دیشب حوالی تب وهذیان دلم گرفت
دیشب حوالی تب وهذیان دلم گرفت
یعنی از این قلمرو ویران دلم گرفت
چون برده ای خطا زده ای در
کوچه های مصر
از سرزمین شوم خدایان دلم گرفت
تندیس شاعری که به دوشم کشیده ام
بشکسته برزمین و بدینسان دلم گرفت
ای کاش سنگ و دست رفاقت نداشتند
از این چنین رفاقت انسان دلم گرفت
این جا میان این همه شیطان غریبه ام
از سفره های خالی ایمان دلم گرفت
تقویم برگ های خزان را ورق زدم
آمد نگاه سرد زمستان دلم گرفت
فانوس های رابطه تاریک تر شدند
از این همه غروب پریشان دلم گرفت
"حسن اربابی"
یعنی از این قلمرو ویران دلم گرفت
چون برده ای خطا زده ای در
کوچه های مصر
از سرزمین شوم خدایان دلم گرفت
تندیس شاعری که به دوشم کشیده ام
بشکسته برزمین و بدینسان دلم گرفت
ای کاش سنگ و دست رفاقت نداشتند
از این چنین رفاقت انسان دلم گرفت
این جا میان این همه شیطان غریبه ام
از سفره های خالی ایمان دلم گرفت
تقویم برگ های خزان را ورق زدم
آمد نگاه سرد زمستان دلم گرفت
فانوس های رابطه تاریک تر شدند
از این همه غروب پریشان دلم گرفت
"حسن اربابی"
- ۳۷۴
- ۱۱ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط