شدند، نفسنفس میزدند و چشمانشان از شدت احساسات برق میزد. جونگکوک پیشانیاش را به پیشانی جیسو چسباند و آرام زمزمه کرد: “وای جیسو… نمیدونم چی بگم. تو… تو فوقالعادهای.”
جیسو لبخندی زد، لبخندی که از شادی و هیجان واقعی سرچشمه میگرفت. “تو هم همینطور جونگکوک. خیلی… خیلی هیجانانگیزه.”
سکوت دلنشینی بینشان حاکم شد. آنها در آغوش هم ایستاده بودند، بدون نیاز به کلام. فقط در کنار هم بودن کافی بود. حس امنیت و آرامشی که جیسو در آغوش جونگکوک تجربه میکرد، بینظیر بود. انگار که تمام استرسها و فشارهای دنیای آیدلی از وجودش پاک شده بود.
جونگکوک به آرامی دستش را گرفت و او را به سمت صندلی کوچکی که در اتاق بود، هدایت کرد. هر دو نشستند، هنوز دست در دست هم.“من… از خیلی وقت پیش… وقتی اولین بار تو رو دیدم، یه حسی بهت داشتم. ولی خب، شرایط… کمپانی… همه چی سخت بود.” جونگکوک با صدایی که کمی لرزش داشت، شروع به صحبت کرد. “ولی امروز… اون عکسبرداری… مخصوصاً اون لحظه آخر… باعث شد بفهمم که نمیتونم این حس رو نادیده بگیرم.”
جیسو به آرامی سرش را تکان داد. “منم همینطور. حس میکردم یه ارتباط خاص بینمون هست، ولی فکر نمیکردم… اینقدر واقعی باشه.”
چشمانشان دوباره در هم گره خورد. لبخندی گرم بینشان رد و بدل شد. انگار که تمام دنیا در آن اتاق کوچک خلاصه شده بود. تمام آن فشارهای بیرونی، تمام قوانین نانوشتهی دنیای سرگرمی، در مقابل این حس واقعی، رنگ باخته بود.
ناگهان، صدای ضربه محکمی به در، سکوتشان را شکست. “آقای جئون؟ خانم جیسو؟ همه چی تموم شد. آمادهاید بریم؟” صدای مدیر برنامهها بود.
هر دو با تعجب به هم نگاه کردند. انگار که از خوابی خوش بیدار شده باشند. جونگکوک به آرامی بلند شد و در را باز کرد. لبخندی تصنعی زد. “بله، آمادهایم.”
وقتی از اتاق بیرون رفتند، حس میکردند دیگر جیسو و جونگکوک قبلی نیستند. همه چیز برایشان تغییر کرده بود. آن بوسه، آن اعتراف، آن سکوت پر از حرف، نقطهی عطفی بود در رابطهی آنها. دنیای بیرون منتظرشان بود، اما حالا آنها یک راز شیرین و یک شروع جدید داشتند که در قلبشان پنهان کرده بودند.
چون بچههای خوبی بودید گذاشتم😁🎀
- ۴۰۳
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط